انقلاب ببعی تنها

انقلاب ببعی تنها

حالا با پشمام میخوام کلی چیز بسازم🗿

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

بهم میگفتن اَکی خرسه! حالا که فک میکنم میگم شاید داشتن مسخرم میکردن به خاطر چاقیم، ولی اون موقع من کلی کیف می کردم! اخه عاشق خرسا بودم و حتی کیف و جامدادی مدرسه و کلی از چیزام خرسی بود. گفتم کیف و جامدادی، یادمه دبستان که بودم اولین امتحانمو که بیست شدم، بهم گفتن خرخون بدبخت! برا همین امتحان بعدی رو بدون جواب دادن تحویل معلم دادم؛ اما این دفعه هم شدم بی عرضه تنبل و کتک خوردم! دفعه بعد که ده شدم کلا نادیدم گرفتن. دیدم فایده نداره و همون کار خودمو کردم. هر وقت حوصله داشتم درس میخوندم هر وقتم که نه که خب نه و دلم به همون اکی خرسه گفتناشون خوش بود فقط که اونم به لطف رژیمی که مامانم تو همون سن مجبورم کرد بگیرم تا تو مهمونیایی که میگیره به قول خودش بیوتیفول باشم ناپدید شد. زندگیم همینقدر مسخره میگذشت تا الان که تصمیم گرفتم زمستون رو بخوابم بلکم بهار که بلند شم واقعا خرس شده باشم. هر کی این نوشته منو پیدا کرد ادامشو بنویسه که بعد که بیدار شدم چی شدم...


پ.ن: خوابم میاد. بعدا میگمت =))

~ فو فا نو ~
۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر
مامانم کیک درست کرده بعد خودش بیشتر همه و بعدش باقی اندر کف که چرا پف نکرده و اینا. بعد بحثشم انقد کردن و رسیدن ب مدل کیکی ک مشابه اینه که باعث شد بالاخره برسن جایی که مامانم گف روش نوشته بود براونی و گفتن آ پس همونه که چنینه چون اونا کلا چنینن و بهشون میگن کیک خیس و اینا.
نتیجه اینکه ممکنه فک کنی کارت غلطه ولی درست باشه و ممکنه چیزی رو بدونی ولی کسی اطلاعات غلط بده، پس فک کنی غلطه اون چیزه؛ و این درست نمی شود مگر هی کنجکاوی کنی تا اطلاعات جدید داده شه.
~ فو فا نو ~
۱۷ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
وقتی برای سیصدو چلو دو میلیونو ششصد هزارو پونصدو چارمین بار میگم اههه ولم کن میگه باید یه مامانی گیرت میومد که میزدتت و اینا که نمیتونستی نفس بکشی و این حرفا.
فک میکنم کاش واقعا همینم میشد. اونجوری ادم تهش یا فرار میکنه از دست مامانش یا یه بلایی سرش میاره یا حتی سر خودش و خلاصه همیشه خیالش راحته حق با خودشه حتی (البته من باشم احتمالا یه چیزی برای گناهی بودن اونم پیدا میکنم:))) ولی بالاخره جنگ اعصاب باش کمتره پس حرفم درسته) ولی الان ادم حتی اگر پرخاشگری کنه بعدش حرص میخوره چون میشینه حساب میکنه اونام گناه دارن و تو نگاه خودشون حق دارن و این حرفا. تف که اینا رو بلند نمیگم.
پ.ن: خب میگن تف درمان زخمو سریع میکنه. امیدوارم جواب بده :( :)))
~ فو فا نو ~
۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

من که به جایی رسیدم که عشق ورزیدن به اشیا رو مفیدتر ادما میدونم اتفاقا. بنده خداهای بی زبونی (ینی احتمالا زبون دارن و ما نمیفهمیم!) ک همیشه باهاشون بد رفتار میکنن. خلاصه خیلیم لیاقت عشق ورزیدن دارن بیشتر ادمایی ک معلوم نی فازشون چیه اصن و در این لحظه خیلی اعصابمو خرد کردن -__- (خودم رو هم میگم:دی -_-) الان انقد دوس داشتم مثلا شغلم یه جنگل بانی چیزی بود ک از گیاها و حیوونا محافظت میکنه و این حرفا. یا مثلا رفتگر یا خلاصه کاری ک با این چیزای بی زبونی که دیگه توضیح تو پرانتز نمیدم :دی سرو کار داره :(

~ فو فا نو ~
۱۲ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
حرم که رفتم همونطور ک فک میکردم اول خیلی زرق و برقیاش اذیتم کرد و اینا. و من همیشه اندیشه کنان در این پندارم که چرا این ملت محبتاشون اینجوری تو ذوق زنه؟ :/ البته صرفا نظر شخصیس -_- بگذریم. خلاصه عادت کردم تقریبا ولی نقطه عطف داستان اونجا بود که نورشون افتاده بود تو گوشیم و یکم تار و اینا بود و فهمیدم میشه اینجام اون تکنیک مردمکای چشمو نزدیک دماغ کردنو برای تغییر شکل نورا زد ک دنیا قشنگ تر شه. (این تکنیک رو نورهای خیلی کوچولو مث ستاره های کمرنگ جواب نمیده چون محو میشن کلا ~_~ و چیزا رو دوتا میکنه میشه گف و تار :دی میخواستم ب فرانک یاد بدم یادم رف :/ شاید بلدم باشه حالا) و انجام این کار همانا و کف کردن همان :)) ینی دیگه هیچ وقت این کار اندازه این دفعه فک نکنم بتونه ارضام کنه دیگه. وقتی سرتو تکون میدادی یا راه میرفتی محشر بود. انگار کلی نور گردالی خوشگل تار ک بینشون چندتا رنگ دیگم بود داشتن راه میرفتن یا میدویدن. راه رفتن جریانش این بود ک مامانم گف چادرمو بگیر گم نشی پشت سرمی و منم سواستفاده کردم و اینجور شد. فقط برام سواله ملتی ک میدیدنم چه فکری میکردن؟ :))
اها تو حرم اونجاش ک رفتم نزدیک ضریح هم خیلی باحال بود. اول رف رو اعصابم هل دادنا و اینا ولی بعد که دقت کردم و صدای دیلینگ دیلینگ لوسترا رو شنیدم و کبوتری ک یهو از اونور اومد تو روحم تازه شد:دی اون دیلینگ دیلینگا خیلی خوب و معنوی بودن واقعا. لوسترام از جمله چیزای تجملاتی رو اعصابن ک اینوری خوشگل شدن:دی
و در قسمت بعد میرسیم به جریان نماز خوندن بزرگواران که من نقدی بش نداشتم و جالب بود یه جورایی هماهنگی و ایناشون و وقتی ک بلند میشدن من از پایین میدیدم جالب بود و اینکه مث دیوارای سیاه سفید با طرحای مختلف بودن و اینا :دی فقط باز اینکه همه میخواستن بیان حتی به قیمت جا رو برا بقیه تنگ کردن و اینا رو اعصاب بود ک بگذریم. نکته خوشمزشم اینجا این بود ک سجده که میرفتن بچه کوچولوهایی ک در حال بازی و اینا بودن پیدا میشدن و کلی به چشم میومدن ک جالب بود... خداروشکر ب نماز نخوندنم گیر ندادن :/ ولی چندین بار هی ب مو گیر دادن :/ به عکسی که مونده بودم بگیرم یا نه ک یوقت گیر ندن هم کسی گیر نداد خداروشکر:دی
و این بود جریان جالب کردن چیزای ازاردهنده توسط من :/ :دی واقعا اینجوری فضا معنوی شد ولی. موندمم خود ملت چجور اونجوری تحملش میکنن. شایدم الکی مثلا قصدشون این بوده ک همین جوری ک من دیدم ببیننشون برا همین این کارو کردن و در جهت افزایش تلاش ملت برا خلاقیت و این حرفا! :/ :دی
اینم عکسایی از بچه ها که به زور باید یابیدشون :دی عکس دومی اسونه البته :-"





~ فو فا نو ~
۱۲ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
الان باز بحث خرخر شد بعد میگه بعضیا خیلی بلند خرخر میکنن! واقعا خبر نداره خودش خرخروی قهاریه یا شوخی میکنه؟ @_@ :دی
خب فک کنم کلا شانسی بود بیدار شدنش و نشدنش و پرسششم برای تعجبش بوده ولی چیزی از جلف بودنش کم نخواهد کرد به دلایلی:دی و همانا فقط نسیم اینا میدانند جلف ینی چه و اینکه منظورم توهین نیس:دی
بعدا اضافش کن به پ.ن پست قبلی و پاکش کن اینو -__- :دی
پ.ن: لازمه به حساب خودم برسم قبل اینکه ب حسابم برسن! :دی کسی اگر معتقده اینا به ما چه یا مثلا اینم لازم بود پست شه باز؟ نیاد اینجا. منو معذب نکنید برا راحتی خودتون ک میتونه با رفتنتون شکل بگیره خیلی راحت:دی
پ.پ.ن: پشیمون شدم :/دی بمونه یادگاری این پستم. پاک نمیکنیم حتی اگر باز پشیمون شیم:دی
~ فو فا نو ~
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
واااای =)))) همه خواب بودن زنداییم تازه اومده بود بخوابه بعد داش میگف خانم ش چ خرخری میکنه. همون لحظه حالا داش خرخر میکرد و خواب بودا یهو گف کی؟ من؟ خخخخخ وای ینی من و زندایی پکیدیم. بعدم هی میپرسه بلند بود یا کوتاه؟ فک کنم منظورش زمان کشیدنش بود :/ :دی بعد از اوور الان هرچی صداش میکنه مگه بلند میشه؟ :)) بعد چن بار صدا زدن یهو از خواب پریده هی هم میپرسه ساعت چنده؟ :/ :دی کلا موجود بامزه ایس :/ :دی مثلا کوپن غذا رو چسبونده بود رو پیشونیش حتی تو غذاخوری واینا! خلاصه از من و غراله هم جلف تره گمونم :))))
پ.ن: شاید یه کوچولو اغراق داشته باشه چون من دقیق یادم نمیمونه ولی کلیتش همینه دقیقا:دی
~ فو فا نو ~
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بعد هرکی میشمرتش یه عددی درمیاد! همه هم داوطلب شمردن! یکی دویست و خرده ای میگه کم داره یکی صدتا یکی پنجاه و خرده ای؛ یکی هشتا! منم ک شمردم هشتا کم داشت و در عین حال صدتام اضاف اومد! :))
جالب دفاعی بود که همه از عدداشون میکردن خصوصا دویستاییه ک دوبار شمرد و هردفعه یه عدد متفاوت شد!
اخر مثکه همون هشتا رو کم داشت و حدس میزدم...
از همین داستان واقعی کوتاه واقعی میشه برداشتای جالبی کرد! :)) میگین نه یه تسبیح بخرین و این داستانو اجرا کنین :))
حتی اگر مثلا الکی بگین کم داره ولی دقیق باشه مطمئنم جدا از شمارش های اشتباهی ک باز پیش میاد احتمال زیاد یه نفرم هس که کم اورده ولی الکی میگه درسته D:
~ فو فا نو ~
۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

~ فو فا نو ~
۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

~ فو فا نو ~
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر