اولش پیر بودم، بعد بچه، بعد جوون، حالام نوجوون. نوجوونا وسط همه چیزن و میتونن دنیا رو عوض کنن
من بچه که بودم بچه نبودم! چون آدم خیلی واقع گرایی بودم. هر چند یه سری علایق و ترجیحاتی داشتم. مثلا حتما دلیل اینکه با اون دختره توی اول دبستان حرف میزدم فقط بین همه و بش علاقه داشتم، که میگفت یه خط کش جادویی تو خونه داره که آرزوهاشو برآورده میکنه، با اینکه میدونستم داره دروغ میگه و بخاطر واقع گرایی باورش نداشتم، حتما بخاطر همین بود که ته دلم جادو میخواستم. برای همین لابد وقتی دزدکی از قمقمه ی کسی که رقیب درسیم بود و کنار هم شاگرد اول بودیم خورد و به طرف ولی گفت من ازش خوردم و باید انگشتامو گاز بگیرم که دروغ نگم دیگه و صاحب قمقمه با من دعوا کرد، اولش باورم شد که نکنه جدی من خوردم اون آب رو؟ چون من واقعا از بچگی بخاطر داستانا زنده موندم. اولش با چیزای احمقانه ای مث سریالای کمدی صدا سیما و بعد هی متنوع و گسترده تر شد وقتی با چیزای دیگه آشنا شدم.
البته به ریشه ی قضیه برگردیم، از بچگی عشقم این هم بود که با بقیه بازی کنم و حرف بزنم، ولی کسی بام حرف نمیزد. بازی رو اوایل بچه های خالم بام میکردن و من به عشق همون زنده بودم قبل اینکه داستانا برام جدی تر شن. فکر میکردم مثلا اگر بگن حاضری جات با یکی تو خانواده ی بهتری عوض شه، بخاطر بازی با بچه های خالم میگفتم نه. هرچند اونم زود تموم شد و دیگه چیزی نموند و حتی اونام بام حرف نمیزدن. همه در بهترین حالت در جوابم چیز کوتاهی میگفتن یا حتی بی ربط. در بدترین حالت ها که ممکن بود دعوا شه یا فکر کنن من کار بدی کردم. من حتی بعد خوندن کتاب اولدوز و عروسک سخنگو سعی کردم یه بار که با عروسکام حرف بزنم چون نوشته بود واقعیه و چون آدم واقع گرایی بودم🗿، ولی حتی اونام حرف نزدن بام. برای همین یه روز تصمیم گرفتم دیگه حرف نزنم با دهنم. هرچند که موفق نشدم، باز دعوام کردن و مجبور شدم جاش اصوات نامفهوم از دهنم دربیارم. از اون به بعد فقط عصبی شدم وقتی میدیدم هیچکی واقعا حرف نمیزنه و فقط با خشم واکنش دادم. چون آدم وقتی عصبی میشه که چیزا باب میلش نیس. پس به جاش فقط منزوی شدم و از همه چی بریدم. مهم نبود اون چیز بد باشه یا خوب، دوسش داشته باشم یا بدم بیاد یا خنثی باشم. فقط از همشون بریدم. چون حتی وقتی کسیو پیدا کردم که میتونست بام حرف بزنه و بام بازی کنه هم، دوست داشت پیش بقیه باشه تا من. هیچی هیچوقت اونی که باید نبود. پس فقط ترجیح دادم با داستان ها و دروغ ها زنده بمونم و باورشون کنم. داستان ها کلا جوابی به همینن که وقتی چیزی که مهمه رو در واقعیت نمیبینی اونجا بری دنبالش، حتی اگر صرفا یه داستان ناراحت کننده ی واقعی دیگه راجع به ناعدالتیه. ولی حداقل میبینی که اونجا از ناعدالتی گفته و بهش بی تفاوت نیست. اما باید بگم من بیشتر همه به انیمه ها وابسته شدم تو دنیای داستانا، چون عجیب تر بودن و شخصیت پردازیا خاص تر بود. با اینکه اونام هنوز کاملا چیزی نبودن که تو ذهن منه، اون داستانی که خودم بخوام بسازم و واقعیش کنم و راستش همین باعث شد که نتونم تا تهش به انیمه ها تکیه کنم. با اینکه هنوز خیلی دوستشون دارم و خوشحالم میکنن و هنوز هم بهم کمک میکنن تو ساختن شخصیت و زندگیم حتی (مثلا آخرین انیمه ی خفنی که دیدم sanda بود. یه جمله ی خفنش این بود که آدم باید همش بین بچه و بزرگسالی در تغییر باشه تا بتونه راه درست رو پیدا کنه. منم میگم نوجوونی پس جوابشه)، و خب داشتم میگفتم، من هنوز آدم جدا از همه چیزی هستم، حتی انیمه ها. من هنوز چیزایی که خودم میخواستم از اول رو میخواستم. بدون اونا هنوز حس میکردم دارم میمیرم. چون من اونام و جز اونا نیستم. من دیگه نه واقع گرایی بچگیمو میخواستم که میگشت بین مثلا بچه های کلاس ببینه کدوم قابل تحمل تره و با اونا حرف بزنه که تنها نباشه و نه چیز خیالپردازی که همه چیزو فقط پس بزنه و دنبال غیرممکن ترینا و دروغ ترین ها باشه. مثلا درست شدن دنیا، صلح جهانی و اینام جزوشه. من دلم میخواست و میخواد رو داستان های تخیلی ای کار کنم که بشه واقعی شون کرد با ترکیب همین چیزایی که در واقعیت هست، با چیز جدیدی ازشون ساختن. یه زمان فکر میکردم انیمه ها واقعین، ولی نبودن. شاید فقط خودم شبیه انیمه بودم به صورت کلی. حالا من میخوام به تنهایی برم جلو و با کسایی که بام حرف نمیزنن و جوابمو نمیدن، بازم حرف بزنم به زبون و شکل خودم. میخوام این دفعه کم نیارم. میخوام زبون بقیه رو هم یاد بگیرم و فقط ناراحت و عصبی نباشم که چرا بقیه به زبون من حرف نمیزنن. میخوام با بقیه (چه ادم باشن، چه حیوون، چه گیاه، چه اشیا) حرف بزنم و بازی کنم و خوش بگذرونم و داستان هایی بسازم که دیگه دروغ نباشن و تبدیل به واقعیت و خاطره شن و فقط تخیل غیرممکن نباشن. حتی اگر بام حرف نزنن و جوابی ندن. حتی اگر همه دست به یکی کنن منو بٌکٌشَن، این دفعه دیگه عقب نمیکشم. ایندفعه واقعا اون خط همیشگی ای که دنیا با اون روال میره جلو رو میشکنم و نمیذارم همه چی مثل قبل باشه. مثلا تو واقعیت همیشه نوجوونا شکست میخورن، من نشون میدم که اینطور نیس. همونطور که عزیزترین آدمای زندگیم بهم باور دارن و میگن متفاوت ترین آدمیم که دیدن و راهی که میرم مث بقیه نیس. به همه نشون میدم که دنیا میتونه یه جور دیگه ای هم باشه که همش درد و رنج و نکبت نباشه، بدون آرزوی افراطی غیرقابل واقعی شدن، فقط با روشای عجیب خودم، چیزا رو واقعی میکنم. خل نیستم که اینو وسط این وضعیت فاجعه نوشتم، چون دقیقا گفتم هدفم همینه که نذارم هیچ چیز باعث شه عقب بکشم. همونطور که دوس نداشتم دیگه اینجا بنویسم و برام مث خونه نبود دیگه، ولی الان مهم نیس، هر جا که آدم بتونه بنویسه و کلا زندگی کنه، اونجا خونه ست، حتی اگر بدترین جا و کثیف ترین چیزی باشه که وجود داره. تا وقتی تو بهش جوری که میخوای واکنش بدی و داستان و خاطره ی خودتو بسازی، میتونی خونه اش کنی. و اینا رو و خیلی چیزا رو، من با همون شخصی که بام حرف میتونه بزنه و بازی کنه، ولی ولم کرد، خیلی بهتر فهمیدم. فهمیدم واقعا لازم نیس همه چی شبیه اون ایده آل اولیه ذهنی باشه. هنوز میتونیم این چیزایی که جلومونه هم بفهمیم و باشون حرف بزنیم به شکل های مختلف و باشون زندگی بسازیم. حتی بخاطر همین همیشه پیشم نبودنش فهمیدم که باید بیشتر به خودم تکیه کنم تا بقیه. کلا دیگه مثل قبل به قضیه اش نگاه نمیکنم و دید جدیدی دارم. حتی به نظرم دیگه ول کردن نبود و پیچیده تره. بهرحال فعلا همینجا پست رو تموم میکنم.


+ دیدم دارن یه چالشی رو میرن، روز اولش رو دوست داشتم منم ازش بنویسم. راجع به «حرف زدن با چیزایی که بات حرف نمیزنن» بود.
