انقلاب ببعی تنها

انقلاب ببعی تنها

حالا با پشمام میخوام کلی چیز بسازم🗿

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

۵ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

من اخیرا داشتم فکر میکردم که انسان اصولا اینجوری نیس که با کتاب و آموزش و تجربه جمعی و کردن یه سری الگو تو حلقش و تنبیه و کتک و ترس و الهام و هیجان بخاطر یه شرایط معنادار براش و اینا بتونه چیزی رو یاد بگیره و اجرا کنه. ما یه حجم زیادی از اطلاعات رو میکنیم تو حلق کسی و معلومه که نمیتونن پالایشش کنن، در بهترین حالت ممکنه یا صرفا یه توانایی برا یه چیز خاص رو داشته باشن و نه همه چی رو، یا تقلیدشون میکنن فقط یا حفظشون یا از روی هیجان واکنش میدن (چه ترس و حفظ جون، چه خشم و خراب کردن چیزی، چه حس کنه باید اون چیزو بپرسته و پیروش باشه رندوم و چیزای اینجوری.) به تاریخ و دور و برمون و حتی شخص خودمون توجه کنیم، این واقعا به چشم میاد.

پس فکر کردم باید چیکار کرد؟ جوابی که بهش رسیدم اینه که باید انسان توی چالش قرار بگیره و نه یه چالشی که باز انقد سنگین باشه که بخواد از روی هیجان و میل به بقا و هرچی کاری کنه، یه چالشی که مث بازی باشه، یه چالش دوست داشتنی. و اینم مهمه که انسان به عنوان یک فرد بهش توجه شه، نه یک توده. توی مدرسه و خانواده و سر کار و جامعه و همه جا، انسان ها فقط توده ان. کسی براش مهم نیس یک فرد چه سرگذشت و شالوده ای داشته و چجوری بهتره باش برخورد شه تا بتونه به چیزی بهتر فکر کنه و سبک سنگینش کنه و ازش یاد بگیره. البته که کار سختی هم هست و زمان بر. معلومه که کار اسون تر و برده سازتر بیشتر مورد علاقه ی بقیه اس تا به خود شخص توجه کنن، ولی اخیرا فکرم خیلی درگیرش شده و دوس دارم لااقل من در برخوردم با آدما از جمله خودم، سعی کنم بازی ساز باشم تا بتونم برا خودم و بقیه چالش هایی ایجاد کنم که زندگی بخش باشه برامون

~ فو فا نو ~
۳۰ دی ۰۴ ، ۰۶:۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

~ فو فا نو ~
۲۹ دی ۰۴ ، ۲۱:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

خشم یعنی چیزا باب میلت نیس، تنهایی، نمیدونی چیکار کنی دیگه. حس میکنی از دستت جز عصبی شدن کاری ساخته نیس برای پیشبرد اوضاع. خشم یعنی غمگینی ولی نمیخوای غمیگن باشی، میخوای بجنگی برا چیزی که میخوای و چیزا رو بهتر کنی، ولی نمیدونی چجوری.

ازینکه شبیه مامان باباها باشم که با خشم چیزی که فکر میکنن برا بچشون خوبه رو بهش حقنه کنن بدم میاد. حتی اگر من واقعا به چیز بهتری نسبت به اونا برا بقیه و خودم باور داشته باشم. ازینکه خود والدین هم یاد نگرفتن چجوری عصبی نباشن و بچشون رو به فنا ندن بدم میاد.
خشم شاید شبیه دید بالا به پایین باشه نسبت به بقیه، ولی فکر میکنم برعکس، دید پایین به بالاست. چون نمیتونی به بالا برسی و تنها چیزی که اون پایین داری خشمه، خشمگین میشی جای غمگین تا شاید بتونی اونجوری بپری بری بالا، ولی نمیتونی، اصلا نمیتونی. هرجوری شده دیگه نمیذارم خشم جلومو بگیره. حتی اگر اینترنت وصل نشه، حتی اگر ارتباطم با پارتنرم قطع شه بخاطرش.

من از خشم البته بدم نمیاد. خود خشم نشونه ی تسلیم نشدنه در برابر چیزی که نمیخوای، گفتم تلاش کردن و جنگیدنه، صرفا میخوام بهش جهت و نقشه بدم و با چیزای دیگه مخلوطش کنم که فکر شده باشه.

 

 

+ خشمگین نشدن از ج.ا و مشتقاتش خیلی خیلی خیلی سخته

 

 

~ فو فا نو ~
۲۸ دی ۰۴ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

آب خودش به تنهایی نمیدرخشه با اینکه منبع زندگیه. فقط مث آینه بازتاب میده شکل چیزی که جلوشه رو. مگر گاهی یک سری لحظات خاصی باشه که حس کنی انگار تصویر خورشید داره میدرخشه که کم پیش میاد و البته من عاشق دریا و اقیانوس وقتی نور این مدلی روش میوفته هستم. (عاشق وقتای دیگشم هستم البته🗿) اما صحبت من الان راجع به آب نبود. میخواستم در واقع راجع به برف حرف بزنم. کوچک ترین نوری کافیه تا برف ها بدرخشن. من الان یادم نمیاد برف پا خورده و گلی هم میدرخشه یا نه، ولی اگر بدرخشه هنوز که خیلی باحاله. جالب اینه که شکل دونه های برف جدی جدی ستاره شکل هم هست. شبیه اینه که آسمون رو میارن به زمین تا زمینم بدرخشه و دوباره زندگی جون بگیره. خصوصا الان که شبه و داشتم نگاهش میکردم خیلی بامزه بود که زمین سفیده و میدرخشه و آسمونم با سیاهی میدرخشه. و من مدتی هست که با برف خیلی خو گرفتم. جدی جدی احساس میکنم زندگیم با برف شروع شده. مفصله که بگم چجوری حس میکنم خون و سیب قرمز زندگی انگار وقتی روی برف میوفتن، تبدیل به همون قارچ قرمزا میشن با نقطه های سفید که انگار برف روشون نشسته و اون قارچ باعث زندگی بخشیدن به ما میشه با زامبی کردنمون :)))) بله زامبی. راجع به قارچ ها بخونید، یا حتی the last of us رو یکم آشنا باشید، متوجه میشید. حالا چرا اون مدل قارچ هم اولش حسی بود برام، ولی بعد دیدم جدی مختص زمستونه و زیر درختای کاج همیشه سبز کریسمس هم درمیومده و بابانوئل حتی ازین قارچا گرفته شده. جالب اینه همون موقع که حسش کردم یه دفتر قارچی این مدلی هم خریدم که اینجوری زندگی رو باش شروع کنم دوباره. درکل این قارچا اول زامبیت میکنن بنظرم تا وقتی که خودت انقد جون بگیری که بتونی روی پای خودت وایسی و خودت زندگی کنی. بعد تازه از یه طرف دیگه ابرا شبیه گوسفندن. (قالب جدیدم هم بامزه شده که وسط ابر نوشتم ببعی). خلاصه انگار ابرا فرار اب ها از روی زمینن چون بقیه حاضر نبودن خودشونو توی آب ببینن، تا برن و شانسشون بزنه و برف شن و اینجوری برگردن و دنیا رو تغییر بدن. گوسفندایی که خلاف چیزی که جامعه براش تعیین کرده که همیشه باید قربانی باشن، تصمیم میگیرن انقلاب کنن.

من دلم میخواد اینو با خمیر بسازم که از ابر گوسفند میریزه و بفروشم. ببینم چی میشه

~ فو فا نو ~
۲۶ دی ۰۴ ، ۲۲:۰۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

من بچه که بودم بچه نبودم! چون آدم خیلی واقع گرایی بودم. هر چند یه سری علایق و ترجیحاتی داشتم. مثلا حتما دلیل اینکه با اون دختره توی اول دبستان حرف میزدم فقط بین همه و بش علاقه داشتم، که میگفت یه خط کش جادویی تو خونه داره که آرزوهاشو برآورده میکنه، با اینکه میدونستم داره دروغ میگه و بخاطر واقع گرایی باورش نداشتم، حتما بخاطر همین بود که ته دلم جادو میخواستم. برای همین لابد وقتی دزدکی از قمقمه ی کسی که رقیب درسیم بود و کنار هم شاگرد اول بودیم خورد و به طرف ولی گفت من ازش خوردم و باید انگشتامو گاز بگیرم که دروغ نگم دیگه و صاحب قمقمه با من دعوا کرد، اولش باورم شد که نکنه جدی من خوردم اون آب رو؟ چون من واقعا از بچگی بخاطر داستانا زنده موندم. اولش با چیزای احمقانه ای مث سریالای کمدی صدا سیما و بعد هی متنوع و گسترده تر شد وقتی با چیزای دیگه آشنا شدم.
البته به ریشه ی قضیه برگردیم، از بچگی عشقم این هم بود که با بقیه بازی کنم و حرف بزنم، ولی کسی بام حرف نمیزد. بازی رو اوایل بچه های خالم بام میکردن و من به عشق همون زنده بودم قبل اینکه داستانا برام جدی تر شن. فکر میکردم مثلا اگر بگن حاضری جات  با یکی تو خانواده ی بهتری عوض شه، بخاطر بازی با بچه های خالم میگفتم نه. هرچند اونم زود تموم شد و دیگه چیزی نموند و حتی اونام بام حرف نمیزدن. همه در بهترین حالت در جوابم چیز کوتاهی میگفتن یا حتی بی ربط. در بدترین حالت ها که ممکن بود دعوا شه یا فکر کنن من کار بدی کردم. من حتی بعد خوندن کتاب اولدوز و عروسک سخنگو سعی کردم یه بار که با عروسکام حرف بزنم چون نوشته بود واقعیه و چون آدم واقع گرایی بودم🗿، ولی حتی اونام حرف نزدن بام. برای همین یه روز تصمیم گرفتم دیگه حرف نزنم با دهنم. هرچند که موفق نشدم، باز دعوام کردن و مجبور شدم جاش اصوات نامفهوم از دهنم دربیارم. از اون به بعد فقط عصبی شدم وقتی میدیدم هیچکی واقعا حرف نمیزنه و فقط با خشم واکنش دادم. چون آدم وقتی عصبی میشه که چیزا باب میلش نیس. پس به جاش فقط منزوی شدم و از همه چی بریدم. مهم نبود اون چیز بد باشه یا خوب، دوسش داشته باشم یا بدم بیاد یا خنثی باشم. فقط از همشون بریدم. چون حتی وقتی کسیو پیدا کردم که میتونست بام حرف بزنه و بام بازی کنه هم، دوست داشت پیش بقیه باشه تا من. هیچی هیچوقت اونی که باید نبود. پس فقط ترجیح دادم با داستان ها و دروغ ها زنده بمونم و باورشون کنم. داستان ها کلا جوابی به همینن که وقتی چیزی که مهمه رو در واقعیت نمیبینی اونجا بری دنبالش، حتی اگر صرفا یه داستان ناراحت کننده ی واقعی دیگه راجع به ناعدالتیه. ولی حداقل میبینی که اونجا از ناعدالتی گفته و بهش بی تفاوت نیست. اما باید بگم من بیشتر همه به انیمه ها وابسته شدم تو دنیای داستانا، چون عجیب تر بودن و شخصیت پردازیا خاص تر بود. با اینکه اونام هنوز کاملا چیزی نبودن که تو ذهن منه، اون داستانی که خودم بخوام بسازم و واقعیش کنم و راستش همین باعث شد که نتونم تا تهش به انیمه ها تکیه کنم. با اینکه هنوز خیلی دوستشون دارم و خوشحالم میکنن و هنوز هم بهم کمک میکنن تو ساختن شخصیت و زندگیم حتی (مثلا آخرین انیمه ی خفنی که دیدم sanda بود. یه جمله ی خفنش این بود که آدم  باید همش بین بچه و بزرگسالی در تغییر باشه تا بتونه راه درست رو پیدا کنه. منم میگم نوجوونی پس جوابشه)، و خب داشتم میگفتم، من هنوز آدم جدا از همه چیزی هستم، حتی انیمه ها. من هنوز چیزایی که خودم میخواستم از اول رو میخواستم. بدون اونا هنوز حس میکردم دارم میمیرم. چون من اونام و جز اونا نیستم. من دیگه نه واقع گرایی بچگیمو میخواستم که میگشت بین مثلا بچه های کلاس ببینه کدوم قابل تحمل تره و با اونا حرف بزنه که تنها نباشه و نه چیز خیالپردازی که همه چیزو فقط پس بزنه و دنبال غیرممکن ترینا و دروغ ترین ها باشه. مثلا درست شدن دنیا، صلح جهانی و اینام جزوشه. من دلم میخواست و میخواد رو داستان های تخیلی ای کار کنم که بشه واقعی شون کرد با ترکیب همین چیزایی که در واقعیت هست، با چیز جدیدی ازشون ساختن. یه زمان فکر میکردم انیمه ها واقعین، ولی نبودن. شاید فقط خودم شبیه انیمه بودم به صورت کلی. حالا من میخوام به تنهایی برم جلو و با کسایی که بام حرف نمیزنن و جوابمو نمیدن، بازم حرف بزنم به زبون و شکل خودم. میخوام این دفعه کم نیارم. میخوام زبون بقیه رو هم یاد بگیرم و فقط ناراحت و عصبی نباشم که چرا بقیه به زبون من حرف نمیزنن. میخوام با بقیه (چه ادم باشن، چه حیوون، چه گیاه، چه اشیا) حرف بزنم و بازی کنم و خوش بگذرونم و داستان هایی بسازم که دیگه دروغ نباشن و تبدیل به واقعیت و خاطره شن و فقط تخیل غیرممکن نباشن. حتی اگر بام حرف نزنن و جوابی ندن. حتی اگر همه دست به یکی کنن منو بٌکٌشَن، این دفعه دیگه عقب نمیکشم. ایندفعه واقعا اون خط همیشگی ای که دنیا با اون روال میره جلو رو میشکنم و نمیذارم همه چی مثل قبل باشه. مثلا تو واقعیت همیشه نوجوونا شکست میخورن، من نشون میدم که اینطور نیس. همونطور که عزیزترین آدمای زندگیم بهم باور دارن و میگن متفاوت ترین آدمیم که دیدن و راهی که میرم مث بقیه نیس. به همه نشون میدم که دنیا میتونه یه جور دیگه ای هم باشه که همش درد و رنج و نکبت نباشه، بدون آرزوی افراطی غیرقابل واقعی شدن، فقط با روشای عجیب خودم، چیزا رو واقعی میکنم. خل نیستم که اینو وسط این وضعیت فاجعه نوشتم، چون دقیقا گفتم هدفم همینه که نذارم هیچ چیز باعث شه عقب بکشم. همونطور که دوس نداشتم دیگه اینجا بنویسم و برام مث خونه نبود دیگه، ولی الان مهم نیس، هر جا که آدم بتونه بنویسه و کلا زندگی کنه، اونجا خونه ست، حتی اگر بدترین جا و کثیف ترین چیزی باشه که وجود داره. تا وقتی تو بهش جوری که میخوای واکنش بدی و داستان و خاطره ی خودتو بسازی، میتونی خونه اش کنی. و اینا رو و خیلی چیزا رو، من با همون شخصی که بام حرف میتونه بزنه و بازی کنه، ولی ولم کرد، خیلی بهتر فهمیدم. فهمیدم واقعا لازم نیس همه چی شبیه اون ایده آل اولیه ذهنی باشه. هنوز میتونیم این چیزایی که جلومونه هم بفهمیم و باشون حرف بزنیم به شکل های مختلف و باشون زندگی بسازیم. حتی بخاطر همین همیشه پیشم نبودنش فهمیدم که باید بیشتر به خودم تکیه کنم تا بقیه. کلا دیگه مثل قبل به قضیه اش نگاه نمیکنم و دید جدیدی دارم. حتی به نظرم دیگه ول کردن نبود و پیچیده تره. بهرحال فعلا همینجا پست رو تموم میکنم.



+ دیدم دارن یه چالشی رو میرن، روز اولش رو دوست داشتم منم ازش بنویسم. راجع به «حرف زدن با چیزایی که بات حرف نمیزنن» بود.

~ فو فا نو ~
۲۶ دی ۰۴ ، ۱۴:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر