• .

°

• .

°

• .

اینجا یک Magician زندگی میکند وچیزهایی که با چشم دیده نمی شوند را مینویسد تا قابل دیدن شوند!

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

موهای موج دار

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۰۷ ق.ظ
28 اسفند بود. توی تختش وول میخورد و به امروز فکر میکرد که در مدرسه معلم بهداشتشان حین چک کردن موهایش برای اینکه ببیند شپش دارند یا نه، بهش گفته بود چه موهای موج دار قشنگی داری. یه تیکه از دریاست. دریا... دریا... دریا...
مادرش همیشه میگف این چه موهاییه تو داری. به زور شونه میشه و همش میریزه اینور اونور. یه روز میرم کچلت میکنم راحت شیم.
دریا را ندیده بود. فقط میدانست ابیست و ماهی ها در ان زندگی میکنند.
چراغ خاموش بود. پاورچین رفت توی اشپزخانه. سطل کوچک رنگ ابی را از توی کابینت زیر سینک در اورد و چشم هایش را بست و ان را روی سرش خالی کرد. بعدش به هال رفت و ماهی قرمزشان را از توی تنگ دراورد و همراه با خودش به تخت خواب برد و ان را فرو کرد توی موهایش. لبخند زد. چشم هایش را بست و خوابید.
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۱۰
~ فو فا نو ~

نظرات (۵)

چه حس خوبی داره این متن:)
پاسخ:
چه خوب :) راستش برا من اول هولناک طور بود. به اخرش که رسیدم گفتم شت! ولی ادامه ش ندادم. نگفتم صبح بیدار میشه و میبینه ماهی مرده و باید موهاشو که به خاطر رنگ خراب شده از ته بزنه و کلی دعوا شه. اخه ممکنه  فردا ماهی زنده باشه و تو موهاش شنا کنه. کی میدونه :)
من به حس خوب دختر فکر کردم. مهم نیست فردا صبح چی میشه، مهم حس اون لحظه‌ی قبل از خوابه:)
ولی به قول خودت، کی می‌دونه صبح چی میشه؟ :)
پاسخ:
هوم حس اون لحظه اش واقعا خوب بودو مهم اون بود :) با اجازه من یکم پرگویی کنم چون چیزایی ب ذهنم اومد و میخوام برام بمونه همینجا در جواب تو. میدونی یاد این افتادم که میگن لایف ایز ناو. هممم راستش خیلی ارتباط نمیگیرم دیگه با این جمله. اخه چند وقت پیش که حالم خراب بود حال هیچ کمکی بم نکرد. صرفا با یاداوری خاطره های گذشته سرپا شدم. فک کنم این جمله وقتی معنا داره که صرفا بخوای غصه اینده و گذشته رو نخوری وقتی اتفاق خوبی در حالت هس یا اینکه مثلا خوش سعی کنی بگذرونی زمان حالتو با اینکه گذشته یا ایندت یا هر دو تباهه. ولی خب تو همون حال هم وقتی اتفاق بد بیوفته چی؟ مگر حافظه نداشته باشی کلا که عملا بتونی در حال ب معنی واقعی کلمه زندگی کنی :)) یا زمان رو کلا حال در نظر بگیری و تفکیک ایجاد نکنی. و واقعا هم همه لحظات مهمن... این یه ایده قدیمیم بود ک یادم رفته بود. خوشحالم یادم اومد باز ^^ انی وی الانم داشتم فک میکردم اگر واقعا اونجور شه دختر شکست سنگینی بخوره چی میشه؟ حرکاتش تو ذهنم میومد و دردناک بود...  که الان که ایندش حالش شده چی؟ حالش تباهه. که یهو ادامه اش با همین شکست سنگین به ذهنم اومد که مخلوطی از غم و شادیه. از اونجا که شاید اینجا ننویسمش چون هم فعلا متن بلند سخته بذارم و محدودم و هم چون ب سرم یه وقت بزنه برا مسابقه ای چیزی بدمش شاید، همینجا میگم که اینجوری میشه که واقعا میمیره ماهی و موهاش رو میزنن و اینا ولی چون افسرده طور و اینا شده مامانش نرم میشه دیگه و سعی میکنه کمکش کنه موهاش رو بهتر نگه داره و اینا. ولی دیگه موهاشو دوس نداره تا این که وقتی دوباره موهاش بلند شد یه پرنده میاد میشینه رو موهاش. باش دوس میشه. رو سرش زندگی میکنه. یه همچین چیزی. حالا باز نمیدونم. شاید تغییر کنه. مثلا سورئالشم دوس دارم ولی این نسخه ارزش خودشو داره بازم و دوسش دارم. این نسخه برای حس حال بود.  کی میدونه بعدا چی میشه؟ مهم الانه ؛)) و اصلا برا تو! :) مینویسمش یه روز حتما و بت میدمش. امیدوارم خوشت بیاد از این پایان هم و حس خوب بده :) برا تو چون به لطف تو بود که باعث فکر کردنم شدی. ممنون واقعا :) 
:) [اگه امکانات بود این لبخند رو با فونت بزرگ و بولد تایپ میکردم]

بعضی ایده هات رو که میخونم، تصور میکنم اگه خوره وار کتاب بخونی و توی نوشتن یه عالمه ممارست به خرج بدی یه چیزی میشه قلمت. یه چیزی. توی ذهنت داشته باش این رو.
پاسخ:
:) پس حس خوب داده به تو هم :)) جالبه. این و یه متن دیگم رو فک میکردم حس بد بدن ولی حس خوب گرفتن ملت. اون راجع به شبیه سازی پرواز بود این دریا. هممم نمیدونم حالا به اسمون و دریاش ربط داره یا حس خوب کاراکتر که گفتم یا هردو یا فکرای شخصی مخاطب یا چی.
چقد سخت :|  :)) اینجوری باید کل عمرمو بذارم پاش! کلا الان احساس کردم بیشتر کوبوندیم تا تعریف مثبت کنی ازم =)) مرسی از حرفات :) اتفاقا تازگی تو همین فکرا بودم. که واقعا جدی بگیرم نوشتنو ینی و سعی کنم طولانی تر و با جزییات تر بنویسم هر چند که سخته و بیشتر بخونم. قبلا انگار بهتر بودم تو نوشتن :/. البته راجع به چیزی شدن ایده ای نداشتم چون به نظرم نمیرسه مخاطبا خیلی با ایده هام حال کنن. فقط از بعضی چیزا خوششون میاد مث خودت که الان گفتی. ولی به خاطر خودم فک کردم بهتره جدیش بگیرم شاید واقعا.
یو نو اون قسمتش که ماهیشو فرد کرد تو موهاش باعث میشه دل من قیلی ویلی بره
هم اینکه چیز کیوتیه هم اینکه ترسناکه...
آی مین اگه ماهی اونجا بمیره چی؟ البته به قول تو ممکنه زنده بشه و شنا کنه ~~
پاسخ:
دقیقا میفهممت :)) قشنگ حس خودم بود. سر همین مونده بودم اخرشو چجور تموم کنم. بگم مرده که خیلی هولناکه... اینجور وقتا پایان باز میذارم تا بعد ببینم چی میشه. فعلا تنها پایان با جزییات تری ک ب ذهنم رسیده همون بود ک بمیره و واقعا اسیب ببینه دختره منتها در اینده یه پرنده بیاد رو سرش بشینه و ایندفعه هپی اند شه :دی بفهمه درخت بوده نه دریا! :دی البته ک برا ماهیه هم ناراحت هس هنوز. کلا در هر دنیای موازی ای یه سرنوشت داره. یکیشم همینه که زنده بمونه ماهی :دی

اوه یس یس پرنده و درختم بسی خوبه *thumbs up*
پاسخ:
^^
خوبه که تو هم دوس داری

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی