انقلاب ببعی تنها

انقلاب ببعی تنها

حالا با پشمام میخوام کلی چیز بسازم🗿

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

- درسته تازه داریم می‌ریم تو اول دی و هنوزم وقت هست، ولی چرا همه جا برف اومده و این‌جا نه؟ اگر اومده بود، حالا میرفتم بیرون آدم برفی می‌ساختم و از دست این جمع خلاص می‌شدم.
اینا رو یواشکی تو موبایل کسی که کنارش نشسته بود، خوند.
یکم فکر کرد و بعد انگشتای دستش رو تو هم قفل کرد و برد پشت گردنش و صورتش رو سمت سقف گرفت و بلند گفت کاش یکی پیدا می‌شد باش ادم یلدایی می‌ساختم! بعدم روش رو برگردوند سمت اون: تو پایه ای؟
اون فقط نگاش کرد. دستی به چونش کشید و گفت: یعنی میگی سکوتت علامت رضایتته؟ پس... و دیگه ادامه جمله رو نگفت و عوضش دست اون رو کشید و بلندش کرد و بردش کنار میز و دوتا نخود و یه بادوم و پسته برداشت و انداخت تو جیب اون. خودشم یه انار و دوتا موز برداشت و گف بریم. وقتی دید باز حرکت نمیکنه دستشو گرفت و گف بریم دیگه و خودش راه افتاد و اونم دنبالش برد به اشپزخونه.
خوراکیا رو گذاشت اونجا و گفت صبر کن تا برگردم. وقتی برگشت با خودش یه بسته پشمک داشت. گفت: اینو نگه داشته بودم تنها بخورم ولی الان دیگه کاریش نمیشه کرد. نگاهی به اینور اونور کرد و دمپایی هایی که اونجا دید و کنار هم جفت کرد و گفت خب اینم از پاهاش. رو به اون کرد و گفت: اون هندونه رو از اون گوشه میاری؟ سختت که نیس؟ اون چیزی نگفت و هندونه رو اورد. خودشم بلند شد چاقو اورد و شروع کرد چپ و راست و بالای هندونه رو سوراخ کردن. بعدش از اون خواست چیزایی که اورده بودن رو بیاره و موزا رو تو سوراخ چپ و راست فرو کنه و انارم سوراخ بالایی و خودش رفت عقب و مشغول نگاه کردنش شد. اون بعد از انجام کارا شروع کرد به خندیدن. رفت جلوش و گفت: چیه دیگه حوصلت سر نمیره؟ دوس داری؟ اون سرش رو به طرف پایین برد. گفت: پس اونام که تو جیبت گذاشتم بده. اون گیج نگاهش کرد. رفت طرفش و دست کرد تو جیبش پسته و بقیه چیزا رو برداشت و گفت اینا رو میگم و بعدش اونا رو هم تو انار جا ساز کرد. نخود به جای چشم، بادوم جای دماغ و پسته جای دهن. دهنش خیلی خوب نشد ولی از کارش راضی بود اخه چون به اینجور پسته ها میگن پسته خندان جای دهن می خواست بذارتش. تو همین فکرا بود که صدای دست زدن شنید. برگشت دید اون داره با لبخند دس میزنه. خندید و گفت: صبر کن هنوز یه جاش مونده. اینجوری دهنشم بهتر تو چشم میاد و رفت پشمک رو با چسب خوراکی اورد و جای ریش و سیبیل رو انار چسبوند. این دفعه اون با صدای بلند تری زد زیر خنده و لب زد یکم صبر کن. با تعجب نگاش کرد و گفت: راستی چرا حرفی نمیزنی از اولش؟ و الانم لب زدی فقط؟ که دید اون مشغول نوشتن چیزی تو گوشیش شده. عجبی گفت و دست ب سینه منتظر موند. دو دقیقه بعد کار اون تموم شد و گوشیشو داد دست ادم یلدایی ساز!
گفت: پس برا من بود؟ ینی نمی‌تونی حرف بزنی اصلا؟ فک کردم شاید خجالتی چیزی هستی اخه حرفامم می‌فهمیدی، پس فقط لب خونی می کردی...
 شروع کرد به خوندن: می‌دونی؟ یلدا برا من هیچوقت دوست داشتنی نبوده. چون همیشه یه عده دور هم جمع میشن و با هم همش یا حرفایی می‌زنن که من دوس ندارم یا چیز می‌خورن یا عکس می‌گیرن برای اینستاگرام یا توخونه ما هم که همش عزا بود و کسی به من توجهی نمیکرد. می‌گن یه دقیقه طولانی تر شبای دیگس ولی برا من خیلی طولانی تر این حرفا بود. امشب اما زود ولی خوش گذشت. فکرشم نمیکردم شب یلدا میتونه انقد خوب باشه. ممنونم. حالا دیگه میتونم از یلدا به خوبی یاد کنم. به لطف تو یلدا. اسمت یلدا هستش، نه؟

بعد از خوندن سرشو بلند کرد چیزی بگه که مامانش اومد داخل. حرفشو فراموش کرد و اویزون مامانش شد و گفت: مامان مامان اون کیه؟ تو می‌شناسیش دیگه چون خودتون دعوتش کردین، نه؟ مامانش از کنارش رد شد و رفت کنار دختری که نمیتونست بدون گوشی حرف بزنه و گفت: داری تنهایی اینجا چیکار میکنی؟ این چیه درست کردی و خوراکیا رو حیف کردی؟ بالاخره تونستیم یکم مرگ یلدا رو فراموش کنیم و بعد از مدت ها دورهمی بگیریم. انقد منو اذیت نکن.

دختر جلوی ادم یلدایی وایساد و دستاشو جلوش گرفت. مادر گفت اصلا هر غلطی میخوای بکن و رفت. دختر تو گوشی نوشت: ابجی اگه دوست داری برو به بقیه هم کمک کن تا یلدا واقعا یلدا بشه. مث بابانوئل تا دیگه هیچوقت کسی تو رو یادش نره یا از بودنت اذیت نشه. یلدا گفت پیشنهاد خوبیه ولی باید کمکم کنی. تنهایی نمیتونم. و از اون به بعد با اینکه مامان بابا یلدا رو فراموش کردن، بچه ها سعی کردن تا یلداها واقعا جشن گرفتن روشن‌تر شدن جهان باشه

~ فو فا نو ~
۳۰ آذر ۰۰ ، ۱۶:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

دنیا از فصل بهار ساخته شد و همه از زیبایی گل ها و درخت ها شاد و خوشحال بودن و خلاصه به همه جا نگاه میکردن و شاد میشدن، البته جز به خورشید.

همه به خورشید نیاز داشتن ولی هیچکس، هیچوقت، نگاهش نمیکرد، اخه نور خوشید چشمو اذیت میکرد. عوضش شبا تا ساعت ها به ماه که نورشو از خورشید گرفته بود و چون نورش کم بود چشمی رو اذیت نمیکرد، نگاه میکردن و براش شعرها میسراییدن و از زیباییش میگفتند. خورشید سعی میکرد توجه نکنه و به همین که به مردم کمک میکنه راضی باشه؛ ولی گاهی از دستش درمیرفت و باعث میشد آب دریاها رو بلند کنه و باهاشون گریه کنه؛ که خب همون گریه شم برا مردم مفید بود، ولی بازم کسی که شعر نصیبش میشد اون آب ها بودن که بهشون اسم بارون دادن، نه خورشید.

تابستون چون بچه ها مدرسه نمیرفتن و قربون صدقه تابستون و خورشیدش میرفتن حال خورشید بهتر بود برای همین گریه نمیکرد.

پاییز باز حواس همه به هرچی بود جز خورشید و دوباره خورشید داشت گریه اش میگرفت که نگاش به یه یخ بزرگ افتاد که برخلاف تمایلش داشتن میوردنش جلوی خورشید و هی میگفتن لطفا بهمون بارون بده. خورشید وحشت کرد، نمیخواست یخ رو اذیت کنه ولی نمیتونست از جاش تکون بخوره.

یخ به خورشید نگاه کرد و نگرانی خورشید رو دید، خندش گرفت. فک میکرد اون قاتلشه ولی فهمید نمیشه بهش گفت قاتل و اونم مث خودش مجبوره یه جا بمونه. یخ همینطور که داشت آب میشد محو خورشید و نگرانیش برای اون شده بود. وقتی داشت سمت خورشید میرفت، خودشم تعجب کرد ولی خوشحال بود. از پیوند یخی که حالا آب شده بود و خورشید، رنگ ها به بیرون پاشیدند. خورشید اولین بار بود اینو میدید. یه سری رنگ که شبیه لب آدم ها وقتی هم خوشحالن و هم ناراحت بود. خورشید نمیدونست این یعنی چی. ولی یخ میدونست این به خاطر اینه که به خورشید علاقه پیدا کرده.

و توی زمستون همه ی آدم برفی ها با خورشید لب های خندون و ناراحت می ساختن، که آدما تصمیم گرفتن بهش بگن رنگین کمون.

~ فو فا نو ~
۲۰ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

~ فو فا نو ~
۲۷ آذر ۹۸ ، ۰۷:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

‏یه حرفاییم نه بالا میان نه میرن پایین. میمونن وسط و دلتو میخورن و یه حفره خالی به جا میذارن.

‏یه وقتاییم حین بالا اومدن، راهو گم میکنن، زیادی میرن بالا و میشینن مغزتو میخورن

‏بعدشم ممکنه چاقالو و گنده شن و بدنو گول بزنن خودشونو جای اعضای نابود شده قالب کنن بهمون. یه وقت میبینی کل بدن گوشتیت نابود شده و جاش رو یه بدن کلمه ای* گرفته! مواظب باشید خلاصه


* یه همچین شکلی

~ فو فا نو ~
۰۹ آذر ۹۸ ، ۰۱:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

الان یهو یادم اومد بچه که بودیم فک میکردیم برگزیده ای چیزی هستیم و کلا خداروشکر که تو ایران دنیا اومدیم چون تنها ایران دینش اسلامه و حقیقت و عدالت و خدا و خلاصه بهترین نوع زندگی اینجاس فقط🙂

~ فو فا نو ~
۰۱ آذر ۹۸ ، ۰۳:۱۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

 - خب حالا بگو ببینم یاد گرفتی یا نه؟

پسرک به معلم نگاه میکند و می گوید: من یعنی تو، تو یعنی شما، شمام یعنی ما، مام ینی ان ها، آن هام ینی من. منم یعنی او.

معلم دستانش را روی سر خودش میزند: فردا به مامانت بگو بیاد.

پسرک احساسِ کلافگی معلم را حس میکند و سرش را زیر می اندازد و میگوید باشه.

پسرها به پسرک اشاره میکنند و ریز ریز میخندند. پسرک نگاهشان میکند و میگوید:

اخه خانم ما نمیفهمیم من و تو و او و شما و آن ها ینی چی هرکار میکنیم. مگه هممون ما نیستیم؟ چرا من دارن بم میخندن؟ چرا من دعوام میکنه؟ چرا ان ها هیچی نمیفهمه؟

معلم دستانش را جلوی صورتش میگیرد و میگوید: برو از کلاس بیرون. مغزم نمیکشه دیگه.

پسرها بلندتر میخندند.

پسرک در را باز میکند و از کلاس بیرون میرود و به در تکیه میدهد و به سمت پایین سرمیخورد. تشنه شده است و فکر میکند شاید خوب شود در کلاس را باز کند و گردن تک تک بچه ها و معلم را گاز بزند و خونشان را بخورد ولی از فکرِ اسیب به خودش پشیمان میشود. دستِ خودش را مثل شیشه ی شیر در دستش میگیرد و میخواهد آن را گاز بزند تا خون خودش را بخورد که یکباره نگاهش به قطرات خونی که جلویش ریخته شده می افتد. بلند میشود و ان را دنبال میکند و دنبال میکند تا به پسربچه ای که پشتش به اوست میرسد. جلو میرود و با دست بر روی شانه اش میزند. پسرک برمیگرد. انگار که ایینه باشد خودش است. چشم هایش گشاد میشود و چن قدم به عقب برمیگردد. همه جا شده او، آنها، ما. پسرک دستش را در دهان او میکند و میگوید بخور. پسر میخورد و میخورد. خودش به خودش لبخند میزند و میگوید حالا برو، هر وقت دوس داشتی و خون خواستی بیا. پسر میدود و دور میشود. حین دویدن برمیگردد و عقب را نگاه میکند. خودش دستانش را برایش تکان میدهد. به کلاس برمیگردد. من ها نشسته اند و منِ قد بلند هم در حال درس دادن به آن هاست. دستانش را از حالت طبیعی درازتر میکند تا همه ی من ها را در آن جا دهد. وقتی همه شان را جا میدهد میگوید: شماها رو دوس دارم. منی که قدش از همه بلندتر است میگوید: اها حالا شد، بالاخره درست گفتی

~ فو فا نو ~
۰۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

پرنده دوس داشت رو زمین زندگی کنه ولی نه اینجوری که از درد مجبور شه روی زمین باشه. فکر نمیکرد پریدن از روی درخت اینجوریش کنه. فکر کرد شاید ادم شه... یه دخترکی که سوت زنان داش از اونجا رد میشد پرنده رو دید و رفت کنارش و دولا شد و نگاش کرد و گفت تو دیگه چته؟ تو که با پرهات باید بتونی از همه چی راحت فرار کنی و ازاد باشی چرا زدی خودتو این شکلی کردی؟ بلند شد بره ولی پشیمون شد، برگشت و برش داشت و با خودش به خونش برد و براش جای گرم درست کرد و گذاشتش اون رو و دستاشو گذاشت زیر چونه اش و بش خیره شد. پرنده هم همینجور که نفس نفس میزد نگاش میکرد. دخترک هم نگاش میکرد. دخترک انگشت اشاره دست راستشو اروم رو سر پرنده کشید. پرنده پلک زد و یه قطره اب از چشماش افتاد و دیگه پلک نزد. دختر پلک زد و یه قطره اب از چشماش افتاد و دیگه پلک نزد. اشک هاشون با هم قاطی شد و هر دوشون روی زمین افتادن. چن دقیقه بعد هر دوشون از جاشون بلند شدن. دخترک به پرنده اشاره کرد و صداهایی از دهانش دراومد که برایش مفهوم نبود. سرشو زیر انداخت و به دست و پاهاش نگاه کرد. پرنده هم به بالهاش نگاه کرد. سالم شده بودن. سرشون رو بالا اوردن و به همدیگر نگاه کردند و پرنده با پا و دخترک با پر با عجله به سمت در خروجی رفتن و از خونه بیرون زدن و دور خودشون شروع به چرخیدن و خندیدن  و سوت زدن کردن. بعد پرنده دوید و دوید. دخترک پر زد و پر زد. بی هدف. پرنده میخندید. دخترک سوت میزد. پرنده افتاد. خندید و بلند شد. دخترک اسمونو میشکافت و بالا و بالا تر میرف‌‌. پرنده همونطور که میدوید به سمت دریاچه رفت و خودشو توی اون انداخت. غروب بود. طرح خورشید روی تن زیر ابش افتاده بود. دست و پا میزد و میخندید. در حال غرق شدن بود و میخندید. دستاش رو نیم دایره ای کرد و با خودش فکر کرد بالاخره بغلت کردم. دخترک انقد بالا رفته بود که دیگه نا نداش ولی بازم سوت میزد. تعادلشو از دست داد و افتاد ولی موقع سقوط بازم داش سوت میزد‌. بال هاش نیم دایره ای بود و با خودش فکر میکرد بالاخره بغلت کردم. دخترک روی دستای پرنده که توی اب اروم گرفته بود افتاد. این دفعه چشم هاشون با لبخند بسته شده بود.

~ فو فا نو ~
۳۰ فروردين ۹۸ ، ۰۲:۵۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

شبپا روزا پا نداره و مجبوره یه گوشه بشینه فقط. شب پا نمیدونه دوس داره بره اونجا که همش شبه تا بتونه همیشه راه بره یا نه، اخه اینکه همیشه رویات در دسترست باشه هم ترسناکه.

شبپا کاملا سیاهه و لباسای سیاه میپوشه، شب پا با شب یکیه، شب پا خود سایه اس و نیس، شب پا انسانه و نیس، شب پا با وجود علاقش به سیاه و آسمونِ شب ولی سفیدهای وسط سیاهیا خیلی چشمشو میگیرن. شب پا یه شبیه ساز نفس های زمستونی داره که سفیده و اتیشش میزنه و سرش قرمز میشه و نفس ها ازش میره بیرون و با اون با ماه حرف میزنه. شب پا اهل اینجا نیست و خودش اینو نمیدونه، نمیدونه حتی این نفس هاش برای حرف زدن با ماه و رفیقاشه و یه کار غریزیه به نوعی براش. شب پا حتی نمیدونه رفیقاش مردن. شبپا تو نفس هایی که سمت ماه میفرسته خاطراتی از گذشتشو میبینه و این جوری کم کم شخصیتش برمیگرده. جای هرخاطره رو سیاهیاش سفیدی کوچیکی میشه. شب پا یه روز که از خودش پُر شد و سفید، ستاره میشه، میره و دیگه برنمیگرده، مث دوستاش.


~ فو فا نو ~
۲۸ فروردين ۹۸ ، ۱۶:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

یه دختره لاغر کوچولو بود که بش میگفتن نی قلیون و لاغر مردنی بدترکیب و... و دختر هیچی نمیگف، هی بیشتر چیز میگفتن تا واکنش نشون بده ولی دختر هی چاق و بزرگ میشد و هیچی نمیگف و فقط خم میشد و سرشو میبرد جلو.

دختر انقد گنده شد که هیولا شد. مردم ترسیدن ازش و با تفنگ ترسوندنش و دخترو از شهر بیرون کردن. دختر تیر خورده و خسته رف یه گوشه خوابید. موش ها دورش کردن. یه موش رف رو سرش و شروع کرد به ناز کردنش. دختر از خواب پرید. موش گف میشه بخوریمت؟ ما هیچی نداریم بخوریم. اگر نخوریم میمیریم. دختر لبخند زد و گف اره و لب هاش حین گفتنش کوچیک تر شد. موش ها شروع کردن به جویدن دختر. توی گوشت دختر کلمات کهنه ای بودن که رنگشون کدر بود و یه قسمتاییشون کنده شده بود. دختر هی کوچیک میشد، گوشت و کلمات ازش میرفتن و کوچیک میشد. کوچیک و کوچیک تر و تبدیل به هزاران موشی شد که خوردنش. موش ها بعد از اون بی اراده رفتن به شهر دخترک و شروع به گفتن جمله های دخترک به مردم کردن که به شکل جیر جیر شنیده میشد. مردم از موش ها میترسیدن و فرار میکردن. کلمات از دهن موش ها رفتن هوا و ابر شدن، اب شدن و برگشتن زمین و رفتن تو گوش و چشم مردم. اون روز با اینکه بارون تموم شد هنوز از چشم مردم اب میریخت و همه با هم تکرار میکردن سرمو ناز کن تا بتونم حرف بزنم، دوستم داشته باش تا بتونم حرف بزنم...

~ فو فا نو ~
۱۴ اسفند ۹۷ ، ۰۰:۴۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
جمله دارای ایهام است و دو منظور دارد
~ فو فا نو ~
۰۲ اسفند ۹۷ ، ۰۳:۵۳ ۰ نظر