خشم
خشم یعنی چیزا باب میلت نیس، تنهایی، نمیدونی چیکار کنی دیگه. حس میکنی از دستت جز عصبی شدن کاری ساخته نیس برای پیشبرد اوضاع. خشم یعنی غمگینی ولی نمیخوای غمیگن باشی، میخوای بجنگی برا چیزی که میخوای و چیزا رو بهتر کنی، ولی نمیدونی چجوری.
ازینکه شبیه مامان باباها باشم که با خشم چیزی که فکر میکنن برا بچشون خوبه رو بهش حقنه کنن بدم میاد. حتی اگر من واقعا به چیز بهتری نسبت به اونا برا بقیه و خودم باور داشته باشم. ازینکه خود والدین هم یاد نگرفتن چجوری عصبی نباشن و بچشون رو به فنا ندن بدم میاد.
خشم شاید شبیه دید بالا به پایین باشه نسبت به بقیه، ولی فکر میکنم برعکس، دید پایین به بالاست. چون نمیتونی به بالا برسی و تنها چیزی که اون پایین داری خشمه، خشمگین میشی جای غمگین تا شاید بتونی اونجوری بپری بری بالا، ولی نمیتونی، اصلا نمیتونی. هرجوری شده دیگه نمیذارم خشم جلومو بگیره. حتی اگر اینترنت وصل نشه، حتی اگر ارتباطم با پارتنرم قطع شه بخاطرش.
من از خشم البته بدم نمیاد. خود خشم نشونه ی تسلیم نشدنه در برابر چیزی که نمیخوای، گفتم تلاش کردن و جنگیدنه، صرفا میخوام بهش جهت و نقشه بدم و با چیزای دیگه مخلوطش کنم که فکر شده باشه.
+ خشمگین نشدن از ج.ا و مشتقاتش خیلی خیلی خیلی سخته
