برداشتم از Mulholland drive
میخوام از اون پیرمرد پیرزن اولی شروع کنم که به پایانشم مربوطه، اینا بنظرم نماد کنار اومدن یا نیومدن با یه سری شرایط ناخواسته اس + آرزوی موفقیتش برای تو سینما درخشیدن. راجع به چیزای ناخواسته، چون اون اولش هم رهگذری بودن که با بتی یهویی حرف زدن که این میتونه برا یکی اعصاب خردکن و برا یکی خوشایند باشه، که برا بتی خوشایند بود، ولی برای دایان بسیار اذیت کننده بود دقیقا حضور اون دوتا. احتمالا پیر بودنشونم اشاره به اینه که خارج از کنترل تو هستن دقیقا. مثلا ادم سخت تره به یه فرد پیر حالی کنه ازش خوشش نمیاد، تا یه جوون. بخاطر رسم و سنت احترام به افراد بزرگسال و پیر که بقیه رو مجبور میکنن طبق خواسته ی اونا رفتار کنن دقیقا.
حالا با این تفسیر، میرسیم به اینکه چقد بتی برای هالیوود رفتن هیجان زده و خوشحال بود، اما دایان اونقد اذیت بود از بودن توی هالیوود. یا اینکه چجوری با ریتا و شرایط مشکوکش کنار اومد بتی، در حالی که دایان همش اذیت بود از رفتار بقیه. یا اینکه بتی حتی وقتی چیز بدی میدید مث رفتار اون خانم با شوهر کارگردان سابقش که اعتراض کرد بهش، اما بازم باهاش رفت. فقط در صورتی حاضر شد اونجا رو ترک کنه که به خاطر یه علاقه و خواسته ی دیگش باشه، ریتا مثلا. گفت باهاش قرار دارم و رفت. و باز جالب اینه که دایان با وجود اینکه اذیت بود از هالیوود، اما ولش نمیکرد. حتی با اینکه توش موفق هم نبود برعکس بتی. به نظر میرسه چون هیچ کس و چیز دیگه ای رو نداشت که جایگزینش شه. چون نمیتونست به هیچ چیزی اساسا چنگ بزنه وقتی ناخواسته اس، اگر برگردیم به همون بحث پیرمرد پیرزنه. بتی بخاطر کنار اومدن با شرایط، قدرت کنترل اوضاع رو داشت، ولی دایان چون کنار نمیومد کنترلی نداشت، مگر خودش رو فیزیکالی بکشه، یا توی رویایی غرق شه که نیمه ی اول داستانو رقم بزنه و بخواد یه واقعیت جایگزین تو تخیلش بسازه. در واقع توی نیمه ی دوم داستان هم ما رویا داریم و چیزای عجیب، ولی هنوزم درون واقعیتیم، اما نیمه ی اول کاملا رویاست و خودساخته.
حالا همه ی اینا رو داریم و میدونیم که بتی و دایان یک نفرن و بتی رویای دایانه، پس میخوام برم به بخش جالب ترش، اینکه بنظرم ریتا/کامیلا هم در واقع خود بتی/دایان ان و حتی قاتله و مافیا که دنبال ریتا بودن هم خود دایان/بتیه :)))) و اون کارگردانه توی رویا هم خود دایانه. ولی تو واقعیت کارگردانه واقعیه و شخصیت مجزا، اما توی رویا خود دایانه و در هر دو نقش برای نشون دادن فساد هالیووده و و البته توی رویا بخاطر بدبختی همه جانبه و چیزی بجز هالیوود نداشتن حتی مثلا زنش هم بود. دیدیم که زنشم ولش کرد.
و البته به نظرم اون دو مردی که تو رستوران صحبت میکردن هم خود دایان/بتی ان که یکی شون با دیدن یاروی پشت رستوران انگار بیهوش میشه یا سکته میکنه و حتی یاروی پشت رستوران خودشه :)))))) البته این یکی نمادینه. چون نماد واقعیات سخت و ترسناک زندگیشه که روبرویی باشون خیلی سخت و مرگ آوره.
حالا راجع به مافیا اون اول رویا وقتی هی به هم زنگ میزنن چند نفر که بگن ریتا گم شده هنوز، اخرین کسی که بهش زنگ میزنن و جواب نمیده، دایانه. چون اون میز رو یه بار جلوتر میبینیم وقتی که کامیلا به دایان زنگ زده که بیا توی مهمونیم با کارگردانه و در عین حال اون میز شاید توی واقعیت وجود نداره و نماد همین رویاست که کاراکترای مختلف تو ذهنش از طریق اون با هم حرف میزنن. چون تلفن و اباژور کنار تختش فرق دارن. درسته اون میز که میگم رویاییه کلا یه جای دیگه ی خونس و کنار تخت نیس، اما فکر نکنم یه نفر همزمان دوتا میز با تلفن و اباژور توی خونه اش داشته باشه. اصلا دوتا تلفن میخواد چیکار وقتی یک نفرم هست؟ هردو تلفن هم مشابه، صرفا یکیش بنظر کالر آیدی داره و اباژورش بلنده پایش که کنار تخته و یکی پایه اش کوتاه و اون کالر آیدی رو نداره. حالا بریم سراغ کامیلا و دایان و قاتل. خب چرا اونا یک نفرن، یکی از دلایل مستدلش که بخوایم بگیم حرفی توش نیس، اینه که ریتا همون کلید و پولایی رو داشت که دایان به یکی داده بود تا کامیلا همزاد ریتا/کامیلا رو توی دنیای واقعی بکشتش چون اونم خودشه. اینجا حتی مشخص میشه قاتلم خود دایانه. چون پول دست قاتل بود و کلید دست دایان، ولی حالا همش دست ریتاست. اما تصادف میکنه و حافظش از دست میره، چون نمیتونست از خودش فرار کنه و این تو جای جای فیلم نشونه های مختلفی داره. فرار از خود ممکن نیست. و اون صحنه ی جالب موقع کشتن اون اقا موبلنده (جالبه راجع به تصادف ماشینم صحبت میکردن)
که همش گند میزد و تهش ریتام پیدا نکرد، نشانگر همین بود باز که صرفا زوری که زدی باعث شد یه مدت خیالپردازی کنی و حافظت از دست بره.
حتی اخراش اینکه قاتل میخنده وقتی دایان میگه در کجا رو باز میکنه کلید و میگه وقتی کار تموم شد جایی که باید پیداش میکنی، یعنی میفهمی که از واقعیت فراری نیس. برای همین بعدشم پیرمرد پیرزنه از دست جعبه ی یاروی پشت رستوران که نماد واقعیات سخت زندگیه گفتکم، میان بیرون.
همونطور که کلید بیرون رفتن از رویام این بود که بعد صحنه ای که ریتا توی خواب اون گروه نمایشی عجیبو دید و رفتن اونجا ساعت دو شب، انگار بتی بالاخره فهمید یا اینا رویاست و باید با واقعیت روبرو شه که توهمه همونطور که اعضای اون گروه میگفتن، یا یادش اومد علاقش به هالیوود رو که با اینکه همش ضبط شده و توهمه و مخاطبو فریب میدن، بازم بهش علاقه داره فارغ از فسادش و جذابه و احساسات جالبی درون آدم روشن میکنه، برای همین جعبه تو کیفش ظاهر میشه و از بتی بودن و مدیریت شرایط و پاک کردن کامیلا دست میکشه دایان و غیب میشه.
برای همین ریتا خودش کلید میندازه جعبه رو باز میکنه و بالاخره یادش میاد کیه و برمیگردیم به واقعیت دایان در همون پوزیشینی که قبلا مرده بود خود اصلیش تا بره توی رویا زندگی کنه و بتونه کامیل رو یا بکشه یا با همون حافظه ی پاک شده کنترل کنه و از سیاهی درش بیاره و مثل خودش روشن شه، همونطور که کلاه گیسو بهش داد و باش سکس کرد تا باش یکی شه کاملا، حتی تو صحنه ی رویا یه جا روی تخت بعد سکس، صورت ها یه جوریه که انگار یه نفرن. اما شکست خورد و مجبور شد دوباره با واقعیت و زمان حال روبرو شه. واقعیتی که نه میتونه با کامیلا زندگی کنه و نه بدونش. همونطور که اول کلافه بود کامیلا نیست و وقتی دیدش خوشحال شد، ولی بعدم دوباره نفرت گرفتش. اما ایندفعه دیگه میفهمه که نمیتونه طبق فلش بکا زندگیش رو یا بسپاره دست کامیلا، یا مث رویاش دست بتی، میفهمه که باید دایان باشه و همه رو همزمان بپذیره و نمیتونه فرار کنه یا از کامیلا جدا شه، برای همین تصویر کامیلا تبدیل به خودش میشه (دقت کنید همون سمت پنجره که کامیلا وایساده، یهو خودش رو نشون میده با حالت چهره ی متفاوت. اون سمت دیگه ی پنجره که اول بود، نفرت داشت) و با هم یکی میشن و بعدش میره که به زندگی روزمرش ادامه بده و قهوه درست میکنه که بره بخوره.
اها اینم بگم، کامیلا نماد بخشی از دایانه که با رشوه و پارتی نقش میگیره درون هالیوود. ازدواجش و همه چی برا همینه. نبودنش با دایان هم همینطور، چون دایان دلش نمیخواست اینجوری ادامه بده و دلش میخواست مث اول فیلم و صحنه های رقص که گفت باعث شده بازیگر شه، خوشحال و ازاد باشه توی این حرفه، نکه با فساد بره جلو، برای همین گفت کارگردان هم قبولش نکرده و جاش کامیلا رو گرفتن. برای همین توی رویا هم کارگردان خودشه چون مجبور میشه که طبق حرف بقیه زندگی کنه تهش و حرف زور بالادستیا رو قبول کنه و احتمالا بعدا فسادهای دیگه و اون نگاه های معنی دار کارگردان و بتی به همدیگه هم سر همینه. اون لحظه توی رویا بتی خودش رو انگار ازون بخش بله قربانگو جدا میکنه و میره که ازاد باشه و حتی کامیلام جزوی از خودش کنه تا دیگه بنده ی هالیوود نباشن. ازونطرف مسئله جدایی کامیلا و دایان صرفا ازدواج یا بودن با یه دختر نبوده، صرفا اینه که چون کامیلا اونجوری که بقیه میخوان رفتار میکنه، وگرنه مشکلی با بودن با یه دختر دیگه و بوسیدنش نداشت حتی با وجود ازدواج، مث اونجا که یه دختر دیگه رو که همون دختر رشوه گیره تو رویای دایان بود که نقش اولو بهش دادن و اسم اونم کامیلا بود تو رویا رو بوسید. چون اونم مث خودش بود. جدایی شون صرفا بخاطر اختلاف عقاید بود پس همونطور که گفتم.
حالا برگردیم به شب همون روزی که از رویا بیدار میشه و میفهمه باید کامیل رو بپذیره. دوباره توی شب میبینه داره اذیت میشه و نمیتونه تحمل کنه. این رو ازونجا فهمیدم که زیرسیگاری رو صبحش همسایه برد در عین اینکه کلید اونجا بود و حتی لیوانی که صبح توش قهوه خورد و لباسش هم لباس بعد اونه. پس الان شب همون روز هستیم احتمال زیاد. همونطور که همه میگن واقعیات سخت زندگی شبا بیشتر اذیت میکنه ادمو، دوباره خیلی اذیت میشه. اینجا دوتا فرضیه هست در نهایت برای پایان، یا واقعا فیزیکالی خودشو میکشه که راحت شه ازین همه ازار، یا هم صرفا فروپاشی روانیه اون قضیه و هنوز دنبال اینکم همزمان کامیلا و بتی درونش رو بپذیره هست. چون اون زن مو آبیه رو ما هنوز در پایان میبینیم که انگار میگه رویا هنوزم هست.
نمیدونم ایا نشون دهنده ی اینم هست که رویا نجات دهندس هنوزم یا نه، اگر که مثلا همه ی زندگیت رو بهش نسپری، بلکه بخشی ازشو.
مثلا فیلم بازی کردن و ساختن، رویاست تهش جوری که ادم نقش بازی میکنه توش، نقش هایی که واقعی نیست و خب تهش بهرحال دایان دوست داشت توی هالیوود بمونه با وجود همه ی بدبختیا و فساد و خب خود فیلم Mulholland هم همینطور. و دیدن این داستان به این شکل، جالب تره و پذیرفتنش راحت تر تا توی یه داستان خطی که خسته کننده میتونه باشه.
بهرحال پس به این خاطر نمیشه گفت قطعی خودکشی کرده. ممکنه صرفا ادامه ی قضیه باشه که نشون بده قرار نیس خیلی ساده کامیلا رو بپذیره صرفا مث وقتی که قهوه ریخت و رفت به زندگیش برسه، بلکه هنوز همه چی خیلی سخته.
و یه نکته ی آخر اینکه لیوان های تو خونش با رستوران یکیه، گمونم میخواسته بگه رستوران خونشه که واقعا افراد اونجام خودش بودن
+ یه نکته ی آخر میمونه که همسایه ی دایان کیه؟ گمونم دوتا کاراگاهی که گفت اومدن دنبال دایان هم همون بتی و ریتا منظورش بوده. این مشخصه که توی جریان جاسیگاری و اینا کمک کرده تا فلش بک و زمان حال و اینا رو بفهمیم، ولی بجز اون چی؟ مطمئنا فقط این نبوده نقشش. شاید اونم خودشه، قبل از اینکه بره توی حرفه ی سینما. آدم جدی و مشکوکی هم بنظر میرسید که انگار یه نخ نازک ارتباط با دایان فعلی داره، ولی دیگه بهش وصل نیست. شاید برای همین خونه شونو جابجا کردن چون نقش هاشون جابجا شده و اون تنها حضور و نخی که تو زندگیش داشت هم، با بردن وسایل باقی مونده برد و دیگه ارتباطبا خود قدیمش قطع شد. همونطور که واقعا تصمیم گرفت یه دایان جدید باشه که همه ی خودشو بپذیره، هرچند که خیلی سخت باشه، حالا این پذیرفتن چه همونطور که گفتم با کشتن فیزیکالی خودش باشه چون بدونه نمیتونه اینجوری ادامه بده بهرحاال و چه هنوز هم ادامه بده با وجود همه ی سختیش و دیگه نخواد به زندگی قبل هالیوودش برگرده. انگار که حتی همون خود معصوم یا بتی هم فقط با رفتن تو مسابقه ی رقص و رفتن به هالیوود زاده شده و تا قبل اون نبوده. حالا میفهمیم شاید بهتر که چرا نمیتونست هالیوود رو هم ول کنه با وجود همه ی ازارش. چون حتی خود آرمانیشم با اون بود که وجود داشت

