• .

°

• .

°

• .

اینجا یک Magician زندگی میکند وچیزهایی که با چشم دیده نمی شوند را مینویسد تا قابل دیدن شوند!

طبقه بندی موضوعی
در عجبم که پرنده ها، هیچ وقت اسمون رو دیدن؟ خصوصا موقع پرواز... چشماشون یه جوریه که انگار فقط زمینو میبینن. شایدم فقط تصور منه...
این رو که گفت برگشت رو به من. لبخند زد و دست هاشو باز کرد. باد می وزید و لباس هاشو تکون میداد. عقب عقب رفت و غیب شد.
گر گرفتم و دویدم سمت پرتگاه. میتونستم ببینمش. مث قبلش بود. لبخند میزد. دستاش باز بود.نه. بال هاش باز بود و تو چشماش اسمون بود و اه... دریا... بیشتر گر گرفتم. زیبا بود. غمگین بود. همیشه اینجا میومدم ولی فقط برای تسکین دادن حالم با دیدن منظره اونجا بود نه پریدن. ولی به هرحال اولین بار بود که اونو میدیدم و همچین حسی رو درم به وجود اورد که منم بپرم. یادم به ناطور دشت افتاد. انگار کار این برعکس کالفید مشتاق کردن مردم به پریدن بود. اگه میدونستم میتونم بش برسم و بغلش کنم می پریدم ولی فک کردم نمیتونم به خاطر فاصله بش برسم پس دنبالش نرفتم. فقط چشمام دنبالش رف. قطره قطره شد و دنبالش رف و رسیدن به رودخونه. دوس داشتم زنده بمونه. با سریع ترین سرعتی که میشد رفتم پایین. نمیدونم چرا امیدمو بالا نگه داشتم هنوز که شاید ایندفعه بشه بش برسم. دیدمش! جریان اب با خودش نبرده بودش. به سنگا گیر کرده بود و خب البته که سرش داغون شده بود... چه امیدی داشتم...
۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۰
~ فو فا نو ~

با شما دوست عزیزی که شاید بیای و فک کنی با شمام نیستم! :))

در واقع اصن گوینده این جمله من نبودم!

پشه ای بود که وقتی دید رو بدن من کلی جای گزیدگیه تعجب کرد و این رو به زبون اورد و پشیمون شد که اثار جدیدی رو بدن من به جا بذاره :/

البته که این فقط یه حرف مفته :/ مگه بعد اینکه برا اولین بار دیدم جای گزیدگیشون از بیست بالا زد و فک کنم تا الان صد شده، خون اشام شدم که این حالا بخواد این جوری بذاره بره؟ :/ مگر اینکه صرفا بخواد بره به گینس خبر بده و پورسانتشو گفتن خون یه ادم خفنو میدن بش که بذاره بره :/ وگرنه میگه خیلیم جالب. بیا یه کاری کنیم قشنگ شبیه ابله مرغون شه بخندیم :/ (چرا اسمش ابله پشون نیس خدایی؟ مرغون اخه؟ شاید منشاش از مرغ میاد:/ چمیدونم)

حالا این که چرا پرهام؟ باس بگم از اینجا نشات گرفت! :))



۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۵
~ فو فا نو ~

 

۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۱
~ فو فا نو ~
خروسا ادما رو گذاشتن رو ساعت پنج که فریاد بزنن. مرغا انسان های زنو تو انسان دونی نگه داشتن و بچه هاشو تا دنیا میان ورمیدارن میخورن. تخم مرغا، مرغ و خروس میزان. گرگ های گله دنبال سگان. سگا تو راه میوفتن زمین و گربه می زان. گرگا دلشون میسوزه. گوسفندا سر می رسن و گرگا رو میگیرن و تیکه میکنن میذارن دهنشون؛ یکم می جوند و میریزن بیرون. گوشتا به هم میچسبن و گوسفند میشن. گوسفندا، همه چیز رو میخورن و همه چیز، گوسفند میشن...
۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۱۴
~ فو فا نو ~
+ میدونی ادما با کارایی که میکنن و نمیکنن شناخته میشن. حرفایی که میزنن و نمیزنن.
- خب شاید یکی اجبار شده فلان کارو کنه و اینا. ربطی نداره. و همه همیشه راستشو نمیگن و اصن تو از کجا میدونی فلان کارو نکرده که بشناسیش.
+ خب اول که ما فقط چیزی که طرف نشون میده و چیزی که ما انتظار داریم مثلا نشون بده و نده و نمیده میشناسیم؛ که میتونیم همشو نبینیم چون نشون نمیده یا کلا اشتباه بفهمیم یا فلان کارو نمیکنه چون نمیدونه چیه اصن و اگر بدونه بکنه و بعدا عوض شه و این حرفا که بحثش جداس. ولی در کل به نظرم چون ادم تا عمیقا باور نکنه و نپذیره چیزی رو حرکت نمیکنه در راستاش پس اینجوری شناخته میشن. همون که تو باور کنی مجبوری این کارو کنی باعث میشه مثلا فلان حرفو نزنی یا فلان کارو نکنی.
- خب الان در کل چی شد؟ گیج شدم یکم. بحث پیچید انگار. میخواستی کلا چی بگی؟
+ اره خودمم :)) میخواستم در کل بگم که ادم بر اساس باورهاش زندگی میکنه و تلاش هاش در اون راستاس.
- خب فک نمی کنی حرف اولیت پیچیده تر و جذاب تر بود و الان انگار کلا زدی یه کانال دیگه؟ این انقد بدیهیه که نیاز به گفتنش نبود اصن که!
+ نه دیگه! اخه اینا تناقض هم دارن. چند تا چیز تو هم میپیچن و دهنت رو سرویس میکنن جوری که نفهمیدی خودتم چی شد که باورت رو اشتباهی باور کردی که هیچ بلکه حتی نمیفهمی اشتباهی باورش کردی! :)). بذار با مثال بگم. مثلا تو تصور میکنی باور داری زندگی به هر قیمتی ارزش نداره ولی خب دقیقا یه کار بی ارزش از نظرت رو کنی و به خودکشی اینام فک نکنی برای رهایی از این زندگی مثلا. دلیلتم برا انجام کار بی ارزشه اینه که باور داری اون کار بی ارزش به نتیجه ای میرسه که با وجود از دست دادن یه چیزا که دوس نداری در کل خوبه یا لااقل برای وضعیت فعلی بهترین نتیجس و همین ارومت میکنه و فک میکنی قیمت درستی دادی براش در کل ولی به نظرم پس اینجا باور اصلیت اینه زندگی کن به هر قیمتی. یا مثلا باور داشته باشی زندگی قشنگه ولی فک کنی برا تو قشنگ نیس و تو بدبختی پس خودکشی کنی که زندگی نکنی و خب این یعنی کلا باور نداشتی زندگی قشنگه. الان فهمیدی چرا پیچیده شده بود؟
- ها گرفتم فک کنم o_O راستی در این راستا به نظرت یعنی من برا این فلان کار که باور دارم بش رو انجام نمیدم چون باورش ندارم؟!
+ خب شاید به اون چیزایی که مانع انجام دادن کارت میشن بیشتر باور داری نکه کلا باور نداشته باشی اون چیزو.
- خب این حرفت الان همون مثالای قبلیت رو نقض نکرد؟ O_o
+ دهنم و دهنت سرویس :)) چرا راس میگی! پس بیا اینجور فک کنیم که باورهامون صفر و صدی نیستن پس در کل. با توجه به شرایط و موقعیت خودمون و محیط و بقیه انعطاف میدیم توشون جوری که شاید به نظر بیاد به خلافش معتقدیم. یا شاید در اصل چون چندین باور رو همزمان داریم که متضاد همن هست که باعث این تناقض میشه.
- اره دقیقا. اصن همین دهن سرویسی بود که دوبار گفتیا، انگار منظورت هرباری که گفتی از گفتنش فرق داشت. هر دفعه به یه رویی ش باور داشتی. یا شایدم هر دفعه یه باورتو توش گنجوندی چون کلمات کم داشتی یا حال نداشتی جور دیگه بگی یا هرچی دیگه اقا، مهم نیست!
+ اوه پیچیده تر شد که :| :)) نظرت چیه دیگه تز ندم چون انگار کلا ادما رو خیلی سخت میشه شناخت. شایدم اصلا نشه...
- نه بده بابا، یهویی چرا وا دادی کلا؟ :)). الان چون دادی به این نتیجه رسیدیم دیگه. بعدشم من احساس میکنم بحث کلا یکم منحرف شد. مثلا این جمله اخری من ربطی به بحث اصلی نداشت چون به نظرم جالب اومد گفتم وگرنه همون حرف تو که گفتی در اصل شناخت اصلیه دیگه فقط نباس صفر و صدی دیدش. بعدم تو اولم گفتی که شناخت دیگه منظورت نیست و خودتم لابد میدونی سخته ولی مث الان اگر به شرایط و اینا دقت کنی و مدت زمانی رو با یکی بگذرونی و اینا میشه تا حد خوبی شناخت دیگه.
+ ها راس میگی :/ چرا وا دادم جدی؟!
- خلی :)) حواست پرته و حافظت داغان. من برم اینا رو پست کنم که بمونه.

پ.ن: مکالمه درونی :))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۰
~ فو فا نو ~
حال که این خطوط را می نگارانم دهانِ دست چپم سرویس است! زیرا با دهانِ دست راستم گوشه ی پتو را بقل کرده ام! جواب بی ربط هم خودت می دهی، بله خودت! من این را گفتم زیرا به دلیل ان که با آن بزرگوارِ بقل کننده نوشتن راحت تر است، به خودم سختی میدهم و با دست چپ می نویسم به این خاطر که سختی ادم را مرد که نه زنده بار می اورد! هر کس هم اشکال بگیرد که چرا مرده را با کسره نوشتی و حالا که نوشتی خیر سرت کسره اش را هم بذار که از اول درست بخوانیم هم به فدای سَرم شود که عمق حرکت قشنگ من و پندرز به این مهمی به چشم کورش نمی اید! ((:/ خلاصه که یکی از گوشه های خاص پتو را در بقل دست چپ یا راست نهادن از علایق و عادات ما پیش از خواب است. به همراه مُسی (عکسش را فردا با لپ تاپ می گذارم و شاید روزی گفتم چرا اسمش این است) که ان را در برمان می گیریم و بوسه ای بر دماغش می نهیم و می خوابانیمش کنارمان و همچنین این یکی که حتی شاید از مرز عادات پیش خوابی گذشته و به علایق اصلی تبدیل شده باشد، پاها و دست هایمان است که پاچه های لباسشان را بالا می زنیم و ولشان می دهیم در سواحل جزیره تشکِ فو فا نو تا بتوانند خنکی آن را از زیر و گرمی و سنگینی خورشید فو فا نو که پتویش باشد را از روی خودشان حس کنند و با این حس های وارد شده بر خودشان حال نمایند.
اما خب این دلیل نمیشه که دلم بخواد تا قیامت این کارو انجام بدم؛ بگیر بکپ دیگه! اه :|
پ.ن: شمام اگه دوس داشتین از علایق و عادت های پیش خوابی خودتون بگین.
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۵:۲۴
~ فو فا نو ~
روزی رو میبینم که همه دوستان دنبال فروختن مدرک دانشگاشونن که بزننش به زخم زندگی ای که چند سالیه جای یه نفر سه چار نفره شده لابد! و یکمم آب بخرن و من هنوز اندیشه کنان و دست به سی بیل کشان غرق این پندارم که اول مرغ بود یا تخم مرغ؟!
و با فکر به اینکه اول تخمکِ مرغ بوده، با خودم کلی حال میکنم و میرم در پی ساخت فرضیه یا سوال بعدی و بقیه میگن این دیوونه رو! اگه مدرک داش حالا می فروختش چسب زخم می خرید و یکم آب که خون خودشو جاش نخوره!
هشتگ بهلول - هشتگ سقراط -هشتگ فو فا نو :))
پ.ن: هر چن نمیدونم...  ولی همینقد منفعلِ نچسب به دنیا و در عین حال خودش با خودش حال کن و زندگیش رو جالب دون به نظر میام الان
۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۹
~ فو فا نو ~
- مَ او ماهی قِیمزه اُ میخوام که هی میه ایوَ اووَ.
فروشنده از میان تخم مرغ های رنگی تور را برمی دارد ماهی را بگیرد که صدای غرشی او را میخکوب می کند.
- اَ (کشیده شود) بَبا او خرسه اُ.
پدر وحشت زده بچه را زیر بغلش میزند و همراه با ماهی فروش و دیگران فرار می کنند.
خرس ها جلو می ایند و تمام ماهی های عید را همراه با تشت و اکواریومشان با خودشان به جنگل نزدیک ان جا می برند.
جاگیر که شدند یکی از ان ها دستش را میبرد پشت سرش و چیزی را میان پنجه هایش میگیرد و به طرف باسنش می برد. پوست خرس که به دو قسمت مساوی تقسیم شده از سرش به پایین می افتد و انسانی پدیدار می شود. نفس عمیقی می کشد و رو به بغل دستی اش می گوید: ولی به نظرت واقعا اشکال نداش که به خاطر نجات ماهیا، خرسای این جا رو کشتیم که ازشون لباس درست کنیم؟!
پ.ن: خرسا که ماهی می گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه ماهی گرفتد؟ :/ :))
پ.پ.ن: همیه که هس :| سخته با جزییات و طولانیش کنم ولی سعیمو میکنم اگر شد که بشه =__=
پ.پ.پ.ن: یه روزم خرسای باقیمونده پوست ادما رو میپوشن میرن انتقامشونو میگیرن و زون پس جای گوشت ماهی از گوشت انسان تغذیه کرده و با ماهیا بست فرندز می شوند :/ :))
۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۴:۴۳
~ فو فا نو ~
من از ناراحت کردن بقیه میترسم و دست پیشو میگیرم پس نیوفتم. من از روی ظاهر جملات و رفتار، قضاوت و برداشت نکردن میترسم. من از اینکه فک کنم دنیا همینه که هست میترسم. از تکراری شدنش می ترسم. از اینکه چیزی رو انجام بدم که خودم بش انتقاد دارم و بدم میاد، می ترسم. میترسم بنویسم و توش بمونم و نتونم تمومش کنم یا بد شه و... میترسم... می ترسم... می ترسم...
می ترسم چون من هیچوقت نمیتونم همه ان چیزی که هست با زبون و کلمات بگم. که اصلا حتی وقتی پرخاش کنم یا چیزی بگم که مسخره کردن بنظر بیاد و هرچی منظورم قطعا اون نبوده. من به چیزی اگر غیرمتعارف باشه یا عجیب، اصلا مثال سادشو بگم. مثلا افتادن یکی رو زمین. ترسیدن یکی از تاریکی ممکنه بخندم چون به نظرم بامزه رسیده. ازش جک بسازم چون جالب و مفرح میکنه دنیارو. تازه من به افتادن خودمم می خندم. پس من از ناراحت کردن بقیه برا چیزی که منظورم نیس میترسم چون بدم میاد چیزی اشتباه صورت بگیره و اوضاعو بدترم کنه که بهتر نکنه.
می ترسم چون اگر اینا حقیقت نیس پس چی واقعیته؟ و اگر با کشف اینا پی نبرم دنیای ما ادما لااقل چجوریاس پس چی حقیقته که بر اساس اون زندگی کنم؟ و با چی خودمو سرگرم کنم پس حتی؟ چون از بچگی دیدن ملت و تحلیل کردنشون برام مث یه بازی بود.
می ترسم چون کسل کننده میشه و ترسناک شاید حتی و بی فایده طور.
میترسم ولی همینه که هس چون ادم همینه. احتمالا اکثرا هم ناخوداگاهه و چون حواسش نی این یعنی همون ک بدش میاد چون نمیتونه ب همه چیز در ان واحد توجه و دقت کنه و همه چیزم یادش نمیمونه. به هرحال ادما پر تناقضن. می ترسم ولی همینه که هس. انسان همینه که نتونه درست منظورشو برسونه. که از برا چیز بیهوده ای بش گیر دادن بدش بیاد ولی خودشم همین کارو با دیگران بکنه. دنیا همینه که یه چیزو ششصدبار ببینی و تنوعش کمه و اینا یا حتی اگر زیاد باشه همین ک فقط ببینی یه جورایی خسته کننده به نظر میرسه. که میگی فقط همین نهایت؟. تو "تاری تاری" میگف شجاعت پذیرش چیزی که عوض نمیشه باعث میشه شروع به حرکت کنی. خب میخواستم بعد گفتن همه اینا بگم کسی چه میدونه؟ شاید پذیرش اینکه دنیا همینه که هس باعث شه شروع به تغییر دادنش کنی یا حتی وقتی خودتو بندازی توشون ببینی ترست اونقد مهم نبوده و دیدن و حس کردن یه چیز حتی اگر ششصد بارم باشه باز اوکی باشه و حس خوب داشته باشه و... که حین نوشتن یهو به خودم اومدم دیدم لازم نبود این رو به خودم بگم که همینه که هستو نترس؛ چون خود همین ترسیدن ینی من باور داشتم بهشون. که همینه که هستن، که پذیرفته بودمشون ولی میترسیدم به زبون بیارم و فقط معلق کرده بودم خودم رو میونشون و وقتم رو همینجوری میگذروندم تا شاید بالاخره یکی و بعد دوتا و ... بیان و اینا رو با من بپذیرن و تغییری رو شروع کنیم و کارای خاص کنیم و حتی میخواستم یا فرار کنم یا فک کنم یه جور دیگن و اینا یا تغییرشون بدم یه تنه که نتونستم... و خب الان فهمیدم بیش از هرچیزی من از ترسیدن می ترسم. ترس ها ترسناکن ولی من می پذیرمشون تا بتونم زندگی کنم. پس چی میمونه؟ اینکه یادت نره زنده ای و تا هستی زندگی کن. مهم نیست برای چی اینجایی. مهم نیست رازشو کشف نکنی. مهم اینه با همینا که میبینی زندگی کنی. با همینا یه تنه چیز جدید بساز و گور پدر بقیه هم اصن :)). مهم نیست که این دنیا چیه. یه تنه و به تنهایی برای خودت زندگی کن. گفتم نمیشه پس چجوری؟ اینجوری که من فقط هستم که داستان بسازم باش. لازم نی بترسم که واقعا اینطور نباشه یا حتی درست فکرمو بیان نکنم یا هرچی چون من یه نویسنده داستان های تخلیم اصن :)) مهم فقط اینه که نویسندم حتی اگر داغان باشم :)) من از تر سی دن، می تر سم :)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۰۵:۳۷
~ فو فا نو ~

یهو پیچید جلوم. خیره نگام میکرد. بدون هیچ حرفی. موندم چرا با این گوش های تیزی که دارم صدای پاهاش رو نشنیدم و نفهمیدم که دنبالم بوده.  سرفه کردم که صدام صاف شه ولی بازم چیزی که از گلوم اومد بیرون آروم و لرزون بود: ببخشید من که عذرخواهی کرده بودم! پس چرا...
گفت: چون... چون یه جوریم. اینجام که سرت خورد توش انگار... اصلا یه جوریه که انگار دیگه نمیتونم برم کارمو انجام بدم.
گیج نگاش کردمو گفتم: نمیفهمم...
اومد جلو. رفتم عقب. گفت: نترس می خوام فقط تو موهاتو ببینم. میبینی که وزوزه مثل سیم ظرف شویی که میتونه چیزا رو به خودش بگیره و از اونور پر تونل و چاه و این چیز میزاس. ممکنه... ممکنه... صداش رو اورد پایین و آروم گفت: قلبم حین خوردن به سرت گیر کرده باشه به موهات و تو چاهت افتاده باشه. عصبی خندیدم و گفتم: شوخی می کنی؟ مگه میشه اخه؟
گفت: حداقلش اینه که من حال عجیبی دارم از اون موقع و ارادم برا انجام کارمو از دست دادم پس بذار یه امتحان کنم خیالم راحت شه.
کلافه نگاهی به اسمون کردم و از حرصم دستام رو تند تند تکون دادم بلکه استرسم کم شه و گفتم: باشه باشه فقط سریع.
اومد جلو. خیلی نزدیک. دستش رفت رو موهام و بعد قبل از اینکه بفهمم سرش رو گذاشت رو سینم و شروع کردن به تکون دادن کله اش و موهاش رو به من مالیدن و گفت: حس نمیکنی چیزی داره ازت دزدیده میشه؟ قلبم تند تند می زد. میخواستم فرار کنم ولی محکم گرفته بودم. گفت: انگار من نمی تونم این کارو بات کنم، نه؟ سرش رو بلند کرد و این دفعه جدا شروع کرد به گشتن تو موهام. باد از تو موهام رد می شد و سرم داشت ماساژ داده میشد. همزمان هم حس خوبی داشتم و هم بد. نفهمیدم چی شد که...
***
افتاد تو بغلم. گفتم: چی شد یهو؟ جوابی نداد. نگاش کردم. چشماس بسته بود.  بلندش کردم و انداختمش رو کولم و راه افتادم سمت خونه ام. هر چند خیلی کوچیکه ولی گمونم اونم توش جاش شه پس جای نگرانی نی. تو خونه که رفتم خواستم بذارمش رو تخت ولی گفتم شاید در شان خانم نباشه. از طرفی هم ولی حساب کردم لااقل تخت بهتر زمینه و چوباشم که قبل از تخت درست کردن باشون شسته بودم پس شک رو کنار گذاشتم و گذاشتمش رو تخت. نشستم پایین تخت و با خودم گفتم انقد زل می زنم بش تا بیدار شه ولی...
***
چشم که باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت یه مرد غریبه و خواب بود. وحشت کردم؛ سریع اومدم از رو میزی که روش خوابیدم بیام پایین و فرار کنم و در این حین وقتی فهمیدم که دست و پام ازاده، خیالم راحت شد کمی. بی سرو صدا اومدم پایین و حواسم پرت دیوارا شد که پر نوشته بودن. رفتم جلوتر تا بهتر ببینم. مثل اینکه داستان بودن. رفتم تو خاطرات بچگی و مادربزرگی که برام قصه می گفت ولی الان وقتش نبود. پس حواسمو جمع زمان حال کردم و رفتم طرف در و دیدم راحت باز شد. شک کردم. واقعا دزدیده شده بودم؟ برگشتم سمت میز و کلمو بردمم جلو تا بهتر ببینمش. تازه یادم اومد که کیه! و اتفاقای قبل خوابیدنم یادم اومد. لعنت. همش به خاطر زیاد کار کردن و دستای اون که انگار داشت سرمو نوازش می کرد و استرس زیاد از کارای عجیب اون و کارای خودم بود. دوباره رفتم پیش مادربزرگ و قصه های شبانش و نوازشاش و خوابای راحت بچگی... نگاهی به اطراف انداختم. جز میز و لحاف تشک روش که به نظر جای تخت استفاده می کردنش و قصه های رو دیوار و خودش هیچ چیز دیگه ای اینجا نبود. رفتم طرف در و زدم بیرون...
***
یکم طول کشید تا بفهمم چی شده. که اون رفته. که در نیمه بازه. نباید می خوابیدم. نباید. صورتم خیس شد. نگاه سقف کردم ببینم بارون داره میاد یا نه ولی بارون نبود. پاهام از کنترلم خارج شده بود و همینجور تند تند تکون می خورد. داشتم دیوونه میشدم. سریع مدادمو دراوردم و لحاف تشکای تخت رو زدم کنار و شروع کردم نوشتن. نوشتن و نوشتن.
***
درو باز کردم و اومدم تو. مثل چتری برای میز شده بود و می لرزید. رفتم جلو تا ببینم چه خبره. مثل اینکه چتر خودش شده بود عامل بارون. موندم چرا؟ با اینکه بیش از این به من ربط نداش ولی رفتم جلو و چتر بارون زا رو بغل کردم. مداد از دستش افتاد و برگشت نگام کرد. حین گریه شروع کرد به خندیدن و من و خودشو با هم پرت کرد پایین. دردم گرفت ولی نه زیاد. جای دعوا کردن گفتم بلند شو غذا خریدم. بلند شو که با هم بخوریم. بلند شد. و محکم و صاف نشست رو زمین. مثله بچه ها. خندم گرف. ولی جلو خودمو گرفتم و دست کردم تو پلاستیک و یکی از ساندویچا رو بش دادم و یکیشم خودم برداشتم و شروع کردیم به خوردن.

***

خوردن که تموم شد گفت من باید برم. سریعا دستشو گرفتم و گفتم نرو.
باز پاهام از کنترلم خارج شد.
صورتم خیس شد و باز گفتم نرو.
سرشو انداخت زیر و گفت: نمی تونم.
داد زدم: نروووووو
گفت باشه باشه پس بیا یه کاری کنیم. قول میدم هم رو بازم ببینیم به شرطی که بیای و بشی قصه گو برای بچه های بیمارستانی که توش کار می کنم. اونوقت تو اونجا میتونی منو ببینی. کارت نقالیه دیگه؟
اروم تر شده بودم. گفتم نه. گفت پس چی؟ گفتم من دزدم. مات موند. گفتم ولی دیگه نیستم. بازم چیزی نگفت. گفتم از وقتی پات گیر کرد و سرت محکم خورد تو سینه ام دیگه نیستم. مث اینه که توانایی دزدیدنم رو ازم دزدیدی و لای موهات قایم کردی. که هرچی هم میگردم دیگه پیدا نمیشه. ولی... ولی هنوز میتونم قصه بگم وگرنه رو تخت چیز نمی نوشتم که. قول میدم بیام. قول میدم پس بذار بات بمونم. باشه؟ بلند شد و گفت: چرا قصه میگی؟ گفتم چون میخواستم حواس مردمو پرت قصه ها کنم و ازشون چیز بدزدم. فقط هم در حد این که بتونم شام و ناهارمو جور کنم... البته داستانامم دوس دارم... دنیای من با فکر کردن به این دنیاها میگذره. برا همینم برای زندگی فقط داشتن یه شام و ناهار کافی بود.
گفت: خب پس از این به بعد قصه بگو تا بهشون چیزایی که ازشون دزدیده شده یا نتونستن داشته باشن رو برگردونی و بهشون بدی. تا بتونی منو ببینی و بلکه چیزی که باید رو پیدا کنی.
سرمو زیر انداختم و گفتم: باشه...

***

همان طور که ایستاده اند دست هایشان را درون هم قفل می کنند و به طرف بالا می کشند تا خستگی از تنشان خارج شود. بعد از ان کف دست هایشان را به هم می زنند و به قصه ی اشنایی شان روی دیوار که از زبان هر دویشان نوشته شده خیره می شوند.

پ.ن: الهامشو از http://jeem.ir/article/blog/28503 گرفتم.

پ.پ.ن: یاد بیدل نقال هری پاترم بخیر :دی
پ.پ.پ.ن: میخواستم بفرستمش مسابقه خلاقیت حیرت به خاطر حالت بچگونه شاید هندی طورش بیخیال شدم  :/ :دی گفتم بذارم همین وبم بمونه لااقل یادگاری :/ :دی هنوزم دو دلم =__= چون گفته خلاقیت شاید تحویلش بگیرن. نمیدونم =__=
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۲۹
~ فو فا نو ~