• .

°

• .

°

• .

اینجا یک Magician زندگی میکند وچیزهایی که با چشم دیده نمی شوند را مینویسد تا قابل دیدن شوند!

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۵ مطلب با موضوع «پر واز» ثبت شده است

پا نداشتم. ینی داشتم ولی ول بود. هر کار میکردم نمیشد روش وایسم. سعی کردم با دستام راه برم. نشد. میوفتادم. تو خونه میشستم رو سینی و مث قایق با دستام رو فرش پارو میزدم و میرفتم اینور اونور و دسشویی و حمومم که بقیه میبردنم. از ویلچر بدم میومد. البته پول گرفتنشم نداشتیم. بزرگ تر که شدم ولی پولش جمع شد و برام گرفتن. ازین کنترلیا. یدفعه گذاشتم از خونه باش رفتم بیرون. با سرعت میرفتم. باحال بود. انگار سوار ماشین بودم. یهو نگام به پام افتاد. دلم دوچرخه خواس. دویدن خواست. جلومو ندیدم. پله های پارک بود و ارتفاع نسبتا زیاد. رفتم تو هوا. اون موقع رو هیچ وقت یادم نمیره. حس تو هوا بودن خیلی باحال بود و بعدش شپرق رفتم تو حوض پارک. بعد اون موقع نشستم یه جا فقط طرح کشیدم. طرح بال. هر وقت میشد میساختمشون و میرفتم پارک و امتحان میکردمشون و شکست میخوردم. شکست، شکست. حالا سی سالمه. سرطان گرفتم و دیر فهمیدیم. اخرین امتحان پروازمه. و حالا از من فقط یه ویلچر مونده و تیتری تو روزنامه ها: فلج ها پا ندارند، بلکه بال دارند

پ.ن: میدونم خوب نی ولی ایده رو دوس داشتم بگم :|
۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۷ ، ۰۳:۲۸
~ فو فا نو ~

همین الان دلم میخواد یک بادبادک فوفانو سازو به یک بادکنک با نفسم پر شده رو به هم ببیندم و بعدش همونا رو به چندتا بادکنک با گاز هلیم پر شده و بفرستمشون بالا و بعد نخ بادبادکو قیچی کنم :)


۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۷ ، ۰۳:۴۳
~ فو فا نو ~
در سرزمین های دیگر موها مانند نخ هستند. در سرزمین ان ها؟ پرنده بودند! در ان جا دو دوست بودند که مردهایشان ترکشان کرده بودند. اولی روی سرش مرغ بود. دومی کلاغ. ان که مرغ بود بعد از ترک مرد رفت و بال های مرغش را چید. میخواست از شر خاطرات خلاص شود. میخواست زندگی جدیدی را شروع کند. به جاهای مختلف میرفت. مهمانی و هرجا که میشد. کار پشت کار. صدای قد قد مرغش درامده بود. از اینکه دید مرغی روی سرش است تعجب کرد. انگار که دیگر خودش را نمیشناخت. دومی هیچ کاری نکرد. فقط نشست گوشه خانه و فکر کرد مگر چه کم داشته؟ فلان کار را نباید میکرده یا فلان کار را باید میکرده. خودش را با زن های دیگر مقایسه کرد. مردهای دیگری را که دیده بود می کاوید. تهش دید هر کی یک جور است. کاریش نمی تواند بکند. لابد به درد هم نمی خوردند. در این میان بال های کلاغش هی بزرگ و بزرگ تر شده بود. جا تنگ بود. از خانه بیرون رفت. کلاغ بال زد. از زمین بلند شد. قار قار. لبخند زد.
پ.ن: یه دفعه یه نقاشی دیدم که تو موهای دختره کلاغ بود و پسره هم یه پرنده دیگه بود. خلاصه اصل ایده از این بود ولی فعلا عکسش نه در دسترسمه نه میتونستم بذارمش اگر در دسترسمم بود!
پ.پ.ن: الان به ذهنم رسید جای مرغ و کلاغ هم برعکس بود جالب میشد. که مرغه ینی پرواز کنه تهش ولی خب دیدم از اوردن کلاغ هم منظور داشتم. خواستم اولی رو طاووس کنم دومی رو مرغ مثلا حتی ولی باز گفتم بیخی حالا :/جزییات و تغییر و اینا کلا باشه هر وقت خواستم بلند ترشو بنویسم.
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۴:۳۳
~ فو فا نو ~
+

پدر و مادرش رفته بودند مکه تا شفایش را ایندفعه مستقیما از خود خدا بخواهند؛ او خانه مانده بود و مادرش به خواهرش سپرده بود مواظبش باشد. خاله که فکر می کرد او خواب است رفته بود خرید کند. زیر چشم هایش سیاه بود. به زحمت بلند شد و کپسول گاز هلیوم را اورد و یک عالم بادکنک را از زیر تختش بیرون اورد و با گاز هلیوم پر کرد و ان ها را به موهایش گره زد. کلید پشت بام را برداشت و لنگ لنگان به ان جا رفت. باد می وزید. به لبه پشت بام رسید. کاغذی از جیبش دراورد و چیزی رویش نوشت، با ان یک هواپیمای کاغذی ساخت و به سمت ساختمان روبرویی پروازش داد. رفت جلوتر، دست هایش را باز کرد و... سقوط. دست هایش در هوا اینور ان ور می رفتند و میخندید. میخندید که به زمین خورد.

مردم یکی یکی سرو کله شان پیدا شد. زیر پایشان قرمز شده بود. بوی گاز و پلاستیک و خون می امد. صدای خانمی از میان جمعیت بلند شد: این همان دختری نیست که تا همین چند سال پیش همش تو کوچه ها می دوید و پر سرو صدا می خندید و بادکنک به موهایش گره میزد و با قیچی موهایش را میبرید و می داد به ملت؟ دیگری گفت: چرا چرا خودشه و با دستشان جلوی دهانشان را گرفتند. یکی میگفت: از اول خل بود بابا. یکی هم میان ان هیاهو کاغذی دستش بود و به سرعت داشت نزدیک دختر میشد. کسی هم می گفت: چیزی بیاورید موهایش را بپوشانیم. زشت است. کسی که نزدیک دختر شده بود قیچی ای از جیبش دراورد و داشت موهای دختر را می برید که مردم حواسشان به او جمع شد و گفتند: چیکار میکنی مرتیکه؟ دست نزن بش. نباید تا پلیس و امبولانس نیومده دست بزنیم. نامحرمه و... مرد گوش نداد و به کارش ادامه داد. مردم جلو رفتند و او را گرفتند. تقلایی نکرد. کارش انجام شده بود. بادکنک ها همراه با موهای دختر داشتند به اسمان میرفتند و اشک های پسر، به زمین...
روی کاغذ نوشته شده بود: میخوام برم اسمون...

پ.ن: Yay. بالاخره نوشتم و فرستادم -__-
۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۳
~ فو فا نو ~
در عجبم که پرنده ها، هیچ وقت اسمون رو دیدن؟ خصوصا موقع پرواز... چشماشون یه جوریه که انگار فقط زمینو میبینن. شایدم فقط تصور منه...
این رو که گفت برگشت رو به من. لبخند زد و دست هاشو باز کرد. باد می وزید و لباس هاشو تکون میداد. عقب عقب رفت و غیب شد.
گر گرفتم و دویدم سمت پرتگاه. میتونستم ببینمش. مث قبلش بود. لبخند میزد. دستاش باز بود.نه. بال هاش باز بود و تو چشماش اسمون بود و اه... دریا... بیشتر گر گرفتم. زیبا بود. غمگین بود. همیشه اینجا میومدم ولی فقط برای تسکین دادن حالم با دیدن منظره اونجا بود نه پریدن. ولی به هرحال اولین بار بود که اونو میدیدم و همچین حسی رو درم به وجود اورد که منم بپرم. یادم به ناطور دشت افتاد. انگار کار این برعکس کالفید مشتاق کردن مردم به پریدن بود. اگه میدونستم میتونم بش برسم و بغلش کنم می پریدم ولی فک کردم نمیتونم به خاطر فاصله بش برسم پس دنبالش نرفتم. فقط چشمام دنبالش رف. قطره قطره شد و دنبالش رف و رسیدن به رودخونه. دوس داشتم زنده بمونه. با سریع ترین سرعتی که میشد رفتم پایین. نمیدونم چرا امیدمو بالا نگه داشتم هنوز که شاید ایندفعه بشه بش برسم. دیدمش! جریان اب با خودش نبرده بودش. به سنگا گیر کرده بود و خب البته که سرش داغون شده بود... چه امیدی داشتم...
۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۰
~ فو فا نو ~