انقلاب ببعی تنها

انقلاب ببعی تنها

حالا با پشمام میخوام کلی چیز بسازم🗿

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

با تشکر از دایی ناسر خانم  D: بابت راه انداختنش

برم رو دیوارای خیابون و خونه مردم نقاشی بکشم و داستان بنویسم. 

رو دیوار اتاقم و خونه و وسایل و لباس و همه چی نقاشی بکشم و داستان بنویسم یا چیز بچسبونم

بادکنک به موهام ببندم و بدوم و میونش به هرکی هم خواستم بادکنک هدیه بدم.

تو خیابون وقتی راه میرم راحت باشم. مثلا دلم خواست بپرم یا سر به هوا باشم و نگاه اسمون و پرنده ها کنم و هندزفری ب گوش از خیابون رد شم.

بیرون هرجور دلم میخواد لباس بپوشم. مثلا شکل پسرا برم بیرون.

برم بیرون با سیبیل و اینا و کسی به اصلاح نکردنم گیر نده.

با پسرا راحت باشم و دوست.

با مردم راحت تر بودم کلا. حرفامو راحت میزدم و به خاطر اخلاقاشون و ناراحت نشدن و هرچی پا پس نمیکشیدم.

 راحت وقتی میدیدم در خونه ای بازه توش سرک میکشیدم و نگاه پنجره هاشون میکردم. 

پیاده روی تنهایی تو شب با چشمای لوچ برای بوکه شدن نور

ریدن به تمام معنا به کسی هر چن بعدش پشیمون شم

کشتن کسی برای اینکه ببینم چجوریه

بغل کردن همه ی همه ی همه دنیا

راه بیوفتم با یک سری وسیله کم مثل چن تا چیز دوست داشتنی انقد برم و برم تا انرژیم تموم شه و بیوفتم بمیرم تو کویر میون کاکتوسا حین ناز کردنشون و بادکنکام بترکه با همون کاکتوسا

برم خودمو تو دریا غرق کنم

با یه گروه ادم باحال کارای خلاف عرف و خلیانه کردن و چیزایی رو کشف یا اختراع کردن برای بهتر کردن زندگی

سفر به خارج کره ی زمین و بدم نمیاد اینجام خودمو پرت کنم بیرون از سفینه و تو اسمونش بمیرم :)) و سفر به همه جا اصن

روی سربالایی کوچمون یه سطح صاف میذاشتم سرسره بازی کنیم

حرف زدن با اشیا و حیوونا و گیاها

نوشتن رمانی خفن و نقاشیم مجدد این دفعه رو همون دفتر مث ادم :))

برف بازی با بچه ها

تاب بازی

ساختن بال

بادبادک بازی

موتور میروندم خصوصا موتور بابامو😢

میتونستم از هرچی میخوام عکس و فیلم بگیرم

فیلم و انیمیشن بسازم

عروسک بسازم و کار دستی

هرچی میخوام بسازم اصن :|

درس خوندن :|


+ قطعا بازم چیزی هس. فعلا همینا ولی که بیشتر تو ذهنم بودن و الان یادمه



~ فو فا نو ~
۱۳ بهمن ۹۷ ، ۰۱:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

مرد کفِ دستانش را به گوش‌هایش چسبانده بود و آرنجش را به میز و داشت گوش‌هایش را با دستانش فشار می‌داد. باورش نمیشد اخراجش کرده باشند! نمیدانست چه کند؛ نمیدانست جواب نامزدش را چه بگوید که منتظر اوست تا بروند حلقه بخرند.

فشاری را روی آرنج دست هایش حس کرد. سرش را بلند کرد و آبدارچی ناشنوای دفتر را دید که داشت دستانش را هل می‌داد تا بتواند میز را تمیز کند. انگار همه داشتند بیرونش می‌کردند. از جایش بلند شد و کتش را که روی صندلی انداخته بود محکم کشید. درز کتش کمی پاره شد. زیر لب لعنتی فرستاد و کیفش را از روی زمین برداشت و پرونده های روی میزش را با یک حرکت دست هل داد و در کیفش چپاند. سرش را بلند کرد و به همکارانش نگاه کرد. داشتند تماشایش می‌کردند ولی تا نگاه او را دیدند سرشان را چرخاندند و خودشان را سرگرم کاری دیگر کردند. سرش را زیر انداخت و از جلوی آن‌ها گذشت و به در خروج و در عین حال ورود رسید. کسی یواش گفت: «موفق باشی.» برگشت و به سقف نگاه کرد و فکر کرد پس هنوز هم از کنار مهتابی سمت راست تا چپ، یا شاید هم چپ به راست، همان ترک و دره ی عمیقی که روز اولی که این‌جا آمد دید، پابرجاست. نگاهش را از سقف گرفت و از در خارج شد و آن را بست. صدایی شنید: «برای چی درو بستی خل و چل!؟» محل نداد و پا تند کرد و از سالن بزرگ آن‌جا و راهرو گذشت و بیرون رفت.

به سمت آسانسور رفت و دکمه آن را زد ولی بالا نیامد. چندبار دیگر هم پشت سر هم زد ولی خبری نبود. زیر لب گفت: «گه بگیرن این شانسو که از همه جا می‌باره.» و لگدی به آن زد. کسی از کنارش رد شد و چپ‌چپ نگاهش کرد. خشکش زد. چشمانش روی نقطه ای که رهگذر را دید، مانده بود. پایش کمی درد گرفته بود. چند قطره عرق از صورتش به پایین افتادند. رهگذر دیگر نبود ولی چشم های او آن‌جا مانده بود. کسی دیگر امد و گفت: «آقا برید کنار مردم میخوان رد شن.» به خودش آمد. به شخصی که این حرف را زد نگاه نکرد. فقط ناخواسته کفش و پاهایی را دور و برش دید و حدس زد نزدیک ترین پا، او بوده. چیزی نگفت. با همان سر زیر افتاده و با عجله به سمت راه پله رفت و شروع به تند تند از آن ها پایین رفتن کرد. اولین بارش بود از این راه استفاده می کرد. حدودا دو طبقه را پایین رفته بود که احساس کرد از تند تند پایین رفتن از پله ها خوشش آمده. سرعتش را بیشتر کرد و لبخند نیم بندی زد. به طبقه دوم که رسید کفشش لیز خورد و افتاد. فریاد زد: «گه توش.» از ترس اینکه گیر بیفتد سریع بلند شد و با عجله طبقه اخر را هم پایین رفت. به در اصلی و مرز جدا کننده ساختمان با باقی دنیا که رسید، تعلل کرد. داشت می‌رفت در ذهنیاتش غرق شود که مرد قوی هیکلی از کنارش رد شد و به او تنه زد. تعادلش را از دست داد و یکی از پاهایش از در گذشت. از ذهنش گذشت: «ریدم به این زندگی که همه چیزشو دیگران برات تصمیم می‌گیرن. می‌خواستم لااقل این خودم باشم که کامل تصمیم می‌گیرم کی میرم بیرون؛ که گند زدن توش.» این دفعه بدون فکر آن یکی پایش را هم از در ساختمان بیرون گذاشت و برگشت و چند قدم عقب عقب رفت و سرش را بالا اورد و به ساختمان نگاه کرد. پوزخندی زد و برگشت.

حس کرد انرژی اش تمام شده. تقریبا خودش را انداخت روی پاهایش و سرش را به طرف پایین خم‌کرد و دستانش را هم روی سرش گذاشت. انگار که می‌خواست از کتک خوردن در امان باشد. مغزش خالی شده بود. چند دقیقه ای همانطور بود که ناگهان فشار دستی کوچک را روی کمرش حس کرد و پشت بندش هم حس کرد چیزی به سرش برخورد کرده. و دوباره. سرش را بالا آورد و دو پسربچه کیف به دوش را دید که داشتند می‌دویدند. حدس زد از رویش پریده اند. مثل بازی ای که بچگی با پسران هم محل می‌کردند؛ و آخر سر چون یکی دو نفر با صورت به زمین افتادند، والدینشان از انجام این بازی ممنوعشان کردند و پس از آن جمعشان آب رفت و کوچک و کوچک تر و در نهایت هیچ شد.

یکی از آن‌ها برگشت و به روی مرد خندید. یکی از دندان هایش افتاده بود. حین خنده چشم هایش باریک شده بود. مرد محو آن ها شده بود. بلند شد و پا تند کرد و دنبالشان راه افتاد. کیفش از دستش سر خورد و روی زمین افتاد. برگشت و رفت پشت کیف ایستاد. از روی آن پرید و به سرعت دوید تا از بچه ها جا نماند. نزدیکی هایشان که رسید سرعتش را کم کرد و نگاهی به اطراف انداخت. مغازه ی جواهرفروشی باعث شد چند ثانیه خشکش بزند. ساعتش را نگاه کرد. تقریبا موعد قرارش با نامزدش بود. به راهش ادامه داد. پسرها پریدند توی چاله ی آبی که جلویشان بود. روی شلوارشان آب پاشید. به هم فحش دادند و خندیدند و به راهشان ادامه دادند. مرد به چاله رسید و به آب درون آن نگاه کرد. آسمان و ابرها و خودش در آن با کمی تلاطم پیدا بودند. همیشه در باران باید چتر به دست می‌بودند و از جاهای امن و بدون آب راه می رفتند تا مبادا کثیف شوند. غرق آسمان توی آب شده بود و داشت فکر می‌کرد دیگر به خانه نرود که صدای بلندی او را به خود آورد. پسرها روی پاکت های شیر پریده بودند و آن‌ها را ترکانده بودند. به آن‌جا که رسید با پایش شیر ها را کنار زد و روی پاکت را خواند: آفرین برشَما صدآفرین بر شُما. و عکس گوسفندی فانتزی و کوله به دوش در کنارش. از این شیرها حالش بد میشد ولی اجبارش می‌کردند که آن را بخورد. از روی راه شیری گذشت. پسرها پا تند کردند؛ مرد هم. داخل کوچه‌ای شدند و رفتند سراغ سطل آشغال بزرگی که جلویشان بود. پسری که بهش خندیده بود، رفته بود جلو و سرش را کرده بود داخل سطل آشغال. از آن زاویه مثل این میماند که پسرک سری نداشته باشد. پسرک کره ی زمینی را از داخل سطل آشغال درآورد. مرد خنده‌اش گرفت. حالا مثل این میماند که کره زمین سر پسرک باشد. پسرک کره را روی زمین انداخت و خواست با رفیقش با آن بازی کنند که حواسش به گربه ای در آن حوالی پرت شد. با دوستش به هم نگاه کردند و سرشان را تکان دادند و پریدند و گربه را گرفتند. گربه غرغر کرد و می‌خواست پنجول بکشد؛ ولش کردند در سطل آشغال. برگشتند که سراغ کره زمین بروند؛ مرد را دیدند که بالای آن ایستاده. مرد از روی کره پرید. به هم نگاه کردند. پسرکی که به روی مرد خندیده بود، گفت: «آهای، داری چیکار می کنی؟» مرد گفت: «منم بازی میدین؟»

پسرک خندید. چشم هایش باریک شد و جای خالی دندان شیری اش پیدا شد: «باشه.»

زنی از ناکجاآباد پیدایش شد و غرید: «باز شما دوتا دارید چه غلطی می‌کنید؟» بچه ها و مرد همان‌جور که به کره زمین لگد میزدند و آن را با خودشان می‌بردند، دویدند و فرار کردند.


پ.ن: مثلا سعی کردم داور پسند و اینام باشه و عجیب غریب نشه ولی حتی جزو صد نفر برترم نشد :| ده نفر برتر که پیش کش حالا :/ ولی صدتا نشدن زور داره. اصن دیگه هیچ مسابقه ای شرکت نمیکنم. لیاقت ندارن😢


پ.پ.ن: دوتا کامنت هس که در اسرع وقت جواب میدم و ممنونتونم. فعلا یکم رفرش شم، بعدا میام

~ فو فا نو ~
۲۷ دی ۹۷ ، ۰۱:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
شخصیتم درحال تغییره.من یه موجود دگردیسی کنندم ک قبلا پافشاری داش رو یه سری چیزا خیلی.که میخواس خودش بمونه.که الان ب خودش فک کرد و وحشت کرد یه لحظه که کو اون پافشاری؟کو اون من قدیم؟لااقل کو دست نوشته و یادگاری ای از اون من ک بتونم ب یاد بیارم کی بودم و چی شدم.که قضیه چیه اصلا و من کیم و اینجا کجاست؟خوش به حال هالی هیمنه با هزاره هاش که الان نشونی داره ازخودش.ادرس من؟افتاده تو دریا.رفتم ورش دارم دیدم رو اب شناور شدنم بد نیس.باحاله و کار راه انداز.یادم رف ادرسی بوده.فقط رفتم و رفتم.فقط میرم و میرم.دیگه نمیخوام سرمو کنم زیر اب ک راحت شم و هی دنبال ادرس باشم و بش پافشاری کنم.میرم تا برسم.برسم به کجا؟هممم. خب غرق میشم!غرق میشم تا بخار شم،نکه به ادرس برسم باش.غرق میشم تابخار شم و برم بالاو برا خودم اونجا حال کنم و برفی که کسی تا حالا ندیده بخورم.غرق پایین میشم تا بتونم پایینو از اون بالا جوره دیگه ای ببینم.غرق میشم تا برم و برگردم و ایندفعه جور دیگه و جای دیگه ای باشم.غم انگیزه که دیگه به خاطر خود غرق شدن غرق نمیشم که دیگه نمیخوام دریا باشم با اینکه هنوز دوسش دارم ولی...هم ولی چی؟سرنوشتمه؟نه بدم میاد :/ ولی...همممم همینم که هستم؟بیا بخندیم؟همممم ولی...حال میده،هووم؟:)) ها حال میده. دوس دارم اینم و قبولش دارم :)
شاعر میگه:
ساکاساما نی ناته / کیمی نو کوتو ساگاشیته
ایتسوماده مو بوکورا وا / تادوریتسوکنایی ماما
هاشی نو شیتا نی تاته / ناگاررو یوزونی اته
ایتسو ماده مو بوکورا وا / سونوکوتاعه ساگاشیته
~ فو فا نو ~
۱۵ دی ۹۷ ، ۰۵:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر
پا نداشتم. ینی داشتم ولی ول بود. هر کار میکردم نمیشد روش وایسم. سعی کردم با دستام راه برم. نشد. میوفتادم. تو خونه میشستم رو سینی و مث قایق با دستام رو فرش پارو میزدم و میرفتم اینور اونور و دسشویی و حمومم که بقیه میبردنم. از ویلچر بدم میومد. البته پول گرفتنشم نداشتیم. بزرگ تر که شدم ولی پولش جمع شد و برام گرفتن. ازین کنترلیا. یدفعه گذاشتم از خونه باش رفتم بیرون. با سرعت میرفتم. باحال بود. انگار سوار ماشین بودم. یهو نگام به پام افتاد. دلم دوچرخه خواس. دویدن خواست. جلومو ندیدم. پله های پارک بود و ارتفاع نسبتا زیاد. رفتم تو هوا. اون موقع رو هیچ وقت یادم نمیره. حس تو هوا بودن خیلی باحال بود و بعدش شپرق رفتم تو حوض پارک. بعد اون موقع نشستم یه جا فقط طرح کشیدم. طرح بال. هر وقت میشد میساختمشون و میرفتم پارک و امتحان میکردمشون و شکست میخوردم. شکست، شکست. حالا سی سالمه. سرطان گرفتم و دیر فهمیدیم. اخرین امتحان پروازمه. و حالا از من فقط یه ویلچر مونده و تیتری تو روزنامه ها: فلج ها پا ندارند، بلکه بال دارند

پ.ن: میدونم خوب نی ولی ایده رو دوس داشتم بگم :|
~ فو فا نو ~
۱۰ دی ۹۷ ، ۰۳:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

آب عاشق اتیش شد. قایم شد پشت یه درخت و در فرصت مناسب از پشت پرید بغلش کرد. دید جای اتیش هوا تو بغلشه. پرید عقب و دستاشو انداخت پایین گف تو اینجا چیکار میکنی؟ من اتیشو بغل کرده بودم. اتیش کو؟

باد غمگین نگاهش کرد. لبخند زد و گف: مگه نمیدونی؟ اتیش هرکی رو بغل کنه اون جزوی ازش میشه، ولی تنها کسی که میتونست اتیشو جزوی از خودش کنه حین بغل کردن، تو بودی. اتیش ناراحت بود. خسته بود از گنده و گنده تر شدن. یه وقتایی میرف لب رودخونه و زل میزد به اون. دلش میخواس شنا کنه و جزوی از جهان دیگه ای شه. و الان تو هم ابی و هم اتیش؛ ارزوشو براورده کردی.

بعد از این اتیش نگاهی به خودش کرد، اب رو بغل کرد و به سمت دریا به راه افتاد.

~ فو فا نو ~
۰۵ دی ۹۷ ، ۰۱:۱۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

همین الان دلم میخواد یک بادبادک فوفانو سازو به یک بادکنک با نفسم پر شده رو به هم ببیندم و بعدش همونا رو به چندتا بادکنک با گاز هلیم پر شده و بفرستمشون بالا و بعد نخ بادبادکو قیچی کنم :)


~ فو فا نو ~
۰۲ دی ۹۷ ، ۰۳:۴۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

اتفاق اتفاق اتفاق. من تشنه اتفاقم. چه خوب و چه بد. چه دوس داشتنی و چه متنفر باشم ازش. ینی یک چیزی باشه ک توجهمو جلب کنه و اگر بد هم باشه بدرک چون خوبش میکنم. در کل جوری باشه که بی تفاوت نباشم یا واقعا دیگه نفرت برانگیز باشه در حد نمیدونم چی. خلاصه من تشنه اتفاق ها و حس ها و تجربه هایی که بم میدنم. گشنه ی واکنش هایی که به کنش هام داده میشه و وقتی اونی ک باید نیس بد تو ذوقم میخوره. نمیخوام نیلوفر مرداب باشم. میخوام خودمو تو گل بپلکونُم به قول اون اهنگه و بعدش بپرم برم مث تارزان از روی درختا اینور اونور و کسی دیدم فک کنه اوووو این موجود قهوه ای چیه وسط این زندگی روتین بی مزه؟ حبیب تویی؟  و من بگم حبیب که هستم ولی حبیب نیستم :دی (عرض ارادتی بود به این کاراکتر احمق ساده بامزه دوست داشتنی) بعد بپرم پایین یهو یه اهنگ پخش شه با هم برقصیم و بقیه هم اضاف شن بمون یکی یکی :دی البته ازون قهوه ایای دیگه خوردم :دی هیچوقت همچین فانتزی ای نداشتم اخه و الان یهو اومد :دی فانتزی اصلیم اینه دنیای جالبی داشته باشم یا بسازم که توش دلم نمیخواد مرکز توجه باشم هم ک درسته فانتزی قبلی هم جزو این علایق میشه ولی خب چون مرکز داستانه کاراکترم خیلی مورد علاقم نیس. در کل هم خل بازی دوس دارم هم دانشمند بازی و چیزای قشنگم ک دوس دارم دیگه. و دیگه هیچی دیگه. فقط خواستم بگم کاش زندگیم واقعا جالب و جالب و جالب تر شه تا بخوام مرگم عقب تر بیوفته و به مرگ تو حال فعلیم راضی نباشم. آی کائنات بیشتر بم واکنش بده. درسته استرسای پدر بدن درآرمم دوس دارم ولی دیگه هردوشو مدنظر قرار بده نه فقط بدا رو دیگه. قربون دستت که انقد بلنده که به همه میرسه که اخ یادش بخیر یک زمانی دوس داشتم دستای درختی ای به این بلندی داشته باشم ولی سخن کوتاه کنم که زیاد حس حرف زدن نیست تو این پست بیشتر این، چون اگر ادامه بدم زیادی تر اینی که هس قاطی پاطی میشه. قربونم بری :دی فعلا خدا حافظت

~ فو فا نو ~
۰۱ دی ۹۷ ، ۱۸:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

ناراحتم. زن افغان همسایمون تو بوشهر مشکل جسمی داره و پولی که برا کمک میخواد گویا فقط دو سه میلیونه ولی کسی بش کمک نمیکنه هرچی بابام به این و اون میگه. یا کلا نمیخواد پول بده یا میگن اول شیعه بعد سنی و ... البته من مث گذشته نیستم ک فقط بخوام کمک کنم به همه برا همین ناراحت باشم. خصوصا ک مشکلات جسمی و پولی بقیه در حالت عادی رو من تاثیر خاصی ندارن به اون شکل. میخوام بگم الان ینی یه جور بخصوصی ناراحتم چون اوشون برام خاصه. چون یکبار یک محبتی به من چندین سال پیش کرد که هیچوقت یادم نرفته. که از اون مدلا بود که دوس داشتم. که دوس داشتم یه روز یه کاری براش بکنم. یکدفعه برا بابام یه شارژ پنج تومنی ریختم تا باش میخواس راجع به همین مشکلاش حرف بزنه ولی کافی نیس. دارم فک میکنم کاش اون موقع میفهمیدم. یادم نی البته میدونستم یا نه؟ اگرم میدونستم لابد حس الانو نداشتم. ولی الان ک واقعا میبینم هییییچکی کمک نمیکنه ناراحتم ک کاش اون دومیلیون که از فروش لپ تاپ و پولی ک از قبل داشتمو ورداشتم دادم گوشی خریدم کاش میدادم به این... اخه من ک فعلا لازمم نداشتم ب طور ضروری گوشی. بهترم درس میخوندم اینجوری لابد و تا سال بعدم ک لازمم بود بالاخره یه چیزی میشد دیگه.

محبتش میدونین چی بود؟ من یه بار بیمارستان عمل داشتم چن سال پیش. همون روز مورد داشتیم کسی ک بدی در حقش نکردم و فقط میخواستم با فلانی اشتیشون بدم چون دلیل قهرشون ب نظرم الکی بود تهش اس ام اس داد گف دوستیمون تموم. دقیق یادم نی. ب هرحال چون طرف اونو نگرفتم و طرف هردوشونو داشتم ناراضی بود. ینی میخوام بگم دوست ادم اینجوری بود تو همچین روزی بعد ولی اومدم خونه دیدم این خانوم با اینکه پول نداره و با من صنمی نداشت وقتی فهمید بیمارستان بودم برا من از بابام چن تا رانی خرید گف بده به دخترت :( ادم قشنگ :( 

~ فو فا نو ~
۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۴:۵۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر
نرگس آبیار! نوع نگاهشو دوس دارم فارغ از ضعفی هم اگر کاراش داره. هنوز شیار 143 و نفس رو کامل ندیدم ولی همون مقدار که دیدم خوشم اومد. متفاوته کاراش بین کارای ایرانی تا جایی که میدونم. فک کنین شیار 143 راجع به مادرِ پسری هست که رفته جبهه و منتظر پسرشه که برگرده. کاملا ینی ریشه فیلم به چیزای مذهبی و سنتی برمیگرده ولی هر کسی میتونه باش ارتباط بگیره نه فقط ادمای مذهبی. حالت مستند گونه و تیکه تیکه از صحنه های زندگی هس کاراش. وجود لهجه های مختلف هم دوس دارم تو کاراش و اون سادگی و صمیمیت و معصومیتی ک داره و اینکه نمیشه گف طنز ولی کاراش هم جدی و تراژدیک هس انگار و هم حس خوب میده و میخندونه و کلا پایاناش با اینکه ممکنه بگن غمگینه به نظرم هم غمگینه هم شاد. باز به شخصه نفسو بیشتر دوس دارم و رسما جزو فیووریتام رفته هم شاید چون دقایق بیشتری نسبت به اون یکی ازش دیدم و مسلط ترم روش هم اینکه بیشتر شبیه دنیا و تفکراتمه ولی هر دو خوبن در کل. متاسفم که چرا نفس حتی نامزد اسکار نشده. البته کلا جشنواره ها همینن تو همه جا. کاری بخواد بزنه تو یه چیز نامتعارف قبول نمیکننشون. حتما باس یه موضوع جهان شمول تر و اجتماعی تر داشته باشه و یه حالت خاصی که سخته توضیحش. نفس فضاسازیش هم واقعی بود. قشنگ انگار یه تیکه از زندگی مردم اون دوره بود. البته الانم احتمالا ی جاهایی هنوز اینجوری باشن.
حالا بعد دیدن اینا و یکم جستجو به نظر میرسه فیلمای متفاوت ایرانی دیگه ای هم هس. دلم میخواد اونارم سر فرصت ببینم.
+ نفس منو یاد اون داستانک پرواز با بادکنکم میندازه و همینطور فیلم The florida project که تمشون در کل میشه گف مشابه بود یه جورایی.
++ داییم گف بهار، دختربچه تو نفس، آن شرلی ایرانیاس :))
+++ بهار نگاش به تابلویی افتاد که روش نوشته بود دوزندگی نسرین. بعد گف خودم میدونم یعنی چی. این ینی دوتا نسرین اینجا زندگی میکنن :)) 3>
بعدا نوشته شده: با گوشی هم نمیشه پیامک بلند داد دیگه. عجب :/ 

~ فو فا نو ~
۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
- ببین، ببین سیب کوفتی حتی از گلوی ادمم پایین نرف. برا همین ما هممون یه سیب گلو داریم. دهن هممون سرویس شد برا سیبی که پایین نرفت، فقط ادم و ما پایین رفتیم چون دست به مهره حرکته. نتیجه مهمه ولی تو این دنیا سیبه اونقد چرخ میخوره که پیش بینی نتیجه اولیت گم میشه و نتیجه اخری چیز غریبی درمیاد. از وقتی بازی رو شروع میکنی واکنش ها به کنشت شروع میشه. آه میدونی؟ دارم فک میکنم شاید خوردن سیب تو سر نیوتون برا این بوده که سیبه جذب سیب گلوی نیوتون شده و خواسته بره پیشش ولی تهش ببین واکنش نیوتن چه بلبشویی درست کرد. اه راستش تازه داشتم تو دلم به سیبه فحش میدادم ولی سیبه هم خودش بدبخت تبعید شده فک کنم. اونم گناه داره. راستی اگرم ما بودیم جای نیوتن لابد واکنشمون فقط فحش دادن و درود بر شانس گندمون بود. سیب... شاید اصن هر تیکه اش تو گلوی یکیه. شاید اگر جمعشون کنم بچسبونمشون به هم بتونیم با سیبه با هم بریم بهشت؟
[می پرد به کسی که جلویش است و دارد برایش حرف میزند تا سیب گلویش را گاز بگیرد. دندان هایش به آینه اصابت می کنند و میشکنند. (این چیزی بود که به ذهنم رسید. ولی میتونه تا همون بهشتم کافی و تموم بشه)]
+ همینجوری یهو قبل خواب. چون برا فرار از درس خوندن نیس :دی گفتم ثبتش کنم. و حیف که نمیشه بیشتر نوشت :/
~ فو فا نو ~
۲۳ آبان ۹۷ ، ۰۶:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر