• .

°

• .

°

• .

اینجا یک Magician زندگی میکند وچیزهایی که با چشم دیده نمی شوند را مینویسد تا قابل دیدن شوند!

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

۲۴ مطلب با موضوع «داستان طور» ثبت شده است

مرد کفِ دستانش را به گوش‌هایش چسبانده بود و آرنجش را به میز و داشت گوش‌هایش را با دستانش فشار می‌داد. باورش نمیشد اخراجش کرده باشند! نمیدانست چه کند؛ نمیدانست جواب نامزدش را چه بگوید که منتظر اوست تا بروند حلقه بخرند.

فشاری را روی آرنج دست هایش حس کرد. سرش را بلند کرد و آبدارچی ناشنوای دفتر را دید که داشت دستانش را هل می‌داد تا بتواند میز را تمیز کند. انگار همه داشتند بیرونش می‌کردند. از جایش بلند شد و کتش را که روی صندلی انداخته بود محکم کشید. درز کتش کمی پاره شد. زیر لب لعنتی فرستاد و کیفش را از روی زمین برداشت و پرونده های روی میزش را با یک حرکت دست هل داد و در کیفش چپاند. سرش را بلند کرد و به همکارانش نگاه کرد. داشتند تماشایش می‌کردند ولی تا نگاه او را دیدند سرشان را چرخاندند و خودشان را سرگرم کاری دیگر کردند. سرش را زیر انداخت و از جلوی آن‌ها گذشت و به در خروج و در عین حال ورود رسید. کسی یواش گفت: «موفق باشی.» برگشت و به سقف نگاه کرد و فکر کرد پس هنوز هم از کنار مهتابی سمت راست تا چپ، یا شاید هم چپ به راست، همان ترک و دره ی عمیقی که روز اولی که این‌جا آمد دید، پابرجاست. نگاهش را از سقف گرفت و از در خارج شد و آن را بست. صدایی شنید: «برای چی درو بستی خل و چل!؟» محل نداد و پا تند کرد و از سالن بزرگ آن‌جا و راهرو گذشت و بیرون رفت.

به سمت آسانسور رفت و دکمه آن را زد ولی بالا نیامد. چندبار دیگر هم پشت سر هم زد ولی خبری نبود. زیر لب گفت: «گه بگیرن این شانسو که از همه جا می‌باره.» و لگدی به آن زد. کسی از کنارش رد شد و چپ‌چپ نگاهش کرد. خشکش زد. چشمانش روی نقطه ای که رهگذر را دید، مانده بود. پایش کمی درد گرفته بود. چند قطره عرق از صورتش به پایین افتادند. رهگذر دیگر نبود ولی چشم های او آن‌جا مانده بود. کسی دیگر امد و گفت: «آقا برید کنار مردم میخوان رد شن.» به خودش آمد. به شخصی که این حرف را زد نگاه نکرد. فقط ناخواسته کفش و پاهایی را دور و برش دید و حدس زد نزدیک ترین پا، او بوده. چیزی نگفت. با همان سر زیر افتاده و با عجله به سمت راه پله رفت و شروع به تند تند از آن ها پایین رفتن کرد. اولین بارش بود از این راه استفاده می کرد. حدودا دو طبقه را پایین رفته بود که احساس کرد از تند تند پایین رفتن از پله ها خوشش آمده. سرعتش را بیشتر کرد و لبخند نیم بندی زد. به طبقه دوم که رسید کفشش لیز خورد و افتاد. فریاد زد: «گه توش.» از ترس اینکه گیر بیفتد سریع بلند شد و با عجله طبقه اخر را هم پایین رفت. به در اصلی و مرز جدا کننده ساختمان با باقی دنیا که رسید، تعلل کرد. داشت می‌رفت در ذهنیاتش غرق شود که مرد قوی هیکلی از کنارش رد شد و به او تنه زد. تعادلش را از دست داد و یکی از پاهایش از در گذشت. از ذهنش گذشت: «ریدم به این زندگی که همه چیزشو دیگران برات تصمیم می‌گیرن. می‌خواستم لااقل این خودم باشم که کامل تصمیم می‌گیرم کی میرم بیرون؛ که گند زدن توش.» این دفعه بدون فکر آن یکی پایش را هم از در ساختمان بیرون گذاشت و برگشت و چند قدم عقب عقب رفت و سرش را بالا اورد و به ساختمان نگاه کرد. پوزخندی زد و برگشت.

حس کرد انرژی اش تمام شده. تقریبا خودش را انداخت روی پاهایش و سرش را به طرف پایین خم‌کرد و دستانش را هم روی سرش گذاشت. انگار که می‌خواست از کتک خوردن در امان باشد. مغزش خالی شده بود. چند دقیقه ای همانطور بود که ناگهان فشار دستی کوچک را روی کمرش حس کرد و پشت بندش هم حس کرد چیزی به سرش برخورد کرده. و دوباره. سرش را بالا آورد و دو پسربچه کیف به دوش را دید که داشتند می‌دویدند. حدس زد از رویش پریده اند. مثل بازی ای که بچگی با پسران هم محل می‌کردند؛ و آخر سر چون یکی دو نفر با صورت به زمین افتادند، والدینشان از انجام این بازی ممنوعشان کردند و پس از آن جمعشان آب رفت و کوچک و کوچک تر و در نهایت هیچ شد.

یکی از آن‌ها برگشت و به روی مرد خندید. یکی از دندان هایش افتاده بود. حین خنده چشم هایش باریک شده بود. مرد محو آن ها شده بود. بلند شد و پا تند کرد و دنبالشان راه افتاد. کیفش از دستش سر خورد و روی زمین افتاد. برگشت و رفت پشت کیف ایستاد. از روی آن پرید و به سرعت دوید تا از بچه ها جا نماند. نزدیکی هایشان که رسید سرعتش را کم کرد و نگاهی به اطراف انداخت. مغازه ی جواهرفروشی باعث شد چند ثانیه خشکش بزند. ساعتش را نگاه کرد. تقریبا موعد قرارش با نامزدش بود. به راهش ادامه داد. پسرها پریدند توی چاله ی آبی که جلویشان بود. روی شلوارشان آب پاشید. به هم فحش دادند و خندیدند و به راهشان ادامه دادند. مرد به چاله رسید و به آب درون آن نگاه کرد. آسمان و ابرها و خودش در آن با کمی تلاطم پیدا بودند. همیشه در باران باید چتر به دست می‌بودند و از جاهای امن و بدون آب راه می رفتند تا مبادا کثیف شوند. غرق آسمان توی آب شده بود و داشت فکر می‌کرد دیگر به خانه نرود که صدای بلندی او را به خود آورد. پسرها روی پاکت های شیر پریده بودند و آن‌ها را ترکانده بودند. به آن‌جا که رسید با پایش شیر ها را کنار زد و روی پاکت را خواند: آفرین برشَما صدآفرین بر شُما. و عکس گوسفندی فانتزی و کوله به دوش در کنارش. از این شیرها حالش بد میشد ولی اجبارش می‌کردند که آن را بخورد. از روی راه شیری گذشت. پسرها پا تند کردند؛ مرد هم. داخل کوچه‌ای شدند و رفتند سراغ سطل آشغال بزرگی که جلویشان بود. پسری که بهش خندیده بود، رفته بود جلو و سرش را کرده بود داخل سطل آشغال. از آن زاویه مثل این میماند که پسرک سری نداشته باشد. پسرک کره ی زمینی را از داخل سطل آشغال درآورد. مرد خنده‌اش گرفت. حالا مثل این میماند که کره زمین سر پسرک باشد. پسرک کره را روی زمین انداخت و خواست با رفیقش با آن بازی کنند که حواسش به گربه ای در آن حوالی پرت شد. با دوستش به هم نگاه کردند و سرشان را تکان دادند و پریدند و گربه را گرفتند. گربه غرغر کرد و می‌خواست پنجول بکشد؛ ولش کردند در سطل آشغال. برگشتند که سراغ کره زمین بروند؛ مرد را دیدند که بالای آن ایستاده. مرد از روی کره پرید. به هم نگاه کردند. پسرکی که به روی مرد خندیده بود، گفت: «آهای، داری چیکار می کنی؟» مرد گفت: «منم بازی میدین؟»

پسرک خندید. چشم هایش باریک شد و جای خالی دندان شیری اش پیدا شد: «باشه.»

زنی از ناکجاآباد پیدایش شد و غرید: «باز شما دوتا دارید چه غلطی می‌کنید؟» بچه ها و مرد همان‌جور که به کره زمین لگد میزدند و آن را با خودشان می‌بردند، دویدند و فرار کردند.


پ.ن: مثلا سعی کردم داور پسند و اینام باشه و عجیب غریب نشه ولی حتی جزو صد نفر برترم نشد :| ده نفر برتر که پیش کش حالا :/ ولی صدتا نشدن زور داره. اصن دیگه هیچ مسابقه ای شرکت نمیکنم. لیاقت ندارن😢


پ.پ.ن: دوتا کامنت هس که در اسرع وقت جواب میدم و ممنونتونم. فعلا یکم رفرش شم، بعدا میام

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۷ ، ۰۱:۰۱
~ فو فا نو ~
پا نداشتم. ینی داشتم ولی ول بود. هر کار میکردم نمیشد روش وایسم. سعی کردم با دستام راه برم. نشد. میوفتادم. تو خونه میشستم رو سینی و مث قایق با دستام رو فرش پارو میزدم و میرفتم اینور اونور و دسشویی و حمومم که بقیه میبردنم. از ویلچر بدم میومد. البته پول گرفتنشم نداشتیم. بزرگ تر که شدم ولی پولش جمع شد و برام گرفتن. ازین کنترلیا. یدفعه گذاشتم از خونه باش رفتم بیرون. با سرعت میرفتم. باحال بود. انگار سوار ماشین بودم. یهو نگام به پام افتاد. دلم دوچرخه خواس. دویدن خواست. جلومو ندیدم. پله های پارک بود و ارتفاع نسبتا زیاد. رفتم تو هوا. اون موقع رو هیچ وقت یادم نمیره. حس تو هوا بودن خیلی باحال بود و بعدش شپرق رفتم تو حوض پارک. بعد اون موقع نشستم یه جا فقط طرح کشیدم. طرح بال. هر وقت میشد میساختمشون و میرفتم پارک و امتحان میکردمشون و شکست میخوردم. شکست، شکست. حالا سی سالمه. سرطان گرفتم و دیر فهمیدیم. اخرین امتحان پروازمه. و حالا از من فقط یه ویلچر مونده و تیتری تو روزنامه ها: فلج ها پا ندارند، بلکه بال دارند

پ.ن: میدونم خوب نی ولی ایده رو دوس داشتم بگم :|
۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۷ ، ۰۳:۲۸
~ فو فا نو ~

آب عاشق اتیش شد. قایم شد پشت یه درخت و در فرصت مناسب از پشت پرید بغلش کرد. دید جای اتیش هوا تو بغلشه. پرید عقب و دستاشو انداخت پایین گف تو اینجا چیکار میکنی؟ من اتیشو بغل کرده بودم. اتیش کو؟ باد غمگین نگاهش کرد. لبخند زد و گف: مگه نمیدونی؟ اتیش هرکی رو بغل کنه اون جزوی ازش میشه ولی تنها کسی که میتونست اتیشو جزوی از خودش کنه حین بغل کردن تو بودی. اتیش ناراحت بود. خسته بود از گنده و گنده تر شدن. یه وقتایی میرف لب رودخونه و زل میزد به اون. دلش میخواس شنا کنه و جزوی از جهان دیگه ای شه. تو الان هم ابی و هم اتیش. اتیش نگاهی به خودش کرد و اب رو بغل کرد و به سمت دریا به راه افتاد.

۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۷ ، ۰۱:۱۷
~ فو فا نو ~
- ببین، ببین سیب کوفتی حتی از گلوی ادمم پایین نرف. برا همین ما هممون یه سیب گلو داریم. دهن هممون سرویس شد برا سیبی که پایین نرفت، فقط ادم و ما پایین رفتیم چون دست به مهره حرکته. نتیجه مهمه ولی تو این دنیا سیبه اونقد چرخ میخوره که پیش بینی نتیجه اولیت گم میشه و نتیجه اخری چیز غریبی درمیاد. از وقتی بازی رو شروع میکنی واکنش ها به کنشت شروع میشه. آه میدونی؟ دارم فک میکنم شاید خوردن سیب تو سر نیوتون برا این بوده که سیبه جذب سیب گلوی نیوتون شده و خواسته بره پیشش ولی تهش ببین واکنش نیوتن چه بلبشویی درست کرد. اه راستش تازه داشتم تو دلم به سیبه فحش میدادم ولی سیبه هم خودش بدبخت تبعید شده فک کنم. اونم گناه داره. راستی اگرم ما بودیم جای نیوتن لابد واکنشمون فقط فحش دادن و درود بر شانس گندمون بود. سیب... شاید اصن هر تیکه اش تو گلوی یکیه. شاید اگر جمعشون کنم بچسبونمشون به هم بتونیم با سیبه با هم بریم بهشت؟
[می پرد به کسی که جلویش است و دارد برایش حرف میزند تا سیب گلویش را گاز بگیرد. دندان هایش به آینه اصابت می کنند و میشکنند. (این چیزی بود که به ذهنم رسید. ولی میتونه تا همون بهشتم کافی و تموم بشه)]
+ همینجوری یهو قبل خواب. چون برا فرار از درس خوندن نیس :دی گفتم ثبتش کنم. و حیف که نمیشه بیشتر نوشت :/
۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۰۶:۴۶
~ فو فا نو ~
در سرزمین های دیگر موها مانند نخ هستند. در سرزمین ان ها؟ پرنده بودند! در ان جا دو دوست بودند که مردهایشان ترکشان کرده بودند. اولی روی سرش مرغ بود. دومی کلاغ. ان که مرغ بود بعد از ترک مرد رفت و بال های مرغش را چید. میخواست از شر خاطرات خلاص شود. میخواست زندگی جدیدی را شروع کند. به جاهای مختلف میرفت. مهمانی و هرجا که میشد. کار پشت کار. صدای قد قد مرغش درامده بود. از اینکه دید مرغی روی سرش است تعجب کرد. انگار که دیگر خودش را نمیشناخت. دومی هیچ کاری نکرد. فقط نشست گوشه خانه و فکر کرد مگر چه کم داشته؟ فلان کار را نباید میکرده یا فلان کار را باید میکرده. خودش را با زن های دیگر مقایسه کرد. مردهای دیگری را که دیده بود می کاوید. تهش دید هر کی یک جور است. کاریش نمی تواند بکند. لابد به درد هم نمی خوردند. در این میان بال های کلاغش هی بزرگ و بزرگ تر شده بود. جا تنگ بود. از خانه بیرون رفت. کلاغ بال زد. از زمین بلند شد. قار قار. لبخند زد.
پ.ن: یه دفعه یه نقاشی دیدم که تو موهای دختره کلاغ بود و پسره هم یه پرنده دیگه بود. خلاصه اصل ایده از این بود ولی فعلا عکسش نه در دسترسمه نه میتونستم بذارمش اگر در دسترسمم بود!
پ.پ.ن: الان به ذهنم رسید جای مرغ و کلاغ هم برعکس بود جالب میشد. که مرغه ینی پرواز کنه تهش ولی خب دیدم از اوردن کلاغ هم منظور داشتم. خواستم اولی رو طاووس کنم دومی رو مرغ مثلا حتی ولی باز گفتم بیخی حالا :/جزییات و تغییر و اینا کلا باشه هر وقت خواستم بلند ترشو بنویسم.
۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۴:۳۳
~ فو فا نو ~
28 اسفند بود. توی تختش وول میخورد و به امروز فکر میکرد که در مدرسه معلم بهداشتشان حین چک کردن موهایش برای اینکه ببیند شپش دارند یا نه، بهش گفته بود چه موهای موج دار قشنگی داری. یه تیکه از دریاست. دریا... دریا... دریا...
مادرش همیشه میگف این چه موهاییه تو داری. به زور شونه میشه و همش میریزه اینور اونور. یه روز میرم کچلت میکنم راحت شیم.
دریا را ندیده بود. فقط میدانست ابیست و ماهی ها در ان زندگی میکنند.
چراغ خاموش بود. پاورچین رفت توی اشپزخانه. سطل کوچک رنگ ابی را از توی کابینت زیر سینک در اورد و چشم هایش را بست و ان را روی سرش خالی کرد. بعدش به هال رفت و ماهی قرمزشان را از توی تنگ دراورد و همراه با خودش به تخت خواب برد و ان را فرو کرد توی موهایش. لبخند زد. چشم هایش را بست و خوابید.
۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۷ ، ۰۱:۰۷
~ فو فا نو ~
خوندم زهره اول شبیه ترین به زمین بوده و حتی هنوز جوش مث زمینه.
بعد الان مثکه اتیشه رو سطحش میشه گف. بعد حتما اینجوری بوده ک اول یکی سیگاری که ممنوع بوده کشیده و دیده کسی اومد و ترسیده مچش گرفته شه سیگارو انداخته رو زمین و چون زهره به هرحال اسم دیگش ریحانه اس سراسر پر از جنگل و اینا بوده، اتیش گرفته سراسرش و بقیشم که عنوان. خلاصه که اول سیب بعد سیگار. درس عبرتم که نمیگیره این اشرف (با نام فامیل مخلوقات). لابد بعدیشم چاییه چون میگن بعد سیگار میچسبه
پ.ن: فاطمه: این محدودیت 20 تایی پیامک بهونه شده برا سریع بستن ایده هات انگارا. فک نکن حواسم بت نیس.
انگشتان نماد صلحش را جوری که انگار میخواهد خودش را کور کند، جلوی چشمانش و سپس جلوی چشمان فوفانو میگیرد
۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۲:۵۷
~ فو فا نو ~

سیگار میکشید. یه روز که قایم شده بودم زیر پارچه گل گلی که به سینک ظرفشویی بسته بود و میخواستم اونجا دستشویی کنم تا خدا پیدام کنه، دیدم. اینکه من جای چشم گذاشتنش تو اسمون رو نمیدونم و نمی تونم سک سک کنم قبل پیدا کردنم هم دیگه مهم نبود. اخه دیگه قبول کردم خدا خداست و از همه بهتر. ولی یه بار میخواستم ببینمش لااقل. از معلممون شنیده بودم خدا وقتی کار بد کنی میبینتت و مچتو میگیره.  پرسیدم حتی اگر زیر پتو باشیم؟ گف حتی اگر زیر پتو باشید. قبلش اخه هرچی صداش زدم بیاد ببینمش نیومد. منم گفتم پس کار بد کنم تا ببینتم و بیاد دستمو بگیره. اها داشتم مامانمو میگفتم. دیدم سیگارو برد جلو و با اتیش گاز روشن کرد. پریدم بیرون و گفتم نمیذارم توجه خدا رو تو بگیری. مال خودمه. مامانم وحشت کرد. فک میکرد مدرسم. عقب عقب رفت و خورد به گاز. سرش جای قابلمه رف رو شعله. سیگارش افتاد رو سینه اش. مامان سوخت و ته گرفت و ته دیگ شد. من فقط یه جا وایساده بودم نگاش میکردم. تا ابد نگاش میکردم. تا ابد خدا نیومد.

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۷ ، ۱۱:۳۱
~ فو فا نو ~
همه جا سیاه شده بود ولی هنوز میتونستم ببینم دور و برمو. دلم درد گرفت و یهو ریخت، افتاد وسط اتاق. ورش داشتم و نگاش کردم؛ داش ازش خون میومد. دویدم رفتم چسب زخم اوردم و زدم به زخما. خون ها از زخم گذشتن. وحشت کردم. ورداشتمش و رفتم انداختمش تو باغچه و دویدم رفتم عقب و ازش فاصله گرفتم. از دور نگاش کردم. دلم سوخت. رفتم جلو و یه گودال کندم و خاکش کردم. جای دلم هم رو تنم سیاه شده بود. عمیق تر همه سیاهیای دور و بر. نشستم همونجا و شروع کردم لالایی خوندن. خوابم برد. بیدار که شدم دیدم از جایی که دلمو خاک کردم یه جوونه دراومده و هی داره بزرگ تر میشه. رفتم جلو و خاکو زدم کنار. دیدم جوونه از نافم در اومده و هنوز هی داره بزرگ تر میشه. همه جا داشت سبز میشد.
۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۳:۰۲
~ فو فا نو ~
مردام حامله میشن! نمیدونستم منم. با گیتی که اشنا شدم فهمیدم. مثکه طرف همه ادما رو با وعده های الکی فریب میده و حامله میکنه و در میره. عشق حامله کردن داره انگار نامرد! البته که منم مستثنا نبودم و وقتی در رفت و راجع بهش تحقیق کردم، فهمیدم که بود و چه کرد. به هرکی یه اسمی میگه: هستی، جهان، دنیا، روزگار و... ولی اسم اصلیش گیتیه، گیتی غدار

پ.ن: اول عنوان مردام حامله میشن بود؛ بعد گفتم ی وقت ملت میریزن فوش بارونم میکنن، عوضش کردم:/

پ.پ.ن: تخیله، داستانه، منظور world هس. خب؟ محض احتیاط میگم؛ بی دقت اگر خوندین:/
۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۵
~ فو فا نو ~