انقلاب ببعی تنها

انقلاب ببعی تنها

حالا با پشمام میخوام کلی چیز بسازم🗿

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

الان ما شبیه یه داستان دیستوپیایی هستیم برای باقی ایرانیایی که خارجن. خصوصا وقتی اینترنت و تلفن و همه چی قطع میشه و دیگه هیچ ارتباطی بامون ندارن، یه جوریه انگار همش یه خواب بوده، انگار واقعی نبوده. ولی خب هیچکی مث خودمون نمی‌فهمه چقد واقعی هستیم، با همه ی درد و رنج هایی که کشیدیم. دیدید وقتی میخوان ببینن خوابن یا نه تو داستانا مثلا لپشونو می‌کشن یا نیشگون می‌گیرن که ببینن اگر درد داره یعنی بیدارن؟ همون. و در بدترین شرایطیم و هیچ شعاری هم کمکمون نمی‌کنه. داستان ها دروغ و تخیل هایی هستن که وقعی شرایط در واقعیت سخت میشه، بهشون متوسل می‌شیم تا از واقعیت فرار کنیم یا تهش یه موقعیت رو توی شرایط سخت با اونا استعاری تر توصیف کنیم که صرفا مدرکی باشه که اون چیزا بودن. ولی خب اینم هست که داستان و واقعیت میتونن با هم مخلوط شن. یعنی اگر سعی کنیم اون داستان رو بیاریم تو واقعیت و جزوی از واقعیت کنیمش چی؟ اگر انقلابیش کنیم چی؟ اگر سعی کنیم لباس سوسک ها رو بپوشیم که شاید بخاطر قرن ها نخواستنی بودن و اذیت شدن، یاد گرفتن پوستشونو کلفت کنن تا زنده بمونن و دیگه از حاصل انرژی نوترون هایی که قرار بود بی طرف و خنثی باشن، ولی با دستکاری آدمیزاد باعث نسل کشی شدن، DNA شون به گا نره و پوستشون نسوزه چی؟ خیلی بامزس که رادیو اکتیو نور و گرماش کاملا از خودشه و نه خورشید، انگار که اونم انقلاب کرده و زندگی خودشو برای خودش ساخته، ولی ما در برابرش ضعیفیم. و اینکه بده یا خوب رو فقط بر اساس آسیبش به ما میگیم یا دستکاری آدمیزاد توش، وگرنه نمیشه مستقیم گفت چیه از لحاظ طبیعی، مث سوسک ها. همش می‌گیم کثیف و چندش و زشتن. ولی انگار این وسط سوسک ها برعکس ما انسان ها بلد شدن چجوری زندگی خودشونو بسازن و در برابر همه چی تاب بیارن و انقلاب کنن، حتی اگر نور ندن. حتی اگر انسان ها فکر کنن کثیف و چندش و بدردنخورن، ولی اونا چیزایی رو میخورن و کارایی رو می‌کنن که بقیه نمیتونن کنن و زندگی منحصر به فرد و جالب خودشونو دارن و نمیذارن انسان ها تو زندگی شون دخالت کنن. و شاید همیشه سعی کردن چیزایی که برای بقیه نخواستنیه رو بردارن و هیچی رو تنها نذارن و ول نکنن، برای همین خودشونم نخواستنی و زشت حساب شدن. بهرحال میگن چیزای مرده رو برمی‌دارن و باز بازیافت می‌کنن و خاک رو بهتر می‌کنن، حتی میشه آنتی بیوتیک باشون ساخت و درمان کلی از بیماری هان. تازه میرن بالای زنجیره غذایی و از انسان ها سواستفاده می‌کنن و براشون مث اجاق گازی چیزین که غذای مورد علاقه ی اونا رو می‌سازه، پی پییی :)))). پس لازم نیست همه مثل هم باشن یا سیستم مشابه داشته باشن، لازمه که چیزا رو همونجور که هست دید و هی نگیم این بده و اون چندشه، اخه عمدی که کار بدی که نکردن، ج.ا که نیستن. پس سوسک بودن خوبه. من دوس دارم سوسک باشم و در برابر ج.ا پوست کلفت باشم و داستان رو به واقعیت گره بزنم و وضعیت رو تغییر بدم.

~ فو فا نو ~
۰۵ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۴۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

ازین خیلی خوشم میاد :))))))



~ فو فا نو ~
۰۲ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

من اخیرا داشتم فکر میکردم که انسان اصولا اینجوری نیس که با کتاب و آموزش و تجربه جمعی و کردن یه سری الگو تو حلقش و تنبیه و کتک و ترس و الهام و هیجان بخاطر یه شرایط معنادار براش و اینا بتونه چیزی رو یاد بگیره و اجرا کنه. ما یه حجم زیادی از اطلاعات رو میکنیم تو حلق کسی و معلومه که نمیتونن پالایشش کنن، در بهترین حالت ممکنه یا صرفا یه توانایی برا یه چیز خاص رو داشته باشن و نه همه چی رو، یا تقلیدشون میکنن فقط یا حفظشون یا از روی هیجان واکنش میدن (چه ترس و حفظ جون، چه خشم و خراب کردن چیزی، چه حس کنه باید اون چیزو بپرسته و پیروش باشه رندوم و چیزای اینجوری.) به تاریخ و دور و برمون و حتی شخص خودمون توجه کنیم، این واقعا به چشم میاد.

پس فکر کردم باید چیکار کرد؟ جوابی که بهش رسیدم اینه که باید انسان توی چالش قرار بگیره و نه یه چالشی که باز انقد سنگین باشه که بخواد از روی هیجان و میل به بقا و هرچی کاری کنه، یه چالشی که مث بازی باشه، یه چالش دوست داشتنی. و اینم مهمه که انسان به عنوان یک فرد بهش توجه شه، نه یک توده. توی مدرسه و خانواده و سر کار و جامعه و همه جا، انسان ها فقط توده ان. کسی براش مهم نیس یک فرد چه سرگذشت و شالوده ای داشته و چجوری بهتره باش برخورد شه تا بتونه به چیزی بهتر فکر کنه و سبک سنگینش کنه و ازش یاد بگیره. البته که کار سختی هم هست و زمان بر. معلومه که کار اسون تر و برده سازتر بیشتر مورد علاقه ی بقیه اس تا به خود شخص توجه کنن، ولی اخیرا فکرم خیلی درگیرش شده و دوس دارم لااقل من در برخوردم با آدما از جمله خودم، سعی کنم بازی ساز باشم تا بتونم برا خودم و بقیه چالش هایی ایجاد کنم که زندگی بخش باشه برامون

~ فو فا نو ~
۳۰ دی ۰۴ ، ۰۶:۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

~ فو فا نو ~
۲۹ دی ۰۴ ، ۲۱:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

خشم یعنی چیزا باب میلت نیس، تنهایی، نمیدونی چیکار کنی دیگه. حس میکنی از دستت جز عصبی شدن کاری ساخته نیس برای پیشبرد اوضاع. خشم یعنی غمگینی ولی نمیخوای غمیگن باشی، میخوای بجنگی برا چیزی که میخوای و چیزا رو بهتر کنی، ولی نمیدونی چجوری.

ازینکه شبیه مامان باباها باشم که با خشم چیزی که فکر میکنن برا بچشون خوبه رو بهش حقنه کنن بدم میاد. حتی اگر من واقعا به چیز بهتری نسبت به اونا برا بقیه و خودم باور داشته باشم. ازینکه خود والدین هم یاد نگرفتن چجوری عصبی نباشن و بچشون رو به فنا ندن بدم میاد.
خشم شاید شبیه دید بالا به پایین باشه نسبت به بقیه، ولی فکر میکنم برعکس، دید پایین به بالاست. چون نمیتونی به بالا برسی و تنها چیزی که اون پایین داری خشمه، خشمگین میشی جای غمگین تا شاید بتونی اونجوری بپری بری بالا، ولی نمیتونی، اصلا نمیتونی. هرجوری شده دیگه نمیذارم خشم جلومو بگیره. حتی اگر اینترنت وصل نشه، حتی اگر ارتباطم با پارتنرم قطع شه بخاطرش.

من از خشم البته بدم نمیاد. خود خشم نشونه ی تسلیم نشدنه در برابر چیزی که نمیخوای، گفتم تلاش کردن و جنگیدنه، صرفا میخوام بهش جهت و نقشه بدم و با چیزای دیگه مخلوطش کنم که فکر شده باشه.

 

 

+ خشمگین نشدن از ج.ا و مشتقاتش خیلی خیلی خیلی سخته

 

 

~ فو فا نو ~
۲۸ دی ۰۴ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

آب خودش به تنهایی نمیدرخشه با اینکه منبع زندگیه. فقط مث آینه بازتاب میده شکل چیزی که جلوشه رو. مگر گاهی یک سری لحظات خاصی باشه که حس کنی انگار تصویر خورشید داره میدرخشه که کم پیش میاد و البته من عاشق دریا و اقیانوس وقتی نور این مدلی روش میوفته هستم. (عاشق وقتای دیگشم هستم البته🗿) اما صحبت من الان راجع به آب نبود. میخواستم در واقع راجع به برف حرف بزنم. کوچک ترین نوری کافیه تا برف ها بدرخشن. من الان یادم نمیاد برف پا خورده و گلی هم میدرخشه یا نه، ولی اگر بدرخشه هنوز که خیلی باحاله. جالب اینه که شکل دونه های برف جدی جدی ستاره شکل هم هست. شبیه اینه که آسمون رو میارن به زمین تا زمینم بدرخشه و دوباره زندگی جون بگیره. خصوصا الان که شبه و داشتم نگاهش میکردم خیلی بامزه بود که زمین سفیده و میدرخشه و آسمونم با سیاهی میدرخشه. و من مدتی هست که با برف خیلی خو گرفتم. جدی جدی احساس میکنم زندگیم با برف شروع شده. مفصله که بگم چجوری حس میکنم خون و سیب قرمز زندگی انگار وقتی روی برف میوفتن، تبدیل به همون قارچ قرمزا میشن با نقطه های سفید که انگار برف روشون نشسته و اون قارچ باعث زندگی بخشیدن به ما میشه با زامبی کردنمون :)))) بله زامبی. راجع به قارچ ها بخونید، یا حتی the last of us رو یکم آشنا باشید، متوجه میشید. حالا چرا اون مدل قارچ هم اولش حسی بود برام، ولی بعد دیدم جدی مختص زمستونه و زیر درختای کاج همیشه سبز کریسمس هم درمیومده و بابانوئل حتی ازین قارچا گرفته شده. جالب اینه همون موقع که حسش کردم یه دفتر قارچی این مدلی هم خریدم که اینجوری زندگی رو باش شروع کنم دوباره. درکل این قارچا اول زامبیت میکنن بنظرم تا وقتی که خودت انقد جون بگیری که بتونی روی پای خودت وایسی و خودت زندگی کنی. بعد تازه از یه طرف دیگه ابرا شبیه گوسفندن. (قالب جدیدم هم بامزه شده که وسط ابر نوشتم ببعی). خلاصه انگار ابرا فرار اب ها از روی زمینن چون بقیه حاضر نبودن خودشونو توی آب ببینن، تا برن و شانسشون بزنه و برف شن و اینجوری برگردن و دنیا رو تغییر بدن. گوسفندایی که خلاف چیزی که جامعه براش تعیین کرده که همیشه باید قربانی باشن، تصمیم میگیرن انقلاب کنن.

من دلم میخواد اینو با خمیر بسازم که از ابر گوسفند میریزه و بفروشم. ببینم چی میشه

~ فو فا نو ~
۲۶ دی ۰۴ ، ۲۲:۰۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

من بچه که بودم بچه نبودم! چون آدم خیلی واقع گرایی بودم. هر چند یه سری علایق و ترجیحاتی داشتم. مثلا حتما دلیل اینکه با اون دختره توی اول دبستان حرف میزدم فقط بین همه و بش علاقه داشتم، که میگفت یه خط کش جادویی تو خونه داره که آرزوهاشو برآورده میکنه، با اینکه میدونستم داره دروغ میگه و بخاطر واقع گرایی باورش نداشتم، حتما بخاطر همین بود که ته دلم جادو میخواستم. برای همین لابد وقتی دزدکی از قمقمه ی کسی که رقیب درسیم بود و کنار هم شاگرد اول بودیم خورد و به طرف ولی گفت من ازش خوردم و باید انگشتامو گاز بگیرم که دروغ نگم دیگه و صاحب قمقمه با من دعوا کرد، اولش باورم شد که نکنه جدی من خوردم اون آب رو؟ چون من واقعا از بچگی بخاطر داستانا زنده موندم. اولش با چیزای احمقانه ای مث سریالای کمدی صدا سیما و بعد هی متنوع و گسترده تر شد وقتی با چیزای دیگه آشنا شدم.
البته به ریشه ی قضیه برگردیم، از بچگی عشقم این هم بود که با بقیه بازی کنم و حرف بزنم، ولی کسی بام حرف نمیزد. بازی رو اوایل بچه های خالم بام میکردن و من به عشق همون زنده بودم قبل اینکه داستانا برام جدی تر شن. فکر میکردم مثلا اگر بگن حاضری جات  با یکی تو خانواده ی بهتری عوض شه، بخاطر بازی با بچه های خالم میگفتم نه. هرچند اونم زود تموم شد و دیگه چیزی نموند و حتی اونام بام حرف نمیزدن. همه در بهترین حالت در جوابم چیز کوتاهی میگفتن یا حتی بی ربط. در بدترین حالت ها که ممکن بود دعوا شه یا فکر کنن من کار بدی کردم. من حتی بعد خوندن کتاب اولدوز و عروسک سخنگو سعی کردم یه بار که با عروسکام حرف بزنم چون نوشته بود واقعیه و چون آدم واقع گرایی بودم🗿، ولی حتی اونام حرف نزدن بام. برای همین یه روز تصمیم گرفتم دیگه حرف نزنم با دهنم. هرچند که موفق نشدم، باز دعوام کردن و مجبور شدم جاش اصوات نامفهوم از دهنم دربیارم. از اون به بعد فقط عصبی شدم وقتی میدیدم هیچکی واقعا حرف نمیزنه و فقط با خشم واکنش دادم. چون آدم وقتی عصبی میشه که چیزا باب میلش نیس. پس به جاش فقط منزوی شدم و از همه چی بریدم. مهم نبود اون چیز بد باشه یا خوب، دوسش داشته باشم یا بدم بیاد یا خنثی باشم. فقط از همشون بریدم. چون حتی وقتی کسیو پیدا کردم که میتونست بام حرف بزنه و بام بازی کنه هم، دوست داشت پیش بقیه باشه تا من. هیچی هیچوقت اونی که باید نبود. پس فقط ترجیح دادم با داستان ها و دروغ ها زنده بمونم و باورشون کنم. داستان ها کلا جوابی به همینن که وقتی چیزی که مهمه رو در واقعیت نمیبینی اونجا بری دنبالش، حتی اگر صرفا یه داستان ناراحت کننده ی واقعی دیگه راجع به ناعدالتیه. ولی حداقل میبینی که اونجا از ناعدالتی گفته و بهش بی تفاوت نیست. اما باید بگم من بیشتر همه به انیمه ها وابسته شدم تو دنیای داستانا، چون عجیب تر بودن و شخصیت پردازیا خاص تر بود. با اینکه اونام هنوز کاملا چیزی نبودن که تو ذهن منه، اون داستانی که خودم بخوام بسازم و واقعیش کنم و راستش همین باعث شد که نتونم تا تهش به انیمه ها تکیه کنم. با اینکه هنوز خیلی دوستشون دارم و خوشحالم میکنن و هنوز هم بهم کمک میکنن تو ساختن شخصیت و زندگیم حتی (مثلا آخرین انیمه ی خفنی که دیدم sanda بود. یه جمله ی خفنش این بود که آدم  باید همش بین بچه و بزرگسالی در تغییر باشه تا بتونه راه درست رو پیدا کنه. منم میگم نوجوونی پس جوابشه)، و خب داشتم میگفتم، من هنوز آدم جدا از همه چیزی هستم، حتی انیمه ها. من هنوز چیزایی که خودم میخواستم از اول رو میخواستم. بدون اونا هنوز حس میکردم دارم میمیرم. چون من اونام و جز اونا نیستم. من دیگه نه واقع گرایی بچگیمو میخواستم که میگشت بین مثلا بچه های کلاس ببینه کدوم قابل تحمل تره و با اونا حرف بزنه که تنها نباشه و نه چیز خیالپردازی که همه چیزو فقط پس بزنه و دنبال غیرممکن ترینا و دروغ ترین ها باشه. مثلا درست شدن دنیا، صلح جهانی و اینام جزوشه. من دلم میخواست و میخواد رو داستان های تخیلی ای کار کنم که بشه واقعی شون کرد با ترکیب همین چیزایی که در واقعیت هست، با چیز جدیدی ازشون ساختن. یه زمان فکر میکردم انیمه ها واقعین، ولی نبودن. شاید فقط خودم شبیه انیمه بودم به صورت کلی. حالا من میخوام به تنهایی برم جلو و با کسایی که بام حرف نمیزنن و جوابمو نمیدن، بازم حرف بزنم به زبون و شکل خودم. میخوام این دفعه کم نیارم. میخوام زبون بقیه رو هم یاد بگیرم و فقط ناراحت و عصبی نباشم که چرا بقیه به زبون من حرف نمیزنن. میخوام با بقیه (چه ادم باشن، چه حیوون، چه گیاه، چه اشیا) حرف بزنم و بازی کنم و خوش بگذرونم و داستان هایی بسازم که دیگه دروغ نباشن و تبدیل به واقعیت و خاطره شن و فقط تخیل غیرممکن نباشن. حتی اگر بام حرف نزنن و جوابی ندن. حتی اگر همه دست به یکی کنن منو بٌکٌشَن، این دفعه دیگه عقب نمیکشم. ایندفعه واقعا اون خط همیشگی ای که دنیا با اون روال میره جلو رو میشکنم و نمیذارم همه چی مثل قبل باشه. مثلا تو واقعیت همیشه نوجوونا شکست میخورن، من نشون میدم که اینطور نیس. همونطور که عزیزترین آدمای زندگیم بهم باور دارن و میگن متفاوت ترین آدمیم که دیدن و راهی که میرم مث بقیه نیس. به همه نشون میدم که دنیا میتونه یه جور دیگه ای هم باشه که همش درد و رنج و نکبت نباشه، بدون آرزوی افراطی غیرقابل واقعی شدن، فقط با روشای عجیب خودم، چیزا رو واقعی میکنم. خل نیستم که اینو وسط این وضعیت فاجعه نوشتم، چون دقیقا گفتم هدفم همینه که نذارم هیچ چیز باعث شه عقب بکشم. همونطور که دوس نداشتم دیگه اینجا بنویسم و برام مث خونه نبود دیگه، ولی الان مهم نیس، هر جا که آدم بتونه بنویسه و کلا زندگی کنه، اونجا خونه ست، حتی اگر بدترین جا و کثیف ترین چیزی باشه که وجود داره. تا وقتی تو بهش جوری که میخوای واکنش بدی و داستان و خاطره ی خودتو بسازی، میتونی خونه اش کنی. و اینا رو و خیلی چیزا رو، من با همون شخصی که بام حرف میتونه بزنه و بازی کنه، ولی ولم کرد، خیلی بهتر فهمیدم. فهمیدم واقعا لازم نیس همه چی شبیه اون ایده آل اولیه ذهنی باشه. هنوز میتونیم این چیزایی که جلومونه هم بفهمیم و باشون حرف بزنیم به شکل های مختلف و باشون زندگی بسازیم. حتی بخاطر همین همیشه پیشم نبودنش فهمیدم که باید بیشتر به خودم تکیه کنم تا بقیه. کلا دیگه مثل قبل به قضیه اش نگاه نمیکنم و دید جدیدی دارم. حتی به نظرم دیگه ول کردن نبود و پیچیده تره. بهرحال فعلا همینجا پست رو تموم میکنم.



+ دیدم دارن یه چالشی رو میرن، روز اولش رو دوست داشتم منم ازش بنویسم. راجع به «حرف زدن با چیزایی که بات حرف نمیزنن» بود.

~ فو فا نو ~
۲۶ دی ۰۴ ، ۱۴:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از اونجا که توییتر حسابی خودمو خالی کردم از اتفاقات چن ماه اخیر ایران چیزی نمیگم و فقط حالا که حالم بهتره یه راست میرم سر اصل مطلب؛ میخوام به طور جدی دوباره بنویسم. موضوعش هم با اتفاق امروز که بهونه اخرو دستم داد شروع میکنم: عینک.


امروز که بعد از مدت ها تاری دید و اذیت شدن بالاخره عینکم دستم رسید و گذاشتمش جلو چشمام، در عین اینکه داشتم همه چی رو واضح میدیدم، حس میکردم بدتر از گذشته چیزی رو نمیبینم و چشمام ضعیفه! چون باید تا تهش یه چیز اضافی به خودت وصل کنی، ولی تهشم فقط بتونی دنیای کسل کننده هر روزو بهتر ببینی و نه چیز شگفت انگیز و اضافی دیگه ای، خب میخوام هیچوقت نبینمش اصن🗿

میشه گفت اینجوریه که وقتی دورو تار ببینی مجبور نیستی به کسایی که ازت دورن توجه کنی، وقتی نزدیکو تار ببینی مجبور نیستی به ادمایی که خوشت نمیاد نزدیک شی! کلا مجبور نیستی همش به دستورای مزخرف بقیه که باعث تحقیرته گوش بدی، مجبور نیستی ببینی اشیا و حتی ادما همیشه فقط یه شکل و ساکنن و هیچ اتفاق شگفت انگیز و جالبی قرار نیس بیوفته، مجبور نیستی ببینی انقد از ناسا و فضا میگن که شگفت انگیزه ولی تهش مریخ یه تپه خاکه فقط، مجبور نیستی ببینی همه هر روز به هم ظلم میکنن، ختم کلام مجبور نیستی کلی چیز ناخوشایندو ببینی، برا همین همون ادم چیزی رو نبینه و خودش همه چیزو متفاوت یا عمیق تر تصور و درک کنه جالب تره، مثلا کلی تخیل واسه خودش بسازه یا چیزا رو عمیق تر درک کنه جای فقط ظاهرشون دیگه، برا همینه بنظرم افراد معلول برعکس چیزی فراتر از ما دارن برعکس تصور که گفته میشه نقص دارن. اونا اولش مجبورن یه مدل دیگه زندگی کنن که ما نمیکنیم، ولی اگر به چیزی که هستن دل بدن، خیلی محتمله بتونن زندگی ای بهتر از ما برای خودشون بسازن.


اهنگ مرتبط و تصاویر مربوط به انیمه ای هست که دختر ماجرا توش نابینا بود (دو نفر از بچه هام میگفتن شبیه منه): https://youtu.be/6lFrbnoOua4


پ.ن: باید از دست مامانم که مث زامبیا حمله میکنه اگر ببینه بیداره فرار کنن برا همین فعلا خیلی طول و کشش ندادم یا بخوام سعی کنم قشنگ تر بشه🗿 البته شاید خیلیم کلا نتونم ولی بهرحال هرچیزی باید از جایی شروع شه، دیگه نمیخوام بترسم و بخاطر ترس حتی بی مصرف شم بدتر و چیزا جور دیگه ای بدتر شه. ترس نهایتا برای محافظت از چیزیه، وقتی نتونی محافظت کنی و بدتر از دستت بره، چه فایده؟

~ فو فا نو ~
۱۳ دی ۰۱ ، ۰۵:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

وای یکم گشتم تو یه وبلاگ مثلا مشهور اینجا که خودمم قبلا گه گاه میخوندمش به عنوان یه ادم خفن نخبه ی مهاجر و فلان، حالم بهم خورد از شدت درک و فهم پایینش. تازه یکی دیگه از رفقای قدیمیم که مثلا دوستش داشتم و یهو رفت زیر یه پستش کلی چرت و پرت گفته بود. حوصله ی اسمون ریسمون بافتن نیس یا بخوام قشنگ تر بگم، فقط فعلا یه کلام میخوام بگم که بزرگی ادما به موفقیتشون تو جامعه و دانشگاه و فلان نیست، به قدرت درک و فهم و تخیل و مهربونی عمیق و خالصانشونه و واقعا وبلاگ عارفه از معدود وبلاگاییه (شاید اصلا تنها وبلاگ طبق اونایی که یادمه) که از قدیم دوستش داشتم و حتی الانم هنوز خیلی خوبه. فعلا واقعا توانایی بیشتر گفتن نیست. تا همین قد بسه. فقط میخواستم از حسم بگم و اینکه عارفه واقعا خیلی خوبه و خیلییییی واقعا خوشحالم که دیدم بهم پیام داد و منو یادش بود. و اها اینم بگم، الان میفهمم چرا یه سریا قدیم با من خیلی ارتباط نمیگرفتن. قدیما فکر میکردم مشکل از منه و اونا بهترن یجورایی (هر چن هنوزم بهشون انتقاد داشتم) ولی الان میفهمم که واقعا چه مشکلاتی داشتنن و قدرت درک پایینی که من خوبم نمیدیدم، با اینکه تا حدی میدیدم، ولی بخاطر کم دیدن خودم نمیتونستم خوب ببینم و اطلاعاتم از زندگی هم کمتر بود

~ فو فا نو ~
۱۸ اسفند ۰۰ ، ۰۳:۳۱ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱ نظر

اوه! رفیق، باورم نمی‌شود این‌همه تغییر کرده باشی!

خب البته تو خیلی وقت است که تغییر کرده‌ای! منظورم این است که از همان اول به واسطه آن خال سفیدی که روی تنت بود و همیشه نگاه مرا دنبال خودش میکشاند با بقیه فرق داشتی؛ ولی خب آخر موضوع این است که الان کاملا به یک رنگ دیگر درآمده‌ای.

فهمیدم! نکند تکامل شخصیتی که می‌گویند همین است؟

آه... کجا داری می‌روی؟! حرف‌هایم خسته‌ات کرد؟ مگر قرار نبود همه با هم برویم؟ مگر قرارمان روی خاک نبود؟ یادت رفته؟ چرا رفتی روی آن درخت کوچک؟ این‌جوری که دیگر نمی‌توانی به خاک برگردی و زندگی‌ات را ادامه بدهی... می‌فهمی؟

.

.

.

حالا که به مقصد رسیدی احتمالا دیگر صدای من را نمی‌شنوی. البته خب همین‌جا هم که بودی احتمالاً نمی‌شنیدی چون از من دور بودی؛ دوری که نزدیک بود!

به ‌هر حال... خب... عیبی ندارد اگر این‌جوری دوست داری، باشد، همان‌جا باش. فکر کردی نمی‌دانستم همیشه داری به آن درخت نگاه می‌کنی؟ راستش هر روز با خودم حساب می‌کردم که عاشق کدام یک از برگ‌های آن درخت شده‌ای و آخرش هم متوجه نشدم؛ و همین‌طور به این هم فکر می‌کردم که شاید نگاه کردنت به آن درخت و برگ‌هایش از عمد نبوده و صرفاً به این خاطر بوده که من در تیررس نگاهت نبودم! پس دست خودت نبود... نه؟ برای همین هیچ‌وقت مرا ندیدی... نه؟ مطمئنم اگر رویت طرف من بود جز من به کس دیگری نگاه نمی‌کردی... نه؟

مثل من که هیچ‌وقت نتوانستم بقیه را ببینم چون از اولش تنها چیزی که می‌توانستم به آن نگاه کنم، تو بودی.

چه می‌گویم؟! مثل این‌که دارم به هر بهانه‌ای که شده خودم را توجیه می‌کنم هر اتفاقی که افتاده به خاطر موقعیت‌مان است نه خودمان. راستش راجع به خودم دروغ گفتم! چون درست است من هم جهت و محل رویشم مثل تو با خودم نبود ولی اختیار نگاهم که دست چشم خودم بود! پس من با میل خودم بود که نگاهت می‌کردم؛ اگر این طور نبود که برگ‌های کناری‌ات هم برای دیده شدن توسط من مشکلی نداشتند...


خب نمی‌دانم به اراده خودت رفتی آن‌جا، یعنی ان‌قدر آن را می‌خواستی که قوانین را بر هم زدی و باد را مطیعت کردی تا تو را به آنجا ببرد یا خیلی تصادفی این اتفاق افتاده؛ مانده‌ام اگر این طور است چرا من الان نمی‌توانم توسط پرنده‌ای که کنار من این‌جا نشسته است پرواز کنم و به تو برسم؟! خب از من که گذشت ولی امیدوارم تو از این‌که الان بعد از مدت‌ها به کسی که همیشه از دور نگاهش می‌کردی و نمی‌توانستی لمسش کنی رسیدی، (تا وقتی که هنوز هستی) بهت خوش بگذرد. 

گفتم از من گذشت ولی می‌دانی؟ سخت است، بدون تو سخت است، این‌که دیگر نمی‌توانم به سپید خال‌م نگاه کنم سخت است؛ مانده‌ام بدون تو واقعا می‌توانم دوام بیاورم یا نه؟ البته در صورتی که بتوانم به خاک برگردم و باز هم به راهم در این دنیا ادامه بدهم...

.

.

.

آه... مثل این‌که من هم دارم می‌آیم. چه حس جالبی است بر باد رفتن. این‌که دارم همان کاری را تجربه می‌کنم که تو کردی قند را در رگ برگ‌هایم آب می‌کند.

خب همان‌طور که فکر می‌کردم من روی خاک افتادم و از این‌جا حتی دیگر نمی‌توانم ببینمت. فقط می‌توانم درختی که همیشه نگاهش می‌کردی را ببینم. عجیب است ولی نگاه کردن به این درخت حس نگاه کردن به تو را دارد. شاید چون از بس نگاهش کردی قسمتی از روحت جدا و جزوی از آن شده برای همین اینطوریست یا شاید هم صرفا چون الان تو آنجا هستی اینگونست. خلاصه به نظر می‌رسد چون به تو مرتبط است حس تو را دارد و برایم آشنا است پس با این حساب فکر کنم بتوانم وقتی دلتنگی حسابی بهم فشار می‌آورد با دیدن این درخت کمی از آن را رفع کنم.

آ چرا من از جایم بلند شدم و دارم به سمت بالا می‌روم؟ نکند این قسمتی از روحم است که به خاطر مداوم نگاه کردن به تو دارد از من جدا می‌شود و می‌آید به سمت تو تا جزو تو شود؟ نه این تمام من است، قسمتی از من نیست، یعنی جریان چیست؟

***

خب راستش نمی‌دانم دوست داری بر روی زمین بمانی و فرش زیر پای ما آدم‌ها بشوی تا با صدای خرد شدنت ذوق کنیم یا دوست داری بروی زیر خاک تا از نو متولد بشوی یا بروی پیش دوستت... اصلاً آن طرف جدی دوستت است؟! نمی‌دانم...

می‌گویند: «دخالت نکردن در کار طبیعت، آن‌هم وقتی اصل موضوع را نمی‌دانی، بهتراست.» ولی هر کاری می‌کنم دلم راضی نمی‌شود بدون گذاشتن تو کنار آن یکی برگ روی آن درخت از اینجا بروم؛ دلیل خاصی هم از انتخاب این احتمال میان کلی احتمال دیگر مثل: «دفن کردنتان کنار هم زیر خاک» ندارم ولی حس می‌کنم این‌جوری بهتر است! پس هر سه‌تان من را ببخشید اگر این تصمیم را دوست نداشتید!

*****


زمستان 94

~ فو فا نو ~
۲۴ دی ۰۰ ، ۰۵:۲۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر