• .

°

• .

°

• .
طبقه بندی موضوعی

عروسک را از میان آشغال ها برداشت و دستی بر پیراهن گلدار و موهایش کشید تا گرد و خاک و چیزهای احتمالی که بهش چسبیده اند از آن جدا شوند. چراغ قوه را رویش انداخت. چشم های طلاییش در نور چراغ قوه می درخشیدند و تکه موزی به لپ هایش چسبیده بود. به نظر چندان در پاک کردنش موفق نشده بود. چند ثانیه نگاهش کرد. موز را به کناری انداخت و بلندش کرد و زیر بغلش زد و به سمت مغازه عروسک فروشی که در آن حوالی بود به راه افتاد. نور چراغ قوه را روی ویترین انداخت و محو تماشای بزرگ ترین عروسک آن جا شد. عروسکِ دختری بود با موهای بلند طلایی و پیراهن سیاه و چشم های آبی که تازه به ویترین منتقل شده بود. زیر لب گفت: ماما. صدای خش خشی شنید و پشت بندش: کی اونجاس؟
سمت راستش شروع به تاریک و روشن شدن کرد. چشم راستش شروع به تندتند پلک زدن و قلبش شروع به تند تند زدن کرده بودند. چراغ قوه را همان جا انداخت و عروسک را محکم زیر بغلش گرفت و شروع به دویدن کرد. نور چراغ قوه همراه با صدایی از پشتش بهش می رسید که می گفت: آهای پیرمرد وایسا. عینکش افتاد. اهمیت نداد و به دویدن ادامه داد. به خانه که رسید دور زد تا از دیوار کلبه بالا برود و از پنجره وارد اتاقش شود که سنگی را که پیش از این آن جا ندیده بود آن اطراف دید. جلو رفت و بهش نگاه کرد. روی آن نوشته شده بود آیزاک. 1940-1926 زیر لب گفت: ماما چرا؟ من که هنوز زندم؟
خاک های زیر صورتش داشتند گِل میشدند. به زمین افتاد و مثل جنینی در خود جمع شد و عروسک را محکم در بغل گرفت و به گریه ادامه داد؛ که سایه ای را روی خودش و زمین دید. از جا پرید و عروسک پیراهن مشکی را در قالب انسانی دید. مادرش بود. چشمش و قلبش دوباره شروع به زدن کردند. مادرش به عروسک توی بغلش نگاهی کرد و گفت: بیا تو شام یخ کرد. و به داخل خانه رفت و در را نیمه باز گذاشت.
چشمش بدتر از قبل میزد. فلز های کوچکش را از جیبش دراورد و شروع به خراش دادنشان به هم کرد تا با صدای برخوردشان با هم ارام شود و استرسش را با آن خالی کند. مادر داد زد: تن لشتو جمع کن بیار تو دیگه. فلزها را در جیبش انداخت و ارام از جا بلند شد. اشک ها روی صورتش خشک شده بودند. از لای در خزید تو و در را بست و به سمت میز غذا خوری رفت و روبروی مادر نشست. مادر گفت: نکنه دوست داری شام فردا شبمون مثل چند سال پیش سوپ انگشت کوچیکه و انگشت کناریش باشه؟ اوه البته ایندفعه دست چپت میشه پس اونقد شبیه نمیشه و بعد خندید. وسط خنده اخم هایش در هم رفت و ادامه داد: در ضمن اون عروسک کثیفم بنداز اونور. اشتهام کور شد ایزاک. ایزاک عروسک را به زیر میز هل داد و همانطور که سرش زیر میز بود گفت ببخشید و قطره اشکی از چشم راستش چکید. مادر گفت: شوخی کردم پسر. بیا بالا شامتو بخور. اگر می بینی من برا بیرون رفتنت سخت می گیرم برا اینه که می ترسم. از مردم و اون... اون... و شروع کرد به جیغ زدن و سرش را با دستانش فشار دادن. ایزاک مردد بلند شد و جلو رفت دستانش را دراز کرد تا سرش را در بغل بگیرد ولی مادر دستانش را محکم پس زد و با چشمانی آتشین نگاهش کرد و در چند ثانیه آب جای اتش ها را گرفت و شروع به هق هق کرد و گفت: همش از تو شروع شد. این همه بدبختی داریم. اون عروسکا چیه تو اتاقت؟ پس هر شب وقتی من خوابم میری بیرون دزدی؟ اگه تو نبودی... آخه چی شد که یهو روانی شد و به تو حمله کرد؟ من که با وجود ظاهرت بات کنار اومدم ولی بازم از وقتی اومدی پشت سر هم نکبت زدی به زندگیم. در همان زمان ایزاک بر زمین افتاده بود و گریه می کرد و میان کلام مادر پشت سر هم می گفت: چرا نفهمیدی عینکم نیست؟
مادر ساکت شد و ناگهان سرش را بلند کرد و دستانش را جلو برد و دور گلوی ایزاک حلقه کرد و گفت: اگر تو نباشی... موهات نباشن... اره حتما به خاطر این بود که بابات انگشتتو برید. تو نفرین شده ای. مردم می گفتن ولی باورم نمیشد. ورداشتم آوردمت تو این گه دونی که بتونیم زندگی کنیم و آخرش این شد. در همین زمان آیزاک که سمت راستش از چند لحظه قبل شروع به تند تند روشن و خاموش شدن کرده بود داد زد: خودمم بریدم، خودم بریدم، خودم بریییییدم و انداختم تقصیر بابا. دستانش را بالا برد و گلوی مادرش را گرفت و فشار داد. دستان مادر شل شد و قطره ای از چشمش چکید. مقاومتی نکرد. ایزاک ولی در حال خودش نبود. فشار می داد و می گفت خودم بریدم. فشار می داد و میگفت اره همش کار خودم بود. فشار میداد و میگفت همشونو من کشتم. انقد فشار داد تا تیک چشم هایش خوابید. به مادرش نگاه کرد که دهانش باز بود و از آن کف بیرون زده بود و گردنش کبود بود و چشمانش در آب فرو رفته بودند. گردنش را ول کرد. مادر روی صندلی افتاد و نیمه ی بالای بدنش به سمت پایین خم شد. ایزاک آرام آرام عقب رفت و شروع به دویدن کرد و از خانه بیرون زد. نگاهش به سنگ قبر برادرش افتاد که همراه با مادر در حیاط خانه خاک کرده بودند. کاغذی روی سنگ زده بودند و نوشته بودند 1939-1937 ایوان.
چرا خفه نمیشی؟ چرا هنوز میگی مامان؟ چرا می خواستی جای منو بگیری؟ خفه شو کثافت. خفه شووووو. چاقو در گلوی پسرک بود و ایزاک گفته بود کار پدر است که دوباره برگشته و این کار را کرده. از پارسال و بعد از مردن برادرش در اتاقش زندانی شده بود و فقط برای شام پایین می آمد. از آن موقع نصف شب ها به دنبال عروسک ها به نزدیک ترین شهر به خانه شان می رفت.
چشمش نمیزد. گفت: لعنت به بابام. لعنت به تو. لعنت به بابات که وقت مامان داش مال من میشد یهو سرو کلتون پیدا شد. شماها بودین که ماما رو از من گرفتین. جلو رفت و به سنگ قبر که در واقع سنگی متوسط بود و از و همراه با مادرش از دور و بر خانه پیدا کرده بودند لگد زد و از شدت دردت پایش به زمین افتاد. سرش را بالا اورد و به سنگ نگاه کرد. بی اهمیت به درد پایش از جا پرید و آن را برداشت و دوید. دوید و دوید. به مغازه عروسک فروشی که رسید سنگ را به شیشه پرت کرد و به جلو رفت. به شیشه ها گیر کرد و خون از بدنش روان شد ولی متوقف نشد و جلو رفت و عروسک را بغل کرد. مرد دوباره پیدایش شد و گفت: چه غلطی داری میکنی؟ ایزاک گفت: ماما رو برای اولین بار بغل کردم و خندید. ادامه داد: ببین، ببین ماما بغلم کرده. مرد گفت: مثکه پیرمرد نیستی. پیرزنی با اون صدات. و زیر لب گفت: آخه چرا یه بچه باس موهاش سفید باشه؟ در ادامه بلندتر گفت: وقتی انداختمت زندان میفهمی. ایزاک گفت: دیگه هیچکی نمیتونه منو ماما رو جدا کنه و بلندتر خندید. خون ها از روی پیشانیش به درون دهانش رفتند و دندان هایش را قرمز کردند. مرد ترسیده بود. گفت: الان میرم بقیه رو خبر میکنم و دوید و دور شد. ایزاک می خندید.


پ.ن: مثلا در ژانر ترسناک :دی برای مسابقه داستان نویسی پنج زندگی

۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۶
~ فو فا نو ~



به پسربچه ای نگاه می کند که با زانوهایش بر روی زمین افتاده و مادرش را صدا میکند و گریه میکند. به مردمی نگاه میکند که تند تند اینور و انور میروند. بر سر خود میزنند. زجه میزنند. ناله میکنند. اسم کسی را صدا می کنند. تمام این صحنه های تند تند از جلوی دیدگانش می گذرد. ناگهان همه جا ساکت می شود و همه حرکاتشان کند می شود. بلند می شود و چشم هایش را می بندد و به نرمی دستانش را تکان میدهد و دور خودش می چرخد و می رقصد و به جلو می رود و به همان شکل وارد اتاق بیماران می شود و آن ها را از تختشان بلند می کند و به رقص وا می دارد. به لبخند وا می دارد. چشمانش بسته است، می گویند زندگی اش نباتیست و حرکت نمی کند ولی لبخند به لب دارد. پاهایش شکسته است ولی میخندد. دست هایش... سرش... همگی میخندد. میخندد و میچرخند. می چرخند و می چرخند.
خوب شده. وای معجزه اس. خوب شده. خوب شده. خوب شده... از هر طرف این صداها درون بیمارستان می پیچند. از دهان همراهان بیمارها. دکترها و پرستارها. پسربچه اشک هایش روی صوورتش خشک شده و حواسش به بیرون پنجره است و بلند به مادرش که از کما نجات یافته می گوید بیایید و اولین برگ های پاییزی درخت جلوی پنجره را ببیند. [شخصی که با بیمارها می رقصید] بر روی زمین خوابیده و به پسر بچه نگاه می کند و لبخند بر لبانش است که چشم هایش بسته میشود؛ برگ های درخت بر روی زمین می افتند.


+ غرق شده در آهنگ های رادیو بلاگیها

++ کی رو دعوت کنم خب؟ :/


۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۳:۱۷
~ فو فا نو ~
همیشه دنبال کسایی که میخواستن خودکشی کنن میگشت. بهشون میگفت که خودتون رو نکشین، گناهه، میرین جهنم. بذارین من بکشمتون! از عده ای که داشتن پول میگرفت و از عده ای که نداشتن نه. عوضش میگف بذارین بغلتون کنم. اونایی که محرم بودن که هیچی. ولی حتی نامحرمام به رو خودشون نمیوردن که چرا خودکشی عب داره و بغل نه. انگار همه اون بغل رو میخواستن و دیگه چیزی براشون جز اون مهم نبود. ولی خودکشی رو نمیخواستن چون سخت بود و حس بدی میداد. یا شاید چون فقط میخواستن یکی کنارشون باشه. اون به کشتن ادامه داد. با یه پالتوی سیاه. بهش میگفتن عزراییل. اون عزراییلی نبود که خدا فرستاده باشتش. اون عزراییلی بود که مردم ساخته بودنش. سازندش مرده بود ولی هنوز به کارش ادامه میداد. ادامه میداد. ادامه میداد. و دیگه کسی نمونده بود. کسی هیچوقت ندونس اون یه رباته. دستش رو برد سمت گردنش. کسی نیومد بگه کارت گناهه. کسی بغلش نکرد. اون یه ربات بود. اون روغن از چشماش ریخت و با خودش گفت کاش گذاشته بودم برن جهنم. شاید اگر جای خاک میرفتن جهنم بازم میتونستن برگردن.

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۱۲
~ فو فا نو ~
+

پدر و مادرش رفته بودند مکه تا شفایش را ایندفعه مستقیما از خود خدا بخواهند؛ او خانه مانده بود و مادرش به خواهرش سپرده بود مواظبش باشد. خاله که فکر می کرد او خواب است رفته بود خرید کند. زیر چشم هایش سیاه بود. به زحمت بلند شد و کپسول گاز هلیوم را اورد و یک عالم بادکنک را از زیر تختش بیرون اورد و با گاز هلیوم پر کرد و ان ها را به موهایش گره زد. کلید پشت بام را برداشت و لنگ لنگان به ان جا رفت. باد می وزید. به لبه پشت بام رسید. کاغذی از جیبش دراورد و چیزی رویش نوشت، با ان یک هواپیمای کاغذی ساخت و به سمت ساختمان روبرویی پروازش داد. رفت جلوتر، دست هایش را باز کرد و... سقوط. دست هایش در هوا اینور ان ور می رفتند و میخندید. میخندید که به زمین خورد.

مردم یکی یکی سرو کله شان پیدا شد. زیر پایشان قرمز شده بود. بوی گاز و پلاستیک و خون می امد. صدای خانمی از میان جمعیت بلند شد: این همان دختری نیست که تا همین چند سال پیش همش تو کوچه ها می دوید و پر سرو صدا می خندید و بادکنک به موهایش گره میزد و با قیچی موهایش را میبرید و می داد به ملت؟ دیگری گفت: چرا چرا خودشه و با دستشان جلوی دهانشان را گرفتند. یکی میگفت: از اول خل بود بابا. یکی هم میان ان هیاهو کاغذی دستش بود و به سرعت داشت نزدیک دختر میشد. کسی هم می گفت: چیزی بیاورید موهایش را بپوشانیم. زشت است. کسی که نزدیک دختر شده بود قیچی ای از جیبش دراورد و داشت موهای دختر را می برید که مردم حواسشان به او جمع شد و گفتند: چیکار میکنی مرتیکه؟ دست نزن بش. نباید تا پلیس و امبولانس نیومده دست بزنیم. نامحرمه و... مرد گوش نداد و به کارش ادامه داد. مردم جلو رفتند و او را گرفتند. تقلایی نکرد. کارش انجام شده بود. بادکنک ها همراه با موهای دختر داشتند به اسمان میرفتند و اشک های پسر، به زمین...
روی کاغذ نوشته شده بود: میخوام برم اسمون...

پ.ن: Yay. بالاخره نوشتم و فرستادم -__-
۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۳
~ فو فا نو ~
در عجبم که پرنده ها، هیچ وقت اسمون رو دیدن؟ خصوصا موقع پرواز... چشماشون یه جوریه که انگار فقط زمینو میبینن. شایدم فقط تصور منه...
این رو که گفت برگشت رو به من. لبخند زد و دست هاشو باز کرد. باد می وزید و لباس هاشو تکون میداد. عقب عقب رفت و غیب شد.
گر گرفتم و دویدم سمت پرتگاه. میتونستم ببینمش. مث قبلش بود. لبخند میزد. دستاش باز بود.نه. بال هاش باز بود و تو چشماش اسمون بود و اه... دریا... بیشتر گر گرفتم. زیبا بود. غمگین بود. همیشه اینجا میومدم ولی فقط برای تسکین دادن حالم با دیدن منظره اونجا بود نه پریدن. ولی به هرحال اولین بار بود که اونو میدیدم و همچین حسی رو درم به وجود اورد که منم بپرم. یادم به ناطور دشت افتاد. انگار کار این برعکس کالفید مشتاق کردن مردم به پریدن بود. اگه میدونستم میتونم بش برسم و بغلش کنم می پریدم ولی فک کردم نمیتونم به خاطر فاصله بش برسم پس دنبالش نرفتم. فقط چشمام دنبالش رف. قطره قطره شد و دنبالش رف و رسیدن به رودخونه. دوس داشتم زنده بمونه. با سریع ترین سرعتی که میشد رفتم پایین. نمیدونم چرا امیدمو بالا نگه داشتم هنوز که شاید ایندفعه بشه بش برسم. دیدمش! جریان اب با خودش نبرده بودش. به سنگا گیر کرده بود و خب البته که سرش داغون شده بود... چه امیدی داشتم...
۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۰
~ فو فا نو ~

با شما دوست عزیزی که شاید بیای و فک کنی با شمام نیستم! :))

در واقع اصن گوینده این جمله من نبودم!

پشه ای بود که وقتی دید رو بدن من کلی جای گزیدگیه تعجب کرد و این رو به زبون اورد و پشیمون شد که اثار جدیدی رو بدن من به جا بذاره :/

البته که این فقط یه حرف مفته :/ مگه بعد اینکه برا اولین بار دیدم جای گزیدگیشون از بیست بالا زد و فک کنم تا الان صد شده، خون اشام شدم که این حالا بخواد این جوری بذاره بره؟ :/ مگر اینکه صرفا بخواد بره به گینس خبر بده و پورسانتشو گفتن خون یه ادم خفنو میدن بش که بذاره بره :/ وگرنه میگه خیلیم جالب. بیا یه کاری کنیم قشنگ شبیه ابله مرغون شه بخندیم :/ (چرا اسمش ابله پشون نیس خدایی؟ مرغون اخه؟ شاید منشاش از مرغ میاد:/ چمیدونم)

حالا این که چرا پرهام؟ باس بگم از اینجا نشات گرفت! :))



۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۵
~ فو فا نو ~

 

۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۱
~ فو فا نو ~
خروسا ادما رو گذاشتن رو ساعت پنج که فریاد بزنن. مرغا انسان های زنو تو انسان دونی نگه داشتن و بچه هاشو تا دنیا میان ورمیدارن میخورن. تخم مرغا، مرغ و خروس میزان. گرگ های گله دنبال سگان. سگا تو راه میوفتن زمین و گربه می زان. گرگا دلشون میسوزه. گوسفندا سر می رسن و گرگا رو میگیرن و تیکه میکنن میذارن دهنشون؛ یکم می جوند و میریزن بیرون. گوشتا به هم میچسبن و گوسفند میشن. گوسفندا، همه چیز رو میخورن و همه چیز، گوسفند میشن...
۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۱۴
~ فو فا نو ~
+ میدونی ادما با کارایی که میکنن و نمیکنن شناخته میشن. حرفایی که میزنن و نمیزنن.
- خب شاید یکی اجبار شده فلان کارو کنه و اینا. ربطی نداره. و همه همیشه راستشو نمیگن و اصن تو از کجا میدونی فلان کارو نکرده که بشناسیش.
+ خب اول که ما فقط چیزی که طرف نشون میده و چیزی که ما انتظار داریم مثلا نشون بده و نده و نمیده میشناسیم؛ که میتونیم همشو نبینیم چون نشون نمیده یا کلا اشتباه بفهمیم یا فلان کارو نمیکنه چون نمیدونه چیه اصن و اگر بدونه بکنه و بعدا عوض شه و این حرفا که بحثش جداس. ولی در کل به نظرم چون ادم تا عمیقا باور نکنه و نپذیره چیزی رو حرکت نمیکنه در راستاش پس اینجوری شناخته میشن. همون که تو باور کنی مجبوری این کارو کنی باعث میشه مثلا فلان حرفو نزنی یا فلان کارو نکنی.
- خب الان در کل چی شد؟ گیج شدم یکم. بحث پیچید انگار. میخواستی کلا چی بگی؟
+ اره خودمم :)) میخواستم در کل بگم که ادم بر اساس باورهاش زندگی میکنه و تلاش هاش در اون راستاس.
- خب فک نمی کنی حرف اولیت پیچیده تر و جذاب تر بود و الان انگار کلا زدی یه کانال دیگه؟ این انقد بدیهیه که نیاز به گفتنش نبود اصن که!
+ نه دیگه! اخه اینا تناقض هم دارن. چند تا چیز تو هم میپیچن و دهنت رو سرویس میکنن جوری که نفهمیدی خودتم چی شد که باورت رو اشتباهی باور کردی که هیچ بلکه حتی نمیفهمی اشتباهی باورش کردی! :)). بذار با مثال بگم. مثلا تو تصور میکنی باور داری زندگی به هر قیمتی ارزش نداره ولی خب دقیقا یه کار بی ارزش از نظرت رو کنی و به خودکشی اینام فک نکنی برای رهایی از این زندگی مثلا. دلیلتم برا انجام کار بی ارزشه اینه که باور داری اون کار بی ارزش به نتیجه ای میرسه که با وجود از دست دادن یه چیزا که دوس نداری در کل خوبه یا لااقل برای وضعیت فعلی بهترین نتیجس و همین ارومت میکنه و فک میکنی قیمت درستی دادی براش در کل ولی به نظرم پس اینجا باور اصلیت اینه زندگی کن به هر قیمتی. یا مثلا باور داشته باشی زندگی قشنگه ولی فک کنی برا تو قشنگ نیس و تو بدبختی پس خودکشی کنی که زندگی نکنی و خب این یعنی کلا باور نداشتی زندگی قشنگه. الان فهمیدی چرا پیچیده شده بود؟
- ها گرفتم فک کنم o_O راستی در این راستا به نظرت یعنی من برا این فلان کار که باور دارم بش رو انجام نمیدم چون باورش ندارم؟!
+ خب شاید به اون چیزایی که مانع انجام دادن کارت میشن بیشتر باور داری نکه کلا باور نداشته باشی اون چیزو.
- خب این حرفت الان همون مثالای قبلیت رو نقض نکرد؟ O_o
+ دهنم و دهنت سرویس :)) چرا راس میگی! پس بیا اینجور فک کنیم که باورهامون صفر و صدی نیستن پس در کل. با توجه به شرایط و موقعیت خودمون و محیط و بقیه انعطاف میدیم توشون جوری که شاید به نظر بیاد به خلافش معتقدیم. یا شاید در اصل چون چندین باور رو همزمان داریم که متضاد همن هست که باعث این تناقض میشه.
- اره دقیقا. اصن همین دهن سرویسی بود که دوبار گفتیا، انگار منظورت هرباری که گفتی از گفتنش فرق داشت. هر دفعه به یه رویی ش باور داشتی. یا شایدم هر دفعه یه باورتو توش گنجوندی چون کلمات کم داشتی یا حال نداشتی جور دیگه بگی یا هرچی دیگه اقا، مهم نیست!
+ اوه پیچیده تر شد که :| :)) نظرت چیه دیگه تز ندم چون انگار کلا ادما رو خیلی سخت میشه شناخت. شایدم اصلا نشه...
- نه بده بابا، یهویی چرا وا دادی کلا؟ :)). الان چون دادی به این نتیجه رسیدیم دیگه. بعدشم من احساس میکنم بحث کلا یکم منحرف شد. مثلا این جمله اخری من ربطی به بحث اصلی نداشت چون به نظرم جالب اومد گفتم وگرنه همون حرف تو که گفتی در اصل شناخت اصلیه دیگه فقط نباس صفر و صدی دیدش. بعدم تو اولم گفتی که شناخت دیگه منظورت نیست و خودتم لابد میدونی سخته ولی مث الان اگر به شرایط و اینا دقت کنی و مدت زمانی رو با یکی بگذرونی و اینا میشه تا حد خوبی شناخت دیگه.
+ ها راس میگی :/ چرا وا دادم جدی؟!
- خلی :)) حواست پرته و حافظت داغان. من برم اینا رو پست کنم که بمونه.

پ.ن: مکالمه درونی :))

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۰
~ فو فا نو ~
روزی رو میبینم که همه دوستان دنبال فروختن مدرک دانشگاشونن که بزننش به زخم زندگی ای که چند سالیه جای یه نفر سه چار نفره شده لابد! و یکمم آب بخرن و من هنوز اندیشه کنان و دست به سی بیل کشان غرق این پندارم که اول مرغ بود یا تخم مرغ؟!
و با فکر به اینکه اول تخمکِ مرغ بوده، با خودم کلی حال میکنم و میرم در پی ساخت فرضیه یا سوال بعدی و بقیه میگن این دیوونه رو! اگه مدرک داش حالا می فروختش چسب زخم می خرید و یکم آب که خون خودشو جاش نخوره!
هشتگ بهلول - هشتگ سقراط -هشتگ فو فا نو :))
پ.ن: هر چن نمیدونم...  ولی همینقد منفعلِ نچسب به دنیا و در عین حال خودش با خودش حال کن و زندگیش رو جالب دون به نظر میام الان
۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۹
~ فو فا نو ~